محقق می مانم  

هیچوقت فکرشم نمي کردم بعد از چهارسال انتظار برای راه اندازی شرکت ، خودم با یه پیامک تمومش کنم . چی شد اون همه شوق و انگیزه برای همکاری با یه فرد؟ چی شد که حتی ارزش اینو نداشت برم شرکت و حضوری انصراف بدم؟ مگه من همه ی عمرم نخواستم محقق بشم ؟ چرا الان که شرکت تازه راه افتاد گذاشتمش کنار؟ معلومه چرا! قرار نبود محقق بودن مخالف خود بودنم بشه. قرار نبود منی که عشقم پیدا کردن حقیقته تو چشمام نگاه کنن و دروغ بگن! من نمي تونم تو جایی که حقیقتمو نمي بینن ب

ادامه مطلب  

اشمئزاز  

بسمه تعالی
 
شاید تا چند ساعت دیگه سطل لازم‌بشم‌یا بدو ام برم سمت دستشویی... هیچ چیزی تا به این مزخرف رو احساس نکرده بودم! 
حکایت و نقلم مربوط به یه وبلاگه که اگه اشتباه نکنم قبلا راجع‌ بهش گفتم. صاحابش تقریبا معلممه، یه چیزایی یادم داده و باهام هم برخورد خوبی داشته و از البته نمي تونم بگم که ازش بدی ندیدم و نمي تونم هم بگم که اون بدی رو جبران نکرده و بگذریم ازش... 
ولی وبلاگش، نوشته هاش، خودش... ببخشیدا باعث مي شن دچار یه همچین حالتی بشم. بدترین

ادامه مطلب  

لبخند رویا...  

عشقه که اینجوری به جونم افتادهاین حس زیبا رو به زندگیم داده
چه روزای خوبی که با تو در پیشميه وقتا رویاهان که واقعی مي‌شن
مي‌دونم من با اون چشات مي‌مونمقدر دلتو مي‌دونم دیگه بی تو نميتونم
لبخند رویاییت سهم من از دنیاستحواس من پرته تا عطر تو اینجاست
چشمای تو دردو از رو دلم برداشتتو بودی اون رویا که واقعیت داشت
مي‌دونم من با اون چشات مي‌مونمقدر دلتو مي‌دونم دیگه بی تو نميتونم...
 
 
تقدیم به پسر عزیزم اميرعباس...❤
 پدر بشید ایشالا... 

ادامه مطلب  

دون کیشوت نمای بید زده  

به نام خدا
 
گم شدم و هر چی مي گردم نمي تونم خودم رو پیدا کنم. راسته... حس و حال تلوزیونی رو دارم که دائما دارن با کنترل کانالش عوض مي شه! دم به دم یه آدم جدیدم. رویاهام مثل جوهر جاری توی قدح آبه که دائما شکلش عوض مي شه. طرز تفکرم! کارهام غیرقابل پیش بینی شدن برام و دیگه هیچ چیزی نیست که بهش اعتماد داشته باشم و دیوارهای دوار سوزان با صدای خرچ خرچ سابییده شدن آجر های سنگی که تعداد نفس ها رو از شماره خارج مي کنن و باعث مي شن خون توی سرم فواره بزنه و شقی

ادامه مطلب  

15...  

نمي تونم تصور کنم یه خانومي که از صبح سرکاره و هفت شب ميرسه خونه چه طوری ميتونه همچنان سرپا باشه و کارای خونه رو بکنه
من که اینقدر خسته ميشم مادرم ميگه پاشو برای فردات ناهار بریز ميگم نميخواد یه کاریش ميکنم
در این حد خسته ميشم

ادامه مطلب  

من و آرمان هام...  

این گهواره و آرمان های من بی صبرانه منتظر دخترم هستن...
هر روز وقتی از خواب بیدار ميشه،بهش سلام ميکنم و باهاش از آرمان هام ميگم.شاید هیچ کسی رو تا حالا نداشتم اینقد بتونم دقیق از خودم بگم و از آرزوهایی که دارم.حالا من دارم تکثیر ميشم و مي تونم چند نفری به استقبال آرمان هام برم...

ادامه مطلب  

پانزده.  

ميتونم بذارم بری....
یه مدت طولانی چشمام‌و بسته بودم و داشتم نگاهت مي‌کردم... همچنان تو ذهنم مي‌چرخید ‌که اگه رفتم فقط به تو بگم کجا رفتم، فقط با تو حرف بزنم، ولی دیشب وقتی بهش گفتم و دیگه همه‌چی تموم شد با خودم فکر‌ کردم حتا اگه با رفتن همه‌ی مشکلات حل مي‌شد -که نمي‌شد- باز نمي‌تونستم برم.
وقتی صدات اون‌طوری مي‌لرزید و هزار بار اون جمله‌رو مي‌گفتی، من هزار تیکه مي‌شدم. تا مدت‌ها مغزم کار نمي‌کرد. صرفا اميدی نداشتم به هیچی...
-------------

ادامه مطلب  

او...  

هميشه دوست داشتم طرفم چندین سال از خودم بزرگتر باشه یه جورایی با تجربه باشه.تا با زندگی با اون چیزای زیادی یاد بگیرم.وقتی اوایل ابراز علاقه ميکرد .از خدا ميخواستم ک یه کاری کنه بیخیالم شه چون فکر ميکردم نمي تونم دوسش داشته باشه.فقط سه چهار سال ازم بزرگتر بود.اما حالا نظرم به کل عوض شده.فکر ميکنم اگه یکی سنش کم باشه و زیاد اختلاف سنی باهاش نداشته باشم بهتره...بیشتر همدیگرو درک ميکنیم...شبیه بچه هاس،همون قدر معصوم و دوست داشتنی.انگار یه پسر ۱۷،۱

ادامه مطلب  

"چون گذشت از سر جهانی را گرفت\ گر جهان ویران کند نبود شگفت"  

 
 
جدیدا سعی م بر این بود تا مي تونم سمت فضای مجازی ُ گوشی نرم و تا مي تونم سَرَم رو گرم کنم تا این حال ِ مضخرفم رو طبق عادت های هميشگی سر کسی خالی نکنم و همونطور با غر غرهای بی موردم کسی رو از خودم خسته نکنم . برای همين ویژگی جدیدی که سراغم اومده خالی کردن ناراحتی ها فسردگی ها م با دیدن فیلم و خوندن کتابه . تا چه اندازه موفق بودم یا تا چه اندازه مي فهمم از اون فیلم و کتاب رو خودمم حتا نمي دونم . تو کتابی نوشته بود که فلانی مي خواسته عصبانیت ش رو خا

ادامه مطلب  

تنهاترین عاشق  

انگار دستام سرده سردنانگار چشمام شب تارنآسمون سیاه ابر پاره پارهشرشر بارون داره ميبارهحالا رفتی و من تنها ترین عاشقم رو زمينتنها خاطراتم تو بودی فقط همينرفتی برو تنها بمونبا غصه ها همراه بموندیگه نمي تونم خسته خستمطلسم غم رو زدم شکستمداره چشمام ابر بارونرو گونه هام شده روونرفتی و رفتی تنها مي مونمتا آخر عمر واست مي خونمحالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمينتنها خاطراتم تو بودی فقط همين

ادامه مطلب  

از اون روزها ... :)  

من دلم یه غروب مي خواد که نم نم بارون بباره . ژاکت و کتابمو بردرامو برم بیرون و تو همون جای هميشگی که احتمالا یا یه تراس یه کافه ی شلوغ بالای یکی از بلند ترین برجای شهره یا شاید یه کافه ی نسبتا خلوت و همکف تو یکی از خیابونای شلوغ شهر ... مي تونم کتابمو باز کنم و در حالی که نسکافمو مزه مزه مي کنم و با گوش دادن به موزیک پس زمينه که شاید گلدن دریم جواد معروفی باشه و با یه لخند که ناشی از حس خوبه اون لحظست ورق بزنمش و بخونمش ... بعدش ميتونم در حالی که از گ

ادامه مطلب  

سفرنامه  

والا اگه همين الانه رو بخوای نشیمنگاهم داره شروع مي کنه به تاول زدن و کبود شدن! امروز دوچرخه سواری کردم بعد چندین سال ... و ماتحت من واقعا برای دوچرخه سواری یک ساعته پیر بود! دارم نابود مي شم درست نمي تونم بشینم.
به جز اون امروز رفتیم مرداب هسل

حس فانتزی باحالی داشت
خیلی حس خوبی بود. منی که انقد ترسو بودم واسه اولین بار یه ذره دل و جرئت به خرج دادم سوار این تاب دست سازه شدم تاب خوردم کل عرض مردابو.
بعد پیاده شدم و مي دونستم یه لوزر واقعی نیستم!
 زن

ادامه مطلب  

طوبی  

خیلی وقت بود که مي خواستم بیام اینجا و از حال و روزم بنویسیم..
الان 22هفته ست که خداوند امانتی در وجود من گذاشته،22 هفته از زندگی من متفاوت با تمام عمرم گذشت..
از امتحانات این 22 هفته از اینکه از عالم و آدم خوردم !گرفته تا به صدا درآمدن زنگ اميد در درونم با همون لگد های کوچیک و نازش...
خداوند به من بنده ی حقییر یه دختر داده که حسش ميکنم،دختری که از خیلی سال ها روزیش با نام مبارک طوبی داده شده بود...
حالا اون کنار منه و به من آرامش ميده...
پ.ن: هر چه مي خوا

ادامه مطلب  

حسرت  

چرا گاهی آدم از سرنوشت خودش ناراضی ميشه? چرا گاهی یهو یادش مياد که این چیزی نبوده که دنبالش بوده و آرزوها و رویاهایی که برای آینده ی خودش متصور ميشده چیزی غیر از همه انچه که الان داره بوده.... چرا یهو از همه زندگیش دلش مي گیره و غصه هاش زیاد ميشه. چرا گاهی آدم اینقدر باید عذاب بکشه....
چرا گاهی آدم دلش برای عشق تنگ ميشه? لابه لای همه روزمره گی ها، چیزی که سالها ازش فرار کرده، زیر خروارها کار و گرفتاری و اجبار دفنش کرده، و تمام عمر سعی کرده وانمود کن

ادامه مطلب  

شكنجه ي ساعتي  

"هفتاد و پنج سال زمان كمي برای یادگرفتن رعایت حقوق دیگران نیست" یا "دایناسور بی اخلاقی" :
خب الان مي خوام بخوابم از دست همسایه پرحرفم (با تلفن) _نود و نه درصد حرفاشم غیبت فاميل و دوست و آشناست_ كه همزمان تلویزیونشم با صدای بلند روشنه، چكار كنم!؟ چقدر بگم تذكر بدم؟ خیلی پیرزن خوشگلی هم هست تو این سن هنوز خواستگار داره! اگه شوهر مي كرد، انقدر زر نمي زد چون خودش ی بار گفت من با تلویزیون زنده م و بدون تلفن نمي تونم و در جای دیگری گفت : من شوهر نمي كنم. 


ادامه مطلب  

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟  

فکرشم نميکردم به کتاب هفتاد صفحه ای انقد فکرمو آزاد کنه. به کتاب کم حجم اینقدر بتونه بهم انگیزه بده و هدف بده. به داستان کوچولو موچولوی دوست داشتنی آموزنده. بخاطر تجربه کوتاهی که توی یکی از شرکت های بازاریابی شبکه ای تو تهران داشتم بدون اختیار همش یاد اون روز ها و اون حرف ها ميفتادم! ! و این موضوع اذیتم مي کرد، چون به فکرم جهت ميداد. همه ی سعی مو ميکردم که با فکر باز به داستان فکر کنم و تا حدود زیادی موفق بودم. این داستان برام مفید بود حسابی. حالا

ادامه مطلب  

دل نوشته احمقانه دخترم 25  

سلام
تنها عشق زندگی م ...
نمي دونی که چقدر دلم برات تنگ شده
خیلی رفتار بدی کردی نمي تونم هرگز رفتار و حرف هات رو ببخشم
هرگز ...
این حق من نبود ...تو رو با تمام خون هاای توی رگم دوستت داشتم عاشقت بودم
دلمو بد شکوندی
خدایا سه نفر دل منو بد شکوندن ...
این روزها دخترک درونم حال و روز خوبی نداره
بميرم براش ....دلتنگ و خسته و عاصی و ناراحته ...
+ داداشم ...بخاطر زن بی شعور نفهمش با من قهر کرده
اخه چرا ؟
زنت نفهم و بیشعوره مشکل منم ؟؟؟
بمن بخاطر زنیکه نفهمش ميگه بم

ادامه مطلب  

نرو فرزانه من...بمون پیشمون...نمیدونم چی بگم؟  

سلام به همگی...
وبلاگ رو باز کردم...دیدم فرزانه خداحافظی کرده...آخه چرا؟چرااااااااا؟فرزانه بخدا خیلی ناراحتم...نمي دونم چی بگم بخدا...نمي دونم فرزانه..مهمان داریم برای شام...ولی از بس دلم گرفته اومدم یه گوشه نشستم دارم مي نویسم...
بچه ها؟نباید فرزانه بره...نباید.نباید...گفته نظر نذارین...فاطمه جان من کامنتت رو خوندم...اما به خودم اجازه تاییدش رو نميدم.فرزانه جونم باید خودش تاییدش کنه...
فرزانه خواهش مي کنم نرو...هر کی دلخورت کرده اشکال نداره...به خاطر

ادامه مطلب  

دل نوشته احمقانه دخترم 23  

فردا ازمونمه
همه چیز اماده حاضر که برم
اما خسته شدم از این همه فشار
زدم زیر همه چیز و نميخوام امتحان بدم
دیگه نمي خوام
حال م اصلا خوب نیست
دخترکم بهت خیلی چیزا رو مدیونم ببخشم که نتونستم به خواسته هات برسونمت
دخترکم
احساستو که داغون کردم باعث شدم یه عوضی این همه داغونت کنه
غرورتم امشب شکوندم که برای اولین بار جلو یه غریبه زدی زیر گریه
قربون دل کوچولوت که انقدر پر شده بود
خیلی ....
عزیز دلم حتی ارزوهاتو هم به باد دادم من
چقدر من بد بودم  برات ، م

ادامه مطلب  

رضایت از خود  

امشب داشتم به این فکر مي کردم که یکی از حسای بی نظیری که تو زندگیم تجربه کردم موفقیت درسی بود...منظورم وقتاییه که یه امتحانایی رو عالی مي دادم و نمرم عالی مي شد... حس بی نظیری بود‌..حتی حسی که تو جلسه ی کنکور داشتم...چه کنکور کارشناسی و چه کنکور ارشد...تو جفتشون سر جلسه ی امتحان از بس بلد بودم مي خواستم بال در بیارم و پرواز کنم...دلم برای اون حس ها تنگ شده...برای لذت موفقیت... برای احساس  لذت و غروری که بعد از درست زدن یک تست بهم دست مي داد... دارم فکر مي

ادامه مطلب  

فضا  

من فلك زده تنها كارى كه كرده بودم، زنگ زدن به آژانس بود تا ماشین دنبالم بیابد و همين زنگ زدن من را توى هچل سوال و جواب هاى بى پایان مورچه انداخت.
- خاله منم وقتى بزرگ بشم مى تونم زنگ بزنم آژانس تا ماشین بیاد دنبالم؟
هچل را خودم سبب شدم:
- تا اون موقع باید زنگ بزنى هواپیما بیاد دنبالت!
چشمانش گرد شد:
- چطور خاله؟
-ببین، همين الان هم توى بعضى كشورها تاكسى هاى پرنده، مردم رو این ور و اون ور مى برن!
- چطورى آخه؟
- بالاخره دنیا روز به روز تغییر مى كنه و یهو

ادامه مطلب  

او  

هر چقدر هم سعی کنم باز هم او برام خیلی عزیزه، خیلی!
امشب یکم بحثمون شد، هم من ناراحت شدم هم او!
اونم سر joker!
او ميگه من باید بلاکش کنم که اون فکر نکنه من دوسش دارم که اميدوار شه و بیشتر آسیب ببینه و از این حرفا... درست ميگه خب ولی من نمي تونم بلاکش کنم...دلش ميشکنه خب...بلاک کردن به نظرم یه توهینه، نیست؟!(بماند که یه بار بلاکش کردم و چقد ناراحت شد.)
به او گفتم ميخوام حضوری بهش بفهمونم که نمي خوامش ولی او ميگه این فرقی نداره و فقط کشش ميدم!
منم ازش ناراح

ادامه مطلب  

یادت باشد، یادم هست...  

عجب فضای بی نظیری داشت. این فضایی که دارم مي گم تو تک تک صفحات، تک تک جملات، حتی تک تک کلمات جاری بود. دوستش داشتم. فضای سرد، پاییزی و کمي زمستونی. گاهی برفی...قلم نویسنده محشر بود. واقعا روون بود. لذت مي بردم از خوندنش. وقتی مي بینم نمي تونم کتابی رو بذارم زمين مي فهمم که کتابه چقدر بهم چسبیده. وقتی مي بینم کتابی رو اینقدر مي خونم که چشمام شروع مي کنه درد گرفتن و سوختن، مي فهمم کتابی که دستمه کارش درسته...وقتی یه کتاب سیصد و هفتاد صفحه ای رو یک شبه

ادامه مطلب  

جنگل سوخته را وعده ی باران ندهید  

نمي دونم دقیقا باید با زندگیم چه غلطی بکنم. هر کاری که مي کنم دیگران غر مي زنن. الان یه عده ام ميان کامنت ميذارن واسه خودت زندگی کن . اخوی ! بزرگوار ! آدم تا داره با خانواده اش زندگی مي کنه نمي تونه واسه خودش زندگی کنه. کتاب مي خونم مامانم ميگه یعنی چی همش افتادی یه گوشه به کتاب خوندن. فیلم ميبینم مامانم ميگه یعنی چی این فیلما !! ما اگه مي خواستیم تو از این فیلما ببینی خودمون ماهواره مي گرفتیم. با دوستام قرار ميذارم برم بیرون مامانم ميگه اونایی رو

ادامه مطلب  

آرزوهای تاجر برای ماهی گیر!  

 آرزوهای تاجر برای ماهی گیر!
 
تاجری  نزدیك یك روستایى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهی گیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود.از ماهی گیر پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
ماهی گیر: مدت خیلى كمى.تاجر: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ 
ماهی گیر: چون همين تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه.تاجر: اما بقیه وقتت رو چیكار مي كنى؟ 
ماهی گیر : تا دیر وقت مي خوابم , یك كم ماهی گیرى مي كنم , با بچه‌هام بازى مي كنم , با زنم

ادامه مطلب  

آموزش بازی پاسور بالا و پایین  

آموزش بازی پاسور بالا و پایین
این بازی از سری بازی های جذاب در آمریکا و استرالیا هستش که به همراه بازی 500 که مورد علاقه منم هست به صورت گسترده؛ خانوادگی و دوستانه  بازی ميشه. بازی 500 رو هم وقت داشتم براتون مي ذارم 
هدف بازی
گرفتن بالا ترین و پایین ترین و سرباز خال حکم و بالاترین امتیاز (بالاترین امتیاز هم به این صورته که 10 لو؛ ده امتیاز، آس 4 امتیاز ، شاه 3 و بی بی 2 امتیاز و سرباز یک امتیاز دارن) مجموع امتیاز دست ها هم برای پیروز شدن معمولاً 21 هس

ادامه مطلب  

مصمم ترم برای نوشتن  

حس ميکنم خیلی به چشمام فشار اوردم، و دلیلش اینه که داشتم آرشیو وبلاگم را مرور ميکردم، و در کمال خودشیفتگی باید بگم، نوشته هام و کسی که نوشتدشون را بسیار دوست داشتم و ميستودم، خصوصا بعضی از نوشته هام را، بعضیاشون را وقتی شروع ميکردم، حس نمي کردم من نوشته باشمشون، و انتهاشون غافلگیرم ميکرد (اگرچه بعدش کمابیش، مناسبتش را به خاطر ميوردم) و این خیلی خنده دار و هیجان انگیز بود.
با این اوصاف اگر که احتمال اندکی تا به امروز وجود داشت که نوشتن توی یک

ادامه مطلب  

Random's Journey Revisited: Part 8  

  تو صندلی ننوییم نشسته بودم و تاب مي‌خوردم. تاب مي‌خوردم و به این فکر مي‌کردم که چقدر حالا که خودهام بهم سر نمي‌زنن تنها شدم. یه اتاق آبی، یه صندلی آبی و یه رندوم آبی. 
  گوشیم رو دراوردم و به داروگ اعظم زنگ زدم، جواب نداد. غرورم اجازه نمي‌داد به توکل‌برخدا یا گربه و یا کایت‌من زنگ بزنم. فقط یه نفر مونده بود برام و اصلا علاقه‌ای نداشتم باهاش رو در رو بشم. اما تنهایی داشت به معنای واقعی کلمه گلوم رو مي‌جویید. باید بهش زنگ مي‌زدم اما متوجه ش

ادامه مطلب  

نوزده.  

نشستم جلوت. دستام‌و گرفتی. نگاهم کردی و یه لبخند پرمعنی زدی. تو اتاق تکثیر. قبل تعطیلات عید. تا مدتها همون‌طوری نشسته بودیم، همه تو حیاط بودن. جشنواره بود و کسی به ما کاری نداشت. من‌م نگاهت کردم. یه دل سیر. صاف تو چشمات. قبلش مي‌ترسیدم چون تو نگاهت‌و مي‌دزدیدی، ولی اون روز، ندزدیدی. بعدش تا مدتها بغلم کردی. حتا گفتی دلت برام تنگ مي‌شه...
یادمه اولین باری که جلوی همه بغلم کردی کیميا برگشت گفت نمي‌دونستم انقدر نزدیکین! با لبخندی که سعی مي‌کرد

ادامه مطلب  

آیا حجاب اجباری است یا الزامی؟  

اخیرا کلمه اجبار را از سوی مخالفان حجاب بسیار مي شنویم؛ بطور خلاصه و مفید به چند نکات کلیدی در مورد حجاب اشاره مي کنیم:
1- حجاب یک دستور شرعی و الهی است  وجوب پوشاندن بدن و موی سر به جز صورت و دو کف دست از بدیهیات و ضروریات ميان فقهای اماميه بلکه سایر مسلمين است و آیات و روایات فراوان بر آن دلالت دارد. 
فقهای شیعه و سنی به اتفاق به وجوب آن فتوا داده اند.
2- البته دستوری نیست که خالی از سختی باشد موکلف وقتی به سن تکلیف مي رسد یسری وظایف بر او واجب م

ادامه مطلب  

دکتر امیدوار  

یک ماهه مریضیم و خوب نميشیم. یه دوره انتی بیوتیک خورد و هیچ اثری نکرد. تا اینکه از دیشب تب کرد. تب شدید. اخرسر بردمش پیش دکتر اميدوار. دکتر نوزادیش. ویزیتشو کرده 80! بخوای بری اميدوار یه گونی پول باید تو کیفت باشه. چون داروهاش همه خارجیه. سه تا شربت داد با یه شامپوی خارجی شد 200. موهاشو گفت چون مثل خارجیاست! باید مثل اونا شامپو بزنه! قبل از اینکه من راجع به کم پشتیش صحبت کنم خودش پرسیده بود شامپو چی مي زنی. مولتی ویتامينم نیاز نیست دیگه بخوره چون قد و

ادامه مطلب  

اتیسم  

سلام .. روز پزشک مبارک
بعد از حدود سه ماه بحث و بررسی پیرامون اتیسم ما با یک مرکز وارد گفتگوی جدی شدیم و مرحله اول کار رو هم شروع کردیم .. و حالا باید طرحی رو که در ذهن دارم تبدیل به نمایشنامه ای برای بچه های اتیسم کنم .. من از اینکه بگم بیماران اتیسم به شدت دوری مي کنم چون خیلی از بچه هایی که پیش از تشخیص این طیف رو داشتن اتیسم بودن و الان برای خودشون زندگی دارن و نوه و نتیجه دارن و غیره ... اتیسم از نظر مردم عادی و عامه ی جامعه شاید مشکل باشه اما خیل

ادامه مطلب  

یادگیری زبان انگلیسی سریع و راحت  

سریع ترین و پیشرفته ترین متد یادگیری زبان
 
 
دیگه رویای یادگیری زبان خارجه آنقدر ها هم سخت نیست که از اون بترسیم و رویامون و با خودمون به گور ببریم امروزه در سر تا سر دنیا کسانی که مي خوان به زبان دوم مسلط بشن و در مسافرت های تفریحی یا تجاری موفق باشن نیاز دارن که بتونن یه ارتباط قوی و موثر برقرار کنن
 
خب خیلی از مردم هم علاقه زیادی دارن تا یاد بگیرن زبان انگلیسی رو ،اما هر دفعه پس از کمي تلاش با جمله های آشنایی مثل
زبان فراره
هر چی

ادامه مطلب  

یادگیری زبان انگلیسی سریع و راحت  

سریع ترین و پیشرفته ترین متد یادگیری زبان
 
 
دیگه رویای یادگیری زبان خارجه آنقدر ها هم سخت نیست که از اون بترسیم و رویامون و با خودمون به گور ببریم امروزه در سر تا سر دنیا کسانی که مي خوان به زبان دوم مسلط بشن و در مسافرت های تفریحی یا تجاری موفق باشن نیاز دارن که بتونن یه ارتباط قوی و موثر برقرار کنن
 
خب خیلی از مردم هم علاقه زیادی دارن تا یاد بگیرن زبان انگلیسی رو ،اما هر دفعه پس از کمي تلاش با جمله های آشنایی مثل
زبان فراره
هر چی

ادامه مطلب  

97p4  

هممون اسیر قفسیم فقط مساحتش فرق داره
بلاگفا شده پناهگاهی برای افسرده ها یا اونایی که کسیو ندارن حرف دلشونو بهش بگنمن افسرده نیستم اما شاد شاد هم نیستم یه چیزی تو حالت خنثی، نقطه سر به سر، شادی ها با غم ها برابر. مجموع نه شادی نه افسرده دلم نمياد بلاگفا رو ول کنم ی حس تعلق خاطر دارم چون شناختم از دنیای مجازی با بلاگفا بود. هميشه به اینجا سر ميزنم شاید دیر به دیر ولی سر ميزنمهر چند مدت یه بار نفتی تو این چراغ کهنه ميریزم تا خاموش نشه دیگه مث قبلن

ادامه مطلب  

امید به آینده  

دو شنبه رفتم دکتر و حسااااااابی دهنم ... شد
کنار دندون نیشم پیچ گذاشت البته قبلش آمپول بی حسی زده بود
پیچ گوشتی رو برداشته بود و داشت پیچ رو فرو ميکرد توو لثه ام
یه لحظه حس ربات بودن بهم دست داد
یه خبر خوبم بهم داد ک خیلی خوشحال شدم
بهش گفتم آقای دکتر دی ماه ک بیاد زمان ارتودنسیم 2 سال ميشه هااا ان شااالله تموم ميشه دااا
دی ماه آره؟
گفت آره بابا چیزی نمونده دیگه زودتر از دی تموم ميشه
چقد خووووووووووووووشحال شدم....واقعا دیگه خسته شدم از ارتوووو
.
.

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1