از سری بغض های در گلو مانده  

مادربزرگ این روزها زمین گیر شده به سختی راه میره، به سختی بلند میشه و هر لحظه ش با درد و ناراحتی همراهه.باید عمل شه ولی توان بیهوشی نداره.دیروز بود؟ نه پریروز، خواست بلند شه دستشو گرفتم با کمک من هم نتونست سرپا شه ناله کرد و قطره ی اشکی که راهی صورتش نشد...اون لحظه انگار کن که تکه آهن داغي سمت چپ قفسه ی سینه م بنشینه، درد کشیدم، درد کشیدم؛ برای زنی که تو هشتاد و چند سالگی هم زیباست، برای زنی که در کودکی هر وقت از چیزی می ترسیدم دامن بلندش پناهم ب

ادامه مطلب  

قصه را تا میشوم بیدار،یادم میرود...  

کم کم دارد یادم میرود که بار اول که دیدمش چه تنم بود.چه تنش بود.وقتی از کنارم رد شد چه گفت.دارد یادم میرود که بال درآورده بودم.دارد یادم میرود که بازوهایش چه دمایی داشتند.انگشت هایش چقدر بلند بودند.چند تار مو از ریش های چانه اش سفید شده بود.بوی نفس هایش دارد یادم میرود.داغي گردنش هم.رگ های آبی روی ساعدش هم.دارد یادم میرود که آن روز توی کافه چه خوردیم.که کدام گردنبند را برایم خرید.کدام متن را برای من نوشت.کدام حرفش دیوانه ام کرد...دارد یادم میرود

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1