...  

یه روزایی میشه زندگی بهت فرصت نفس کشیدن نمیده ...
این مدت انقد بهم سخت گذشت ک حس خفگی دارم واقا...
نمیتونم حسمو توصیف کنم اصلا ...
 همه چیز واسم بی معنی شده انگار....
صبح زود با بغض بیدار شدم و دیگم خوابم نبرد...
ساعتها تو تختم عصبی طور ازين پهلو ب اون پهلو میشدم...
و به این فکر میکردم ک انگار کل دنیا علیه من شده اصن ...
همه چیز دست به دست هم داده تا زندگی من بی مفهوم ترو مسخره تر و گندتر بشه....
دلم میخواد همه چیزو تغییر بدم ولی قدرتشو ندارم واقعا ...
اصلا دی

ادامه مطلب  

توهم  

هرچه داده قضا به ما درد است
درد دارم، دوا نمی خواهم
وعده ی دوزخم بده زیرا
من بهشت ترا نمیخواهم
********
آسمان هم دگر برای چو من
داستانیست مثل بودن من
بخدا خسته ام ازين بودن
همه هستند بهر سودن من
********
پر بود این جهان رنگارنگ
من متاع اجل خریدارم
در جهانم بودنم چو تکراریست
از شب و روز و صبح بیزارم
********
می زیم در کمال بی عاری
آمدن هست و بود احباری
این عدالت نبود اندر دهر
اختیار تو باشد اجباری
********
گفت یاری به مهر در گوشم
تو مگر درد ِ بیش و کم داری؟
بار

ادامه مطلب  

راه رفتن با کفش های دیگری  

شما دوست دارید خونتون نورگیر باشه یا نه، ترجیح میدید بیشتر ساعات شبانه روز رو تاریک باشه؟ شما دوست دارید بارون بباره یا آفتابی باشه؟
این دو تا سوال خاص رو به عمد پرسیدم. چون این روزها بخاطر عمل چشم همسرجان و حساسیت چشماش به نور ، متوجه شدم که همیشه و برای همه آدمها خونه ای با نور زیاد مناسب نیست و اون لحظاتی که من دارم با عشق و هیجان به نوری که توی اتاق افتاده نگاه می کنم، یک شخص دیگه داره اذیت می شه و میگه کاش خونمون نور کمتری داشت. یا اینکه تو

ادامه مطلب  

دلتنگی  

از مدرسه اومدم خونه ... همینجوری اینور اونور میرفتم واس خودم ک دیدم مامان داره تو اتاق مٰژگان گریه میکنه :(
ترسیدم گفتم نکنه خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه ....
چن بار پرسیدم چی شد گفت دلم برا مژگان تنگ شد .... فک کردم داره دروغ میگه بازم اصرار کردم گفت : بابا دلم گرفته از این ک خونه نیست ...
آخه داشت ظرف برا ناهار برمیداشت همیشه برا مژگانم ظرف بر میداشت یهویی دلش گرفت ازين ک خونه نیست :(
حالا خوبه مژگان صبح خونه بود
پدرشوهرش امروز رفت کربلا و این چن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1