کابوس  

 
به نظرم هیچ چیز بدتر از بیدارشدن با یه کابوس نیست . . . حال خوبی ندارم . الان دومین بار هست که یک کابوس نسبتا تکراری میبینم که متاسفانه تعبییر خیلی بدی دارد . ترسیدم ، که نکند تعبیر شود . . . . .  می ترسم 
 
خدایا همه چیز را سپردم به تو 
 
 

ادامه مطلب  

تو تو این کابوس بیداری!  

وقتی رقص انگشتات رو کیبورد نمی تونه کلمه های گنگِ ذهنتُ کنار هم ردیف کنهوقتی چشماتُ می بندی و میگی همه اینا یه کابوسِولی چشمات باز میشن و تو تو این کابوس بیداری !تو تو این کابوس بیداری !وقتی همه اون رویاهایی که داشتی برات عقده شدن ..وقتی هیچ انگیزه ای تو هیچ کدوم از سلول هایِ خاکستری ذهنت نفس نمیکشه ..وقتی هر روز می میری ولی داری راه میری و نفس میکشی ..وقتی هیچی تموم نمیشه ... وقتی هنوز هستی ..وقتی محکومی به نفس کشیدن..محکومی به نفس کشیدن.

ادامه مطلب  

اسمان شب  

اسمان امشب صاف صاف بود برای اولین بار بود که اسمان را بدون ابر میدیدم و ماه کامل را از پشت ابر بیرون امده لکه های ماه به خوبی دیده می شد
برای یک لحظه احساس کردم همه ی ما و جهان هستیمان در کیسه ی زباله ای هستم که سرش خوب گره نخورده و ماه مانند سوراخ سر کیسه ی زباله بود... انطرف روشن و نورانی و این طرف تاریک و ظلمانی
چاله های ماه مانند تکه های الماس بودند که از ان طرف می درخشیدند 
هرچه دست دراز میکردم دستم به ان ها نمی رسید 
احساس کردم دارم خواب میبی

ادامه مطلب  

از روی حقیقتی نه از روی مجاز  

من زیاد خواب میبینم و 99% خواب های ناراحت کننده هستن..خیلی ناراحت کننده!
مغزم به شکل خلاقانه ای فجایع رو ایجاد میکنه و من در خواب زجر میکشه و رنج میبینه 
من در خواب نمیفهمه که خوابه و نمیفهمه که باید بیداره شه بلکه عمیقا ازار میبینه تا لحظه ای که بالاخره بیدار میشه ولی کابوس تموم نمیشه!
خیلی کابوس ها واقعی ان!
خیلی واقعیت ها بدتر از کابوس
بگذرم از اینها..اما من زیاد به خواب هام فکر میکنم..دقیقا از زمانی که که بیدار میشم تا وقتی که جریان روزمره دور

ادامه مطلب  

هر پنجشنبه  

هر پنجشنبه رخت می‌شویمرخت های قلمرو پر از زخم را پهنشان می‌کنمبر بندِ بازی‌های روزگارباد در پیچ و خم چروکهاجای چنگ های بی‌فردایی رانوازش می‌کندلکه های عرق تب های شبانه اماز کابوس های زمانهآنقدر مزمن بوده اندکه هنوز چونحفره سیاه دهانی بازخشمناکمرا می‌ترسانندو من با ذهنی مضطرب و بی رویاکه از درد این همه زخم مچاله شده منتظر خشک شدن نشسته ام!

ادامه مطلب  

پناه به بلاگفا  

خوابیده بودم . وضع دنیای خواب ناجور بود. چیزهای وحشتناکی توی خواب دیدم که نمی نویسمشون. بهتر دیدم نخوابم و استراحتی به کابوس هام بدم تا دوباره بر نگردم به اون جا. برای همین اومدم این جا، که زنده تر باشم. بیا. حالا هم سکسکه ی چه وقتی گرفتم!

ادامه مطلب  

آشتی کنون  

اومد... بلاخره اومد... با یه شاخه گل رز... با هم حرف زدیم و هرچی تو دلم بود بهش گفتم...عذرخواهی کرد و منو بوسید... بعدشم باهم رفتیم تمرین رانندگی... فکرشم نمیکرد انقد پیشرفت کرده باشم... امشب حسابی همه چی رو از دلم دراورد...خدارو شکر این کابوس پنج روزه هم تموم شد...

ادامه مطلب  

کابوس  

ببین حتی تصویر پیرمرد عبوس و ارام و متفکرِ قاب نقاشیِ دیوارِ کنجِ خانه هم به من دهن کجی میکند. هر بار که از خواب می پرم شبح نیمه سرگردانی جنون و تاریکی و عرق سردی را در کابوسم حل میکند مثل کودکی ام می ترسم و از این ترس لذت می برم و دوباره میخوابم و دوباره کابوسِ همان پیر مرد قاب نقاشی را میبینم که روی تخته سنگی آن ور رود چمپاتمه زده، دست روی دست گذاشته و دارد به من دهن کجی میکند

ادامه مطلب  

277: هر کنشی واکنشی یا با یک خط آبی رویش خط بکش  

صادقانه و با شفافیت له شدن،چه بسا بهتر از زیر و رو کشیدن و بازی کردن برای فهمیدن واکنش شخصی نسبت به یک موضوع خاص باشه. البته شاید هم له شدنی دیگه در کار نباشه و فقط یک جور اعتراف بعد از سالیان،یه برداشتن بار از روی دوش یا حس هایی از این دست باشه! اما به هر جهت 100 درصد واکنش شخص، رفتار و کنش خودِ ماست.
و چه خوب که روزگاری که داری با خودت فکر می کنی یعنی من زمان خامی و بی تجربگی واکنشم از سر ترس، هیجان و یا حتی نفرت بوده یا نه واقعا حس اینکه دارم بازی

ادامه مطلب  

سفری تا کابوس...سفری تا رویا!  

نسبت به اینکه دارم میرم از تهران...خیـلی خنثی م! خیـلی پوکرم اصن !
نهایت چیزی که دلم بخواد شاید این باشه که خلوتی بعد غروب نوفل لوشاتو رو سیگار بکشم بیام سمت بالا...
بعد دیدن یه تئاتر تو تماشاخانه ی شهرزاد!
نا یا حالی برای بیانش نیست...نمیدونم چرا!
از اینجا به بعد زندگی چه شکلیه؟
:)))))))))

ادامه مطلب  

کابوس نا تمام  

 
 
از خواب می پرم ، از گریه ی زیاد
از یک پرنده کـه خود را به باد داد
 
از خواب می پرم می ترسم از خودم
 
دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم
 
از خواب می پرم سرشار خواهشم
 
سردرد دارم و سیگار مــــی کشـم
 
 
از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم
 
از خواب مــی پرم از داغـــی پتـو
 
بالا می آورم ... زل می زنم به  ...
 
 
از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین
 
با چند خاطره ، با چند نقطه چین
 
 
از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس ، نف

ادامه مطلب  

سی صد و شصت و کابوس و یک آدم هرجایی و قرمزیِ من  

-تو توانایی ساده بودنی..+تو خط قرمز منی
-تو حس ناب شعر خواندنی
-تو خط قرمز منی
کابوسی که خودت شروع کرده بودی را تمام کردی؟ خیلی دستت درد نکند، ولی برای من هست هنوز.
-جهان در جدال و حال من و اشک های نیمه شب...
و تسکین این بغض با یاد تو، شاید کمی...
کسی جز تو از درد های درون من آگاه نیست
کسی جز تو چون تو برای زمان بزنگاه نیست
تو باشی پریشانم پیش تو
تو نفی حجابی، عریانم پیش تو.
+خط قرمز من تویی.

ادامه مطلب  

سی صد و شصت و کابوس و یک آدم هرجایی و قرمزیِ من  

-تو توانایی ساده بودنی..+تو خط قرمز منی
-تو حس ناب شعر خواندنی
-تو خط قرمز منی
کابوسی که خودت شروع کرده بودی را تمام کردی؟ خیلی دستت درد نکند، ولی برای من هست هنوز.
-جهان در جدال و حال من و اشک های نیمه شب...
و تسکین این بغض با یاد تو، شاید کمی...
کسی جز تو از درد های درون من آگاه نیست
کسی جز تو چون تو برای زمان بزنگاه نیست
تو باشی پریشانم پیش تو
تو نفی حجابی، عریانم پیش تو.
+خط قرمز من تویی.

ادامه مطلب  

 

هوام رو نداشتی هوایی شدم
چه کابوس بی انتهایی شدم
 
همیشه میشنیدم بحرانی بعد از 30 سالگی.فکر میکردم مسخرس
ولی حالی که الان و امسال بهم دست داده فکر کنم همین باشه
به خودت نگاه میکنی میبینی نیم عمرت رفته .فرصتهات رو از دست دادی
وقتی میتونستی بجای بهتری مهاجرت کنی نرفتی
وفتی میتونستی یه ازدواج خوب داشته باشی نکردی
و...
اونوقت به خودت میای و افسوس میخوری و همش منتظر معجزه میشی
 

ادامه مطلب  

هیچ عنوانی ندارد  

میدونی! این که یه آدم امن تو زندگیت داشته باشی رو میشه یه معجزه به حساب آورد نه؟
این روزها دیگر ادم امنی که آغوشش را به راحتی به رویت باز کند پیدا نمیشود
نگرد جانم!
امن تر از خودت برای خودت هیچ جا پیدا نمیشود 
همیشه خودت آدم امن خودت باش 
اما میدانم 
گاهی خودت کافی نیستی 
برای همه ی دردهایی که داری 
باید کسی باشد که همراه تو درد بکشد مگر نه؟
آن وقت میفهمی که همه ی اون روزهایی که فکر میکردی مرده ای 
فقط یه کابوس بودند 
نه بیشتر...

ادامه مطلب  

از خواب ميپرم  

از خواب می پرم ، از گریه ی زیاد
از یک پرنده کـه خود را به باد داد
 
از خواب می پرم می ترسم از خودم
 
دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم
 
از خواب می پرم سرشار خواهشم
 
سردرد دارم و سیگار مــــی کشـم
 
 
از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم
 
از خواب مــی پرم از داغـــی پتـو
 
بالا می آورم ... زل می زنم به  ...
 
 
از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین
 
با چند خاطره ، با چند نقطه چین
 
 
از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس ، نفس ...

ادامه مطلب  

مازوخیسم...  

‌رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر
روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر
شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است
رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر
خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا
ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!
حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که
چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!
شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم
هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!
نفیسه موسوی

ادامه مطلب  

مازوخیسم...  

‌رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر
روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر
شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است
رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر
خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا
ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!
حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که
چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!
شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم
هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!
نفیسه موسوی

ادامه مطلب  

مازوخیسم...  

‌رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر
روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر
شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است
رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر
خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا
ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!
حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که
چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!
شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم
هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!
نفیسه موسوی

ادامه مطلب  

مازوخیسم...  

‌رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر
روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر
شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است
رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر
خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا
ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!
حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که
چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!
شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم
هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!
نفیسه موسوی

ادامه مطلب  

مازوخیسم...  

‌رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر
روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر
شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است
رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر
خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا
ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!
حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که
چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!
شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم
هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!
نفیسه موسوی

ادامه مطلب  

بی تفاوت زیر این سقف کبودیم  

بی تفاوت زیر این چرخ کبودیمممممممممممممممممم
ما ادمهای حسودیمممممممممم
دلم برات تنگ شده
برای حرف زدنت
برای بودنت
چقدر ادمای خوب تو این دنیا زیادن
چقدر خوبا زیادن
پس بده فرصت خنده هامو 
پس بده شادی تو صدامو
پس بدین قلب اشنامو
پس بدین گریه هامووو
تلخه 
اما باهم نبودیم
ما ادمای شهر حسودیم
خسته از کابوس رفتن
دور از این روزهای روشن
بی تفاوت زیر این چراخ کبودیمممممممممم
 اینم هدیه یه مهمون ناخونده 
ممنون که به اینجا سر زدی

ادامه مطلب  

گزارش روزانه  

۱. دیشب همش کابوس دیدم. وحشتناک بود. دیگه دلم نمی‌خواست بخوابم. صبح با حال خیلی بدی بیدار شدم. 
۲. دوتا کلاس صبح رو نرفتم. ساعت دو و نیم کلاس طرح داشتم. کارم ناقص بود. بعد کلاس موندم تا ح بهم لومیون یاد بده. خوشبختانه یک ساعت بعد لپ‌تاپ خاموش شد و شارژرش هم همراهم نبود. 
۳. دلم سیگار می‌خواااااد. 
۴. دلم برای موسیو تومت تنگ شده.
۵. با ویو دیگه خیلی کم حرف می‌زنم. امروز اصلن ازش خبری نبود.
۶. اصلن دلیلی نداره که من هی راجع‌به موسیو تومت بنویسم یا دل

ادامه مطلب  

دلتنگی  

زهرا جان  سلام
 
دختر بابا
اگرچه رسم است کوچکتر به بزرگتر سلام کند اما روح تو بالاتر از من ایستاده است. خیلی خیلی خیلی زودتر از آنچه باید بزرگ شدی. تو مثل بالغ زنی در این دنیا و من مثل جینی در شکم مادر. طبیعی است که الان تو بهتر از من می فهمی و بزرگتری
 
بابا جان دلم برایت تنگ شده خیلی تنگ شده  طوری که احساس می کنم جایی برای کس دیگری ندارد حتی گاهی برای برادر عزیزت که این قدر عاشفانه دوستش داشتی
 
دیگر ظهر ها و غروبها کسی نیست که دم در بدود و آغوشش

ادامه مطلب  

عاشق که باشی اشک معنایی دگر دارد  

عاشق که باشی اشک معنایی دگر داردحتما خدا هم از دل عاشق خبر دارد
او اشک های هر شبم را دیده و گفته ست...این گریه ها بی شک برایت دردسر دارد
از عشق تو شیدا شدم دیگر چه میخواهی؟دیوانه ام، دیوانه چیزی هم مگر دارد؟!
شاید که برخیزم ببینم نیستی دیگرعاشق که باشی خواب دیدن هم خطر دارد
من در خیالم با تو و عشق تو تنهایماما مگر این عشق رویایی ثمر دارد؟!
من ماندم و کابوس تنهایی بگو آیاآغوش تو جایی برای یک نفر دارد؟!
تا زنده ام در شعرهایم با تو می مانمعاشق که باش

ادامه مطلب  

ارايه بليت نشانه شخصيت شماست!  

ارایه بلیت نشانه شخصيت شماست!
البته احتمالا غیر از دادن بلیت، موارد دیگری را هم می‌توان پیدا كرد كه نشان‌دهنده شخصيت شما باشد، مواردی از قبیل اینكه وقتی به دیگران می‌رسید چگونه رفتار می‌كنید، یا موقع عصبانیت چه‌ طور واكنش نشان می‌دهید، یا مثلا وقتی كسی به شما محبت می‌كند، از رفتار او چه برداشتی می‌كنید و چگونه به آن پاسخ می‌دهید، همگی با نوع شخصيت شما ارتباط دارد.
پس به عبارت دیگر می‌توان گفت كه شخصيت ما مجموعه‌ای از افكار، احساسات

ادامه مطلب  

حمل کننده!  

من در اتاق تاریک نشسته ام و از پنجره به پرتو های نوری که برگ های لیمو را بر افراشته می کند نگاه می اندازم. من دراز می کشم در وسط اتاق و به پنکه سقفی خیره می شوم که چگونه بدون اراده مرا نوازش می کند. من به دنبال چیستم؟ روزهایست که فهمیدم که نیست کیستم؟
این روزها من حمل کننده کتابهایم هستم نه خواننده آنها! انگشتانم خسته از نوشتن حرفهای که معنای برای من در حال ندارند. دیگر پاهایم میل طی مسافتی فقط برای رفتن، ندارند و سرم لک زده برای چرخشی.
کابوس هر

ادامه مطلب  

حمل کننده!  

من در اتاق تاریک نشسته ام و از پنجره به پرتو های نوری که برگ های لیمو را بر افراشته می کند نگاه می اندازم. من دراز می کشم در وسط اتاق و به پنکه سقفی خیره می شوم که چگونه بدون اراده مرا نوازش می کند. من به دنبال چیستم؟ روزهایست که فهمیدم که نیست کیستم؟
این روزها من حمل کننده کتابهایم هستم نه خواننده آنها! انگشتانم خسته از نوشتن حرفهای که معنای برای من در حال ندارند. دیگر پاهایم میل طی مسافتی فقط برای رفتن، ندارند و سرم لک زده برای چرخشی.
کابوس هر

ادامه مطلب  

خواب  

عمرم میگذره و من توی یه خواب عمیقم
خوابی که میدونم باید ازش بیدار شم
اما بیدار شدن ازین خواب عزم راسخ و انگیزه ی بالا می خواد
قدرت عجیبی می خواد که تو خودم میبینم و نمیبینم
خوابی که روز به روز عمیق تر میشه
برای فرار از فکر کردن بهش قرص خواب میخورم
که یه مرحله ی دیگه تو خواب فرو برم
که یادم بره
اما وقتی بیدار میشم دوباره یادم میاد
فقط میتونم از رخوت چند ساعته لذت ببرم
ولی بعدش نئشه میشم و به خودم و همه لعنت میفرستم
کی این کابوس تموم میشه؟ 
کی کام

ادامه مطلب  

شب نوشت  

علی اکبر یاغی تبار.شاعر خوبیست.اما من بیشتر کارهایش را نپسندیدم.امروز اما یک بیت شنیدم ازش که تنم را لرزاند:
 
چه دردی میکشه عاشق؟فقط پائیز میدونه!
خراسان از چه میناله؟فقط چنگیز میدونه!
 
به یادم امد سالهای خدمت یک چهار پاره کوتاه نوشته بودم که هیچ وقت هم ادامه اش ندادم. میگفت:
 
باور نکن لبخند این مردو
باور نکن تنهایی شیرینه
دنیا به طرز بغض الودی
درگیر یک دوران غمگینه
 
حال یه شهر تو چنگ طاعون و
حسی شبیه تخت جمشیدم
که بعد یه تاریخ،هنوز هر شب
ک

ادامه مطلب  

پدربزرگ :)  

اولین صفحه از كتاب را كه خواندی عاشقِ شخصيتش شدی :) مگر میشود كتاب و داستان و كاراكتر انقدر خوشمزه ؟ امروز آخرین صفحه های كتاب را كه خواندی گریه ات گرفت :( دقیقاً جایی كه اُوه ، شخصيت اصلی داستان ، در آرامش و در زیباترین حالت می میرد ! اینكه واقعاً احساس می كردی پدربزرگت است و در این پنج روز كه خواندن كتاب طول كشید با تك تك شخصيت ها ارتباط گرفتی ، نشان می دهد كه نویسنده چه قدرتی داشته و واقعاً آفرین به نویسنده :) فردریك بكمن نویسنده كتاب مردی به ن

ادامه مطلب  

شبها دراکولای غمگینی که من بودم...  

خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟
!
خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را… هرچند که در نیست
!
عکس کسی افتاده ام در حـــوض نقاشــــی
محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی
 
گـــــُه می خوری با او بخندی توی مهمانی
می خواهمت بدجور و تو بدجور مـی دانــی
 
هذیان گرفته بالشم بس کـه تبم بالاست
این زوزه های آخـــرین نسل ِ دراکولاست
 
از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها
از گــــردن و آینده ات جای کب

ادامه مطلب  

هیچ چیزی بهتر از یک مشت قرص خواب نیست...  

عشق چیزی غیرِ یک پیغمبر کذّاب نیست
مهربانی هست اما آنقدَرها باب نیست
بسترِ زاینده رودم خالی و خشک و خراب
تا بخواهی تشنه ام اما دریغا آب نیست
مثل ماهی قرمزی هستم که قلب کوچکش
لحظه ای آسوده از دلشورۀ قلّاب نیست
یا کشاورزی که بعد از مدتی خون جگر
حاصلش غیر از عتاب و تندی ارباب نیست
قسمتش در جیبِ یک کیف قدیمی مردن است
کهنه عکسی که برایش سهمی از یک قاب نیست
عرصه را باید برای دیگران خالی کنم
چوب هست و گوی هست و قدرت پرتاب نیست
تا سرم از وحشت و کابوس بی

ادامه مطلب  

هیچ چیزی بهتر از یک مشت قرص خواب نیست...  

عشق چیزی غیرِ یک پیغمبر کذّاب نیست
مهربانی هست اما آنقدَرها باب نیست
بسترِ زاینده رودم خالی و خشک و خراب
تا بخواهی تشنه ام اما دریغا آب نیست
مثل ماهی قرمزی هستم که قلب کوچکش
لحظه ای آسوده از دلشورۀ قلّاب نیست
یا کشاورزی که بعد از مدتی خون جگر
حاصلش غیر از عتاب و تندی ارباب نیست
قسمتش در جیبِ یک کیف قدیمی مردن است
کهنه عکسی که برایش سهمی از یک قاب نیست
عرصه را باید برای دیگران خالی کنم
چوب هست و گوی هست و قدرت پرتاب نیست
تا سرم از وحشت و کابوس بی

ادامه مطلب  

هیچ چیزی بهتر از یک مشت قرص خواب نیست...  

عشق چیزی غیرِ یک پیغمبر کذّاب نیست
مهربانی هست اما آنقدَرها باب نیست
بسترِ زاینده رودم خالی و خشک و خراب
تا بخواهی تشنه ام اما دریغا آب نیست
مثل ماهی قرمزی هستم که قلب کوچکش
لحظه ای آسوده از دلشورۀ قلّاب نیست
یا کشاورزی که بعد از مدتی خون جگر
حاصلش غیر از عتاب و تندی ارباب نیست
قسمتش در جیبِ یک کیف قدیمی مردن است
کهنه عکسی که برایش سهمی از یک قاب نیست
عرصه را باید برای دیگران خالی کنم
چوب هست و گوی هست و قدرت پرتاب نیست
تا سرم از وحشت و کابوس بی

ادامه مطلب  

هیچ چیزی بهتر از یک مشت قرص خواب نیست...  

عشق چیزی غیرِ یک پیغمبر کذّاب نیست
مهربانی هست اما آنقدَرها باب نیست
بسترِ زاینده رودم خالی و خشک و خراب
تا بخواهی تشنه ام اما دریغا آب نیست
مثل ماهی قرمزی هستم که قلب کوچکش
لحظه ای آسوده از دلشورۀ قلّاب نیست
یا کشاورزی که بعد از مدتی خون جگر
حاصلش غیر از عتاب و تندی ارباب نیست
قسمتش در جیبِ یک کیف قدیمی مردن است
کهنه عکسی که برایش سهمی از یک قاب نیست
عرصه را باید برای دیگران خالی کنم
چوب هست و گوی هست و قدرت پرتاب نیست
تا سرم از وحشت و کابوس بی

ادامه مطلب  

هیچ چیزی بهتر از یک مشت قرص خواب نیست...  

عشق چیزی غیرِ یک پیغمبر کذّاب نیست
مهربانی هست اما آنقدَرها باب نیست
بسترِ زاینده رودم خالی و خشک و خراب
تا بخواهی تشنه ام اما دریغا آب نیست
مثل ماهی قرمزی هستم که قلب کوچکش
لحظه ای آسوده از دلشورۀ قلّاب نیست
یا کشاورزی که بعد از مدتی خون جگر
حاصلش غیر از عتاب و تندی ارباب نیست
قسمتش در جیبِ یک کیف قدیمی مردن است
کهنه عکسی که برایش سهمی از یک قاب نیست
عرصه را باید برای دیگران خالی کنم
چوب هست و گوی هست و قدرت پرتاب نیست
تا سرم از وحشت و کابوس بی

ادامه مطلب  

فقط یه خواب بود  

درطول روز صحنه هایی را به خاطر می آورم که حدس میزنم باید در خواب دیشب یا پریشب یا شب قبل از آن دیده باشم؛حوادثی مطلاقا معمولی. مثل صحبت های تکنسین داروخانه درباره ی نحوه ی مصرف قرص ها،قدم هایم هنگام رد شدن از خیابان، لحظاتی از یک مهمانی خانوادگی، هم زدن لیوان چای شیرین صبحانه و... که در هیچ کدام این خواب ها اتفاق منحصر به فرد و خارق العاده و غیرممکن آنطور که خاصیت خواب ایجاب میکند نمی افتد ؛که درهیچکدامشان اثری از ترس ها و ضجه زدن ها و خواستن ه

ادامه مطلب  

بی وفا  

هه.....
همینه...
دیگه از علی رضا عاشق پیشه تر کی؟
حالا ببین چی شده!
همینه... همینه زندگی
متنفرم از تک تک آدما
دلم گرفته پسر.... دلم خیلی گرفته
تو چی فکر میکنی؟
با کی حرف میزنم؟
دیوونه شدم
کم مونده به جنون
به تیمارستان
به ترس!
به کابوس کم مونده
نمیتونم هیچیو تعریف کنم
مغزم دچار مشکل شده 
همه چی یادم میره
همه چی یادم رفته
چیزای ساده و سخت
چیزای عادی و خاص
همه چی رو فراموش کرده
نمیدونم چرا اینجوری شدم!
ذهنم متلاشی شده
علی رضا دوستم نداره
دیگه نداره
چقد د

ادامه مطلب  

چنانکه می نمایی هستی  

تسلط نسبی به بلغور کردن کلمات در جملات طولانی، با ترکیب کلمات عربی و انگلیسی قلمبه و سلمبه بازنمایی بسیار متفاوتی از آن چه هستی ایجاد می کن. 
هر چند گاهی به صورت صریح اشاره کنی که این همه نیستی. 
نمی دانم چرا، ولی گاهی حس می کنم اصلم خراب است و زمانی که بهترم از اصلم فاصله گرفته ام. واقعا حس ویران کننده ای است. 
همه می گویند و همه دوستانی که مرا می شناسند نصیحت می کنند که بابا ترمز بگیر. 
شاید هم بهتر شده ام ولی باید درستش کنم. 
البته درک این مسئ

ادامه مطلب  

شاهکار اینجانب  

دسته گل جدیدی که به آب دادم این بود که پلاک دندونامو دیشب وقتی که تو خونه تنها بودم انداختم تو آبجوش، و مچاله شد
و من واقعا حالم بد شد از این حد حماقتم
کلی ناراحت شدمو فلان، گفتم اشکال نداره اصلا به کسی نمیگم فردا هم خودم تنهاااا میرم دوباره برام قالب گیری کنه و همه چی هم تحت کنترله
حالا امروز طی یک حرکت بسیار عجیب، بعد از دو سه ساعت خوابِ همراه کابوس بلند شدم هلکو هلک رفتم مطب دکتر، نه خودش بود(که میدونستم) و نه دستیارش، دست از پا دراز تر برگشت

ادامه مطلب  

تا کی؟ ...  

تا کی بترسم از رفتنت؟
تا کی بترسم از روزهای نداشتنت؟
و هر شب کابوس از دست دادنت را ببینم!
تا کی خودم را گول بزنم که 
تو هم عاشقی؟
می دانی …
آدم از یک جایی به بعد می ایستد و به تمام ترس هایش "نه " می گوید 
و دیگر هیچ نبودنی نگرانش نمی کند
قلبش از احساس خالی می شود و با منطق به دنیا نگاه می کند
عاقل میشود، و عشقش را ارزان به کسی 
نمی دهد …
 از یک جایی به بعد … نمیدانم کجاست!
اما فکر نکن تا ابد همینطور دوست داشتنی می مانی …
م

ادامه مطلب  

خنده نیمای من  

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی نیمای من
می دونم خوب می دونی، تو تار و پود و ریشمی نیمای من 
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من نیمای من 
چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن نیمای من
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم نیمای من 
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نیمای من
نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد، رویای مهربونمی
می دونی با تو، پرم از شعر و ستاره
می دونی بی تو، لحظه حرمتی نداره

ادامه مطلب  

2773:: من هرشب می‌میرم  

سکانس آخر فیلم درباره الی رو گذاشتم اینستاگرامم با دکلمه ای از شعر هوشنگ ابتهاج که اگه من بودم میگفتم " من نفهمیدم هرگز، معنی هرگز را "
اینو گذاشتم چون یه هفته است هرشب کابوس غرق شدن میبینم... من هرشب میمیرم
خانه دلتنگِ غروبی خفه بودمثلِ امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چراغو شب از شب پُر شدمن به خود گفتم یک روز گذشتمادرم آه کشید؛«زود بر خواهد گشت.»ابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم بردکه گمان داشت که هست این همه درددر کمینِ دلِ آن کودکِ خُردآری،

ادامه مطلب  

خواب یا بیداری!!  

دلم می‌خواست یک نفر، آرام و شمرده، توی گوشم زمزمه می کرد: "دنیا بی ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی..."من خواستم و او گفت. او گفت: "دنیا بی ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست.
داری خواب می بینی..." من باورم شد.
باورم شد که دارم خواب می بینم. این چشم های خیس را. این شب سرد و اندوهناک را... همه اش یک کابوس است...بیدار می شوی و یادت می رود که تنهایی چقدر سخت بود. دروغ چقدر درد داشت.
یادت می‌رود که حرف‌ها فقط حرف هستند و نباید باورشان کرد. ی

ادامه مطلب  

اسمشو نبر!  

یادم نیست دقیقا چند سالم بود، اما خیلی کم سن بودم که برای اولین بار فیلم «شهر
موش ها» را دیدم. حتی خاطره ای از زمان دیدنش ندارم اما گربه ی سیاهش-که
موش ها بهش می گفتند اسمشو نبر- شد نقش اول همه ی کابوس های دوران کودکی من!

در ذهنم بسطش داده بودم و شخصيت های جدیدی خلق شده بود. گربه ی قرمز، گربه ی
سبز و... و جالب اینجاست که هر کدام از این گربه ها هم ویژگی های خاص خودشان را
داشتند. مثلا گربه ی قرمز همیشه در یخبندان ظاهر می شد و عاشق سرما بود. یا گربه ی
سب

ادامه مطلب  

324. جهانم پر از عذاب و اضطرابه!  

چشام بستس جهانم شکل خوابهعذابه اضطرابهروبروم دیواری از مه دیواری از سنگروبروم دیواری از مه دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست بگو بیهوده نیست فاصله آب و سراببگو سپیدی کاغذ بیهوده نیستبگو از کوچ پراکنده فقط کابوس و تنهایی
بگو خواب بود هرچی که دیدمافسانه بود هرچی شنیدمنگاه کن شوق دل زدن به دریابرام شد مرگ تدریجی یک رویامرگ تدریجی رویا
بیا تا مه توی چشام بمیرهبیا تا قصه مون پایان نگیرهبذار یادم بیاد خورشیدمنو کم کن از این تردیدتو باشی شب نیستتو

ادامه مطلب  

هزار بار زیسته‌ام  

حس می‌کنم هزار سال زندگی کرده‌ام.
خسته سالیان سالم.
زخم‌های عمیق دارم و کابوس‌های سیاه.
از هزار شکست خاطره دارم و هزار بار بلند شده‌ام.
بارها به دنیا آمده‌ام و بارها مرده‌ام.
هر بار در شهری زیسته‌ام و هزار مقبره دارم.
هر بار نامی بر من نهاده‌اند و هزار سرنوشت دارم.
گاهی مرد بوده‌ام و گاهی زن
گاهی در کودکی مرده‌ام و گاهی مادر شده‌ام.
گاهی در کوچه‌ها آواره بود‌ه‌ام و گاهی سرپناه دیگران.
یک بار شاعر بوم و در تولد بعدی سرباز شدم.
حتی یادم ه

ادامه مطلب  

3054  

میدونم که این دوره میگذره
شاید آخرش بتونم بازم برگردم و مثل قبل باشم
یا...
تصمیم سختیه رفتن...
بدتر از تصمیم به رفتن موندنیه که دائم دارم سعی میکنم مثل قبل باشه ولی نمیشه
کاش همه چیز نرمال بود و تو دستمو میگرفتی برای لنگر کشیدنه این کشتیه به گل نشسته...
نمیتونی کنارم باشی و پناهم بدی و دستمو بگیری و بلندم کنی
عیبی نداره
قبولش میکنم
فقط
صبر کن
این بار مثل قبل نیست که بعد غر زدنام شب بخوابم و صبح بیدار شم و همه چیز مثل قبل شه
این بار کابوس نیست که با

ادامه مطلب  

416  

حس میکنم یه ادم رها شدم..
هیچکس دوسم نداره..
حتی دوست پسرم.....
نمیدونم کی این کابوس تموم میشه ..ولی میشه..
روزی هزار بارم بهم بگه دوسم داره..وقتی حتی یه لحظه واقعا حس میکنم دوسم نداره..یعنی همشو بریزبیرون.
همیشه تو تصوراتم تو اینده قراره بوده عاشق یه مردی بشم که سنش حدود30هست ..تحصیل کرده هست..فهمیده و باوقاره.. کسیه که مسعولیت منو تو زندگیش قبول میکنه.براش مهمم...احساس امنیت مطلق میکنم کنارش..باهم کتاب میخونیم...پسر نیست...مرده.. اقاست.. از جنتلمن بودن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  >