فرار میکنم هر روز فرار میکنم از زمان ، زمان زودتر از هر چیزی میگذره و این من در کور ترین نقطه ی درونم به سر میبرم فرار میکنم از گذر روزهای منزجر آفتابی .
فرار میکنم از تک تک اونا از دیدار تک تکشون عصبی میشم و تنفرم روز به روز بیشتر میشه فرار میکنم از هم نشینی از فکر کردن بهش از صبحت کردن درموردش از شنیدن درموردش فرار میکنم ولی یه هو تو یه لحظه از گذر عمیق زمان یادم میوفته مثه پتکه پتکی که هر روز کوبیده میشه به وسط فرق سرت . عجیب نیست ! عوض شدن صد و

ادامه مطلب  

کاش می‌شد کتاب تزریق کنم به ذهنم  

گاهی انگار دیوانه می‌شوم. خودم هم نمی‌دانم که چه مرگم هست. شبیه کودک 5‌ساله‌ی زبان‌نفهمی که چیزی سرش نمی‌شود. حسی را تجربه می‌کنم که نمی‌دانم اسمش چیست و کدام هورمون‌ها ترشح می‌شوند. برای چند ثانیه انگار پتکی روی سرم کوبیده باشند و دست برده باشند داخل قفسه‌ی سینه‌ام و قلبم را از جا درآورده باشند. چیزی درونم به جوش می‌آید و آن را در میکرون به میکرون بدنم حس می‌کنم. شوکه می‌شوم. ضربان قلبم می‌رود بالا. پنیک اتک؟ نه خیلی شبیه به آن. غمگی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1