دورِ گردونِ دنیا...  

یه روزی تو ميشینی زار ميزنی و از حالات بدت ميگی و یکی دیگه ميشه تکیه گاهت...
یه روزی هم دیگری ميشینه زار ميزنه و از حالات بدش ميگه و تو ميشی تکیه گاهش
دنیا همينه.... اگه هر اتفاقی واست ميفته فقط واسه تو نميوفته بلکه اتفاق ميوفته که تو از تجربیاتش به ایندگان هم بدی
به شرط اینکه خوب فکر کنی و تجربیات ناشی از اون رو دسته بندی کنی و روز مبادا ازشون استفاده کنی!!

ادامه مطلب  

 

کتاب فروشی حوض نقره ای باغ فردوس رو ميشه یه جا همشو از خوشحالی و دلنشین بودن قورت داد!
پ.ن:
بنظرم خیلی از نابغه های موسیقی ایران تو کوچه ی باغ فردوس ساز ميزنن!
پیرمردی ک یه گوشه نشسته و با یه پرستیژ عجیب و غریب و کلاهی ک تا روی چشماش کشیده شده و عینکش صورتشو پوشونده و ب طرز عجیبی بی نقص سازدهنی ميزنه، گذشته ی خیلی جالبی باید داشته باشه.
خیلی قشنگ‌ساز ميزنید.
سرفه کرد و با یه صدای خسته گفت
مرسی.

ادامه مطلب  

#523  

یکی از بچه های دانشگاه هست خیلی اکی گیتار ميزنه و صداشم خوبه 
داره بم کمک مي کنه هم تو نت ها هم تو خوندن 
حس مي کنم خوندنم بهتر شده واقعا 
حالا برا اولین باره که اهنگ ستاره شادمهر و زدم و خوندم که بگوشه بیینه چقدر داغونه 
استرس دارم :/
وای
تازه فرستادم آخه 
ميدونم  خیلییییی خوب نیست ولی خب خدایی برای شفق فرستادم گفت خیلی بهتر شدی ولی اون که قبلیا رو نشنیده بود چقدر داغون بوده :/
 

ادامه مطلب  

احساسات شلخته ی عزیزم  

احساسات شلخته ی عزیزم
قشنگ گرد و خاک گرفته بودیا!
یه سری خاطراتو ک دوباره خوندم بهم حس خیلی خوبی داد.
انگار تو واسه من یه گنجی ک هر وقت ميام سراغت بهم کلی حس خوب منتقل ميکنی.
روزای خوشی و سختی رو ب یادم مياری
اینکه چجوری با خودم کنار اومدم
اینکه چقدر تغییر کردم.
خوب یه دوست وبلاگی باعث شد دوباره بیام بهت درست حسابی سر بزنم.پس ممنونم ازش.
دیگه اینکه آدم سالم جمعه شب شتابدهنده ميخونه یا هندزفری ميذاره تو گوشش و آهنگ
El valse رو گوش ميکنه و تو حیاط قدم

ادامه مطلب  

۶۹۲  

امروز یه سر رفتم پیش مشاور خوابگا ...برا همين اشفتگی های ذهنیم ..هرچی دلم‌نميخواست دوستام بفهمن کاملا همشون فهميدن ...حرفای خوبی هم زد..
بعضی ادما هستن ميبینی چقد یواش حرف ميزنن یعنی ميرن رو‌مخم ها ...هرچی من صدا گنده ..یکی از بچه ها که ازقضا ميخواد با اکیپ ما رفت و امد کنه و دخترخوبیم هس خدایی انقد یواش حرف ميزنه اصلا نميفهمم چی ميگه امروز با خنده بهش گفتم تو چقد یواش حرف ميزنی خوش بحالت من خیلی صدام بلنده گف اره من اصلا صدام‌بالا نمياد تو خوشبح

ادامه مطلب  

آه اي غروب بي پايان...  

بسم الرحمن
شاید من اینجا تولید محتوا نكنم اما خیلی راحت و بی پرده حرفم رو مي نویسم حتا اگر كسی نخونه
مدلم رو هركاری مي كنم درست نمي شه جواب نميده 
و واقعا احساس ميكنم خدا اون دنیا یه چیز خفنی به ما ميده به خاطر زندگی كردن تو خاورميانه و دم نزدن 
عاخه این چه داده های مزخرفیه كه نميشه ازشون هیچ نتیجه ی منطقی ای گرفت؟؟؟؟
خدایا كمكمون كن 
یعنی یه روز خوب مياد؟
واقعا مدت هاست فهميدم خریدن هیچ كالای لوكس و گرانی حالم رو خوب نمي كنه حتی معذبم هم مي كن

ادامه مطلب  

خرده روایت های خواهر برادری :)  

روز - داخلی - اتاق پذیرایی : - احمد ميگم به نظرت کروکودیلا اگه سرشون بخاره چجوری مي خارونن!؟ - با دست دیگه !- نه خب دستشون نمي رسه !- آره دستشون از بغل شکمشون در مياد و کوتاهم هست !- وای پس چیکار ميکنن ؟! - به نظرم معمولا تحمل ميکنن ! :| - برو بابا من ميدونم ! همشون با یه پرنده ای دوست ميشن که آبیه! هم نوک ميزنه و سرشون رو ميخارونه، هم تیکه های غذا رو از لای دندوناشون در مياره ! - نگا شعور کروکودیل از تو بیشتره ! اون نخ دندون ميکشه تو نه ! - با کی بودی ؟! - تو

ادامه مطلب  

حال بدی است.حالی بد.  

احساس ميکنم همون ماده پرنده ی داغونم که خیس و بارون خورده داره ميره که غذای بچه هاشو جور کنه اما،
دلش پیِ لونست!
+ این شهر همون شهره.این خیابون همون خیابون.هر روز اما که از کنار کوچه های نوفل رد ميشم،نوفل یک،نوفل دو،نوفل سه،هر روز که یاد روز های سرخوشیِ دبیرستان مي افتم،یاد دوستهایی که الان هر کدومشون یه جایی افتادن،یاد تمام شبهایی که ميپیچوندیم از کتابخونه جیم کنیم بریم فلافل بزنیم،یاد تمام صبح هایی که قهوه دم ميکردیم و با معده ی خالی مي خو

ادامه مطلب  

فردا داره به ما لبخند میزنه  

کی گفته اگر مدیر نباشه خلوت ميشه؟ امروز واقعا جونم بالا اومد. اینقدر خسته ام که اگه مجبور نبودم بمونم الان خونه بودم و ولو کف اتاق! یعنی تا این حد....
ولی خب مجبورم... باید بمونم تا ساعت سه. دیشبم تا هفت و نیم اداره بودم و کار کردم. اونوقت ميگن سرانه ی کار مفید کارکنان دولت در روز بیست دقیقه ست! یعنی این آمار منصفانه ست واقعا؟!
خداروشکر که فقط فردا مياییم و بعد تعطیلیم. فکر کن بدون تعطیلی اگر مي بود با این اوضاع چه مي کردیم؟
الانا که حجم ارباب رجوع

ادامه مطلب  

اولینا...  

اقایی الان داره بارون مياد از اون بارونا که اروم نم ميزنه و زمين خیس ميشه اما باز خورشید شیطون از زیر ابرا به زور خودشو ميکشه بیرونو افتاب ميشه... از اون بارونایی که اصلا دلگیر نیس بنظرت اولین بارونی که باهميمو کجاییم و داریم چکار ميکنیم؟ من ميگم بیا برای تموم اولینای زندگیمون یه جای خاص باشیم مثلا اولین بارونو گلزار شهدا باشیم اولین ذخیره زندگیمونو بریم کلی هدیه واسه بچه های پرورشگاه بخریم و بریم پیششون کلی خوشحالشون کنیم. اولین سرماخو

ادامه مطلب  

 

سلام
نميدونم کسی بازم به این وبلاگ سر ميزنه یا نه
یادمه این وبلاگ رو روز 8 بهمن که تولدم بود ساختم......خیلی سال از اون روز گذشته اما خوب لعنت به این ذهن....خیلی چیزا رو فراموش نميکنه
کاش ذهن آدما دکمه فراموشی داشت....چه خوب ميشد...نه؟؟؟؟
سال های ساله که ذهن من درگیر توئه.....به خدا خودمم خسته شدم از اینکه هر شب قصه مون رو مرور کنم....از اینکه هر شب خوابتو ببینم و از اینکه هر صبح وقتی بیدار ميشم اشک تو چشام جمع بشه که چرا هنوز زنده ام
فکر کنم خدا مجازات من

ادامه مطلب  

داستان شرکت  

قسمت چهارم
 
سنش کمه، موهای سفیدشم اونقدری نیست بگم 25 بیشتر داشته باشه، ردیف اول اتوبوسی که هروز باهاش ميام سرکار ميشینه و با واکمن عهد بوقش آهنگای خشدار دهه 40 و 50 گوش ميده، در جواب اون یکی مرد عصبی که هر روز ميگه خفش کنه دست تکون ميده و لبخند ميزنه...
من نگران واکمن و باتری و عمر رو به تمومش
شاید اگه یه روز نخونه دیونه بشه 
یادم رفت بگم اون دیونه نیس ماها دیوونه ایم که هروز صب بهونه نداریم واسه لبخند و دست تکون دادن
 
پ.ن نامربوط: خانمي که تو جلس

ادامه مطلب  

خرده فرمایشاتِ تَهِ شَبی یک آدم حا مانده  

 
حالم بده با نوشته هام. یعنی بعد این همه سال نوشتن یوده هميشه که به این حال دچار شم . خب بازم اومده سر وفتم . اومده افتاده نشسته رو سینم . گاهی نميذاره نفس بکشم . اینطوری ميشه که دیگه پستای قبل و نگاه نمي کنم . وبم و باز نمي کنم . موقتیه . باید باشه . دارم سرم و گرم مي کنم که یادم بره . باید موقتی باشه . جز اینجا هیج جای امنی تو زندگیم ندارم . نابودش کنم نابود ميشم. بدون شک . در حال حاضر . حالم با نوشته هام خوب نیست . اما نمي خوام بهش فکر کنم . فکر کنم اتفاق

ادامه مطلب  

روزِ پنجم (بعد از دو روز وقفه به خاطر اسباب کشی به خونه ی خاکشناسی)  

امروز شنبه، بیست و هشتمِ  مهرماهِ نود و هفته.
دو روزه که هیچی ننوشتم و دلم واسه نوشتن تنگ شده بود. این دلتنگی برا من نشونه ی
خوبیه. بالاخره هفته ی خسته کننده ی اسباب کشی هم گذشت و تا اسباب کشیِ بعدی
ميتونم کمي استراحت کنم. شاید باور نکنی اما تنها فکر کردن به اینکه ميتونم یه سفر
یا پیک نیک برم حالمو خوب ميکنه. با وجود اینکه آدمِ مادی ای هستم اما این اواخر
حتی خیال بافی کردن هم برام لذت بخش شده. خیلی خستمه. بیشتر از جسمم، روانمه
که عیب برداشته و

ادامه مطلب  

روز چهارم  

 
امروز چهار شنبه ست.
چهارشنبه ها رو دوست دارم چون ميتونم برا چهار روز از کلاس فرانسه راحت شم.
در ضمن من عاشق کلاسمَم امّا به خودم حق ميدم گاهی از دستِ چیزا و کسایی که
دوستشون دارم خسته شم و ازشون فاصله بگیرم. دور شدن به من کمک ميکنه بیشتر
دوست بدارم.
تا یه ربع پیش نوشتنم نمي اومد اما حالا بعد از قهوه و شکلات نظرم عوض شده.
امروز روزِ چهارميه که دارم مينویسم و این برای من فوزِ عظیم محسوب ميشه.
*این چهار پنج سالِ اخیر (بعد از ماجرای رژیمم) خیلی با ا

ادامه مطلب  

روز دوم  

 
هنرِ حواس پرتی یا هنر حواس پرت شدن!
We keep each other distracted. We play jokes on each other. We make each other laugh. And we share what we have. Some of them are drivers, and if they drive out to the province, they’ll bring back food for me. So life can be good. Things are manageable. And I’m fine as long as I stay busy. I only withdraw when I remember the challenges I have.” (Accra, Ghana)
(این نوشته صحبتِ یه زن آفریقایی بود تو یکی از پست های صفحه اینستاگرامِ
مردم نیویورک)
 
امروز بیست و سومِ مهرِ نود و هفته.
من از معلول کردنِ زندگی و معطوف کردنش به یک مساله ی
خاص (بخوان مشکلِ بغرنجِ و عذاب

ادامه مطلب  

کرانک ای سی (قسمت پنجم)  

جایی در قاهره
منصب رئیس جمهور بالا تر از این صحبتهاستسالار منهان؟مگه کسی جرات انتقاد از تو را داردنه!ولی یه حس خوب درون اهرام مصر بودموميایی هاگفتند که برای هميشه سالاریخوب این که دیگه مشخصهسرسختی و هنر و سیاستمن ميکس بشریت هستم نیستمقربان جانم به فدایتتلویزون 90 اینچ سونی دلیل اصلیهخوب ميگه از منشبکه اورجینالهو با اخرین تکنولوژی همراههدقت کنید به زیرنویس عربیتیم شنای دخترانبیخیالشبکه دیگهای روحم به فدایتبیخیالسرسختی و لیاقت در شان رئ

ادامه مطلب  

Moonlight  

بسم الله الرحمن الرحیم .
خب . ساعتای حدودا نه و چهلو پنج دقیقه بود ک مهدی ((پسر داییم )) زنگ زد گفت بیا بیرون تا پریم .
رفتم بیرون دم خونشون . بعد 9 نفر بودیم . 
1 مهدی 2 مهدی مرادی پور  ((پسر دایی مهدی ))3 حسین ((پسر خاله پسر دایی مهدی )) 4 و 5 مجتبی و ابراهیم ((پسر خاله پسر دایی مهدی((با حسین داداشن)) 6و 7 محمد امين و ارسلان رفیقای مهدی و 8 حميد ک بازم دوست مهدیه 
بعد مهدی اومد دنگ گرفت نفری 20 تومن . بعد خیلی جالبه ک 20 تومن گرفتن فقط چیپسو پفک بود . ک دیگع از بس خو

ادامه مطلب  

کرانک ای سی (قسمت هفتم)  

تعریف و صحبت تا کجابه ظاهر اولین کنسرت الویس در اینجا بودهتقاضا و تمنا جایی ندارد که الویسالویس پریسلی یک اسطوره بودالان گروه برادران جوان همه کاره اندخوب پساینجوریبه شهر بارسلون خوش امدیداینجا تجدید حیات را به چشمان خود دیده ایمو سرسختی مجری تلویزیون بارسلونهمانطور که مشاهده کردیدالویس اینجا کنسرتی داشتهما از دوستان الویس بودیممرد ایده الی بودسخاوت الویس مثال زدنی بوددر سرسختی و هنروایسا ببینمالویس در ایالت کاتالان چه ميکردسوال و ج

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1