برگهایم را باد برد!  

تازه رفته تو 4سال. خیلی نی نی کنجکاو و اخمالوییه. اصن خود دیسیپلینه لامصب :)) خنده هم داره ها :)
مامانو خیلی دوس داره. مامانِ خودشم تنها حرف بدی که پیش علی میزنه، اینه "پخمه"! :))
اونروز پیش مامان گفته بود "پخمه بیا اینور، دس نزن". اونوخ علی: مامان بهت نگفتم پیش خاله، بهم پخمه نگووو؟ هان؟ o_O
سامیار برادرزاده س، دو سال و یه ماهشه. شیطونه هااا. زنگ زده له باباش، و ادامه ش: بابا دتّار، اومدنی برام آبمیوه و ماکارونی و بستنی و شکلات بخر o_O
+ برا اینکه بابای خ

ادامه مطلب  

سفر  

بخاطر سفر هم که شده زود باید خوب شم . 
دیشب که سینا خوابید امدم بیرون کاملا مشخصه سرماخوردگیم ویروسیه !!:| 
صبح زود با پدر سینا رفتیم دکتر چند تا قرص نوشت 
الان دارم خفه میشم از گلو درد :| 
دیشب خیلی والیبال بازی کردم و هر چیز بدی که واسه گلوم بد بود خوردم :| 
فعلا خوابیدم   سینا هم رفته سرکار :)) 
بابا میگفت عجبی افتخار دادن باید یه چیزی جلو پاش میکشتیم :/ 
بابا خیلی بدش میاد پسراش حتی یه روز کار نکنن :| 
همیشه سینا میگه بابا توقع داره من 6 صبح بیدار ش

ادامه مطلب  

2056)  

یه موضوعی هست که از دیروز هر وقت یادم می افته خندم می گیره
پنج شنبه شب موقع مسواک زدن ،
چشمم  ،از پنجره افتاد   به سمت اون خونه خرابه ای که
قبلا ساکنینی داشت ولی مدتها خالی موند و حالا فروخته شده به بساز بفروش  و قرار
یه روزی آپارتومان شه  
حالا فعلا معلوم نیست کی ساخته شه و هنوز خرابه استو خالی مونده
و شده منزلگاه دو بچه گربه ی کوچولو
بله داشتم مسواک می زدم که چشم افتاد به کاغذی که رو در خونه ی همسایه های گربه مون چسبونده شده بود 
صبح از بابا پ

ادامه مطلب  

Sarbazi  

هر پوتین یه قِصه داره....
یه قِصه پر از دردای نا تموم داره
شب بیداریا
دلتنگیا
جداییا
دور از خونه خوابیدنا 
اشک ریختنا
از غُصه پا بغل کردنا داره
با پای خود به غربت رفتنا
دل کندنا
دل بریدنا
اشک های مادر به زیر پا گذاشتنا داره
تنهایی قدم زدن داره
هر پوتین یه قِصه داره
یه قِصه پر حسرت و آه و غم داره

ادامه مطلب  

میفهمم  

من : بابا جکیل من خستم انقد که ناراحتیای دورورمون زیاده
امیدمو به آینده از دست دادم به پله و اوج اعتقادی ندارم
دنیا برام بی ارزشه
از ته دل خندیدن نمیدونم دیگه چه شکلیه
دیگه برای خیلی چیزا گریم نمیگیره افسردگی نیست
نمیدونم دقیقا چیه
 
بیچاره طلافروش که من زنش میشم 
من اینم بابایی که حرفامو میفهمی 
هنوز میخوای بابام باشی؟ 
بابا جکیل :من میفهمم دخترم !تو کبک نیستی  تو یه عقابی که همه چیزو میبینیو میفهمی ...
تو فوق العاده ای 
و خوش به حال طلافروش 

ادامه مطلب  

زندگی در همه ی مقاطعش سخته علی الخصوص نوزادی  

بابا فکرکردین نوزادا خیلی راحتن
شماها یادتون نمیاد
بابا جیش میکردی میزدی زیر گریه بهت شربت میدادن
اینقد بوست میکردن با لبا و سیبیلاشون ک میمیردی
تازه اگه مثه من شیرین میبودین ک باز بدتر
دستمم گاز میگرفتن خخخخ
شیرمیخواستی پوشکتو عوض میکردن. اونم توی همچون وضعیتی، جلوی کس و ن کس میکشیدن پایین
خب بابا آبرو داریم، حالا نوزادم باشیم. عه
ار واکسنام ک نگو
اینارو گفتم بدونین زندگی از اولش سخت بوده

ادامه مطلب  

سوتفاهم  

دیشب واسه انجام یه کاری رفتم خونه مادرم.مادرم چند روزی مریض بود
یهو جمعه بابام زنگ زد گفت پاشو بیا مامانو ببر بیمارستان حالش بده!!که زنگ
زدم دیدم خیلی حالش بد نیست ولی تب داره.بابام عادت داره یهویی زنگ میزنه
میگه بیا مامانو ببر بیمارستان یا بیا منو ببر بیمارستان.آدم هول میکنه.دیشب به مادرم
گفتم به بابا بگو اینجور موقع ها زنگ نزنه.در حقیقت میخواستم بگم بگو اینجور موقع ها
یه کم ارومتر بگه که آدم نترسه که اونجوری گفتم.مادرم حسابی ناراحت شد گفت

ادامه مطلب  

درخت....  

دیروز داشتیم از یه شهر دیگه بر میگشتیم،یهو بین راه بابا ماشینو پارک کرد بغل جاده....یه درخت بزرگ اونجا بود....یه چایی خورد،رفت بالای درخت...بعد از اون بالا بهم گفت:کوثر اگه میتونی،بیا بالا....منم دقیقا مثل خودش رفتم بالای درخت....گفتم:ثابت شد خون شما تو رگم جریان داره:)....

ادامه مطلب  

.  

امروز روز عرفه بود. یادم نمیاد پارسال دعای عرفه خوندم یا نه. فکر کنم با خدا قهر بودم! الان نمیگم خیلی بهتر از پارسالم. نه 
ولی تقریبن کنار اومدم.. نه کامل ها.. تقریبن!
فردا عید قربان هست.. دومین عیدی که بابا نیست.. و من ازهرآنچه عید و شادی و مناسبته، بیزار میشم وقتی بابا نیست .

ادامه مطلب  

380  

مامان برا رضا دلجیگری آورده بود از خونه مامانبزرگ
بعد میگف بیا بریم بهش بدیم بابا گف نمخاد فردا بعد باشگاش
میاد میگیره مامان گف ن میخام برا ناهارش باشه
طفلی غذا نداره و اینا
بعد گف با اژانس میفرسم بابا گف نه و فلان میگم نمیخاد اَه
مامان گف بچه ی معصوم از هفت صبح تا سه ظهر کار میکنم
غذای درست حسابی ام نداشه باشه؟
الان مامان رفه غذاشو ببره!

ادامه مطلب  

قربونی؟  

در کل مادر گران رو جو بگیره محاله از کرسیش نزول اجلاس کنه!
همین طور طبع عجیب اندیشی پدر در خصوص فرزندان ذکورش پایان ناپذیره!
بابا: خانوم خوب شد قربونی کردیم پسرا چش میخوردن!
من: بابا پس من چی؟ قربونی لازم نیستم؟
بابا: تو چی داری که کسی چشمت بزنه؟ مگه موهات رو چشم کنن
من:
ولی خدا میدونه که چقدز شکستم و دارم از تب میسوزم! از شما میپرسم چون شغل دولتی ندارم یعنی ضعیف و بی خاصیتم؟ پس صالح بودن من یعنی هیچ!؟؟؟؟ خودش نذاشت برم سر کار خود خودش پس این چ حرف

ادامه مطلب  

امروز  

امروز یکم عجیب بود ! بالا پایین داشت زیاد .مامان گفت باید به عروسی بیای :( امروزم رفتیم خرید .داشتیم میرفتیم تو ماشین ،بیرونُ نگاه میکردم یه لحظه احساس کردم احسانِ .گفتم عه عه عه بابا احسانت[دوسش داره فراوان]بعد بابا گفت شماره پلاکِ ماشینش برا شهر خودمونه ، نه اینجا [ یه شهر دیگه بودیم] منم بدون فکر شماره پلاکشُ گفتم ، بابام یه نگاه به من کرد از تو اینه بعد گفت نه اون نیست! بابا سرعتُ زیاد کرد دیدیم خودشه تقریبا یه ماهه که دارم روی مخم کار میکنم ت

ادامه مطلب  

211 !  

نشستم منتظرِ سمانه و در همین حین آشپزخونه رو تمیز کردمُ 3 صفحه از شعرای
بابا رو تایپ کردم ! سمانه اومدُ بعد یه ساعت رفتیم جلو مغازه سما تو ماشین دیدیمشُ
یکم گفتیمُ خندیدیم به یاد ایام قدیم ... بعد از مدتها دوباره 3تامون باهم بودیم !
بعد رفتیم پاستا سوخاری خریدیمُ طعم روغن هنوز حالمُ بهم میزنه -_-
برگشتم خونه و دیدم مهدی از باغ اومده و سمیرا هم همزمان رسید ُ 
گفت بریم یه دور بیرون ! رفتیم سنگ فرشُ اونا شام خوردن ُ من به قدری بعدِ پاستا 
حالم بد بود

ادامه مطلب  

اولین باری که همدیگه رو دیدیم  

ما تازه اثاث کشی کرده بودیم و اومده بودیم این خونمون.من ساعت شش از خونه زدم بیرون که برم دانشگاه.توی راهرو یه اقا پسری که تا به حال ندیده بودمش از واحد پایینی مون اومد بیرون.
عادت نداشتم به غریبه ها سلام کنم ، فقط وقتی تو رو دیدم ناخدااگاه دستم به سمت روسریم رفت و محکم ترش کردم.
ولی تو از دیدن من یه دفه هول کردی و سلام کردی.آروم جوابتو دادم و رفتم پایین.
رسیدم دم در ، دیدم یه گربه از اون سمج ها وایساده ، هر چی پیش پیش کردم نرفت.وای خدا دانشگام دیر

ادامه مطلب  

...................  

بابا میگفت قصد انتقالمون به شهر های مختلف ایران رو دارن! كازرون...اصفهان...اهواز...خرمشهر...خوزستان...قائمیه...گیلان...رشت...حتی پشت كوه!شیراز...!چون استان ما بیش از حد نیرو داره...بابا میگفت اصفهان خیلی دوست دارم...كازرون هم همینطور...قائمیه هم همینطور...
این موضوع به كنار...
فكر كن اون اقاهه كه همه پول هارو بالا كشید هم بیاد و پول هارو دو دستی تقدیم كنه! یا نه حتی سند هارو واگذار كنه!
و ما همه چیز بفروشیم و از این شهر بریم....
(حتی تصورش هم قشنگه...)
________________

ادامه مطلب  

تراشه های مغزی من:/  

دیدین این سریالای ایرانی رو؟ زنه میاد با یه ذوق و شوق وصف ناپذیری به مرده میگه: واهااااای! فرهاد تو داری بابا میشی!!! بعد مرده هم اول یکم منگ می زنه، الکی مثلا نگرفته منظورو، بعدش میگه: یعنی چی مریم؟ بعدش مریمه قهقهه میزنه و با جیغ میگه واااای من و تو داریم بابا و مامان میشیم:// بدتر از اون وقتیه که می خوان خبرو به پدر و مادرشون بدن... لپای زنه سرخ میشه، سرشو با یه لبخند ملیح پایین میندازه... بعد مرده با نیش باز میگه: عه مامان بابا شما دارین پدربزرگ

ادامه مطلب  

خوشحالمممممم  

هوراااا امروز انتخاب شدم برای تیم بزرگسالان!!! اصلا فکرشم نمی کردم وقتی مربی اینو گفت یه لحظه کپ کردم  !!!! از خوشحالی نفهمیدم مسیر باشگاه تا خونه رو چه جوری اومدم.
امروز مامان و بابا از مشهد اومدن !! خدا رو شکر بهشون خوش گذشته بود بابا قول داده مارو هم شهریور ببره مشهد!! 

ادامه مطلب  

مامان و بابای نگران من..  

بوق..
بوق..
- الو (صدای خواب آلود پدر)
+سلام بابا من دارم میام خونه..
مکث..
-بیا بابا جون..
نه تعجب و نه ذوق و یا هرچیز دیگری..
انگار ک مطمئن بود..
من اما تمام شب رو بیدار و ب حرفای بابا فکر میکردم..
"خودتو بذار جای من.. 
نوچ..
نمیفهمی ..
مگه اینکه یه روز بچت بخواد همچین کاری بکنه.."
همه ی وسایلمو جمع کرده بودم..
چند ماه بود که با بچه ها برنامه ریخته بودیم.. تا اینکه مرخصیامون جور شد..
آب و هوا، اسکان، رفت و آمد..
همه چی هماهنگ شده بود..
قرار بود برم اصفهان از اونج

ادامه مطلب  

قبول شرط جهت برگشت  

سلام
امروز21مردادماهه و ماعازم سفر..سفری که یهو تصمبم گرفتیم بریم.. نمیدونم خواست خدا چیه و چی برامون مقدرکرده؟؟
پیام داده بود که
¥¥ جونم عشقم داره قبول میکنه من و بابا و شوهر خالم اونجاییم میگه قبوله ۳ دنگ و میزنم برگرد ب زندگیتدنبال راه فرارم هیچی پیدا نمیکنم دارم داغون میشم نمیخوام عشقمو از دست بدم نمیخوام دعا کن دعا کن. اینطوری بود خدا خدا گفتنامون اینطوری بود روضه امام جواد و خوندن ؟ من اینو میخواستم¥¥ 
 

ادامه مطلب  

!!!  

شبی آروم  همراه با خاطرات حوزه...
عاطی حالش خوب نیس!!! بدجوری دلش گرفته!! فک کنم تا حدودی تونستم با حرفام بخندونمش ولی ناراحتیش عمیق بود!!! خیلی!!امیدوارم زود حالش خوب بشه!!
رقیه هم که کلا جواب پیام نمیده و تو خودشه!!!
خدایا چرا دوستام دیگه سرحال نیستن!!! دلم براشون تنگ شده واقعا!! اما خداوکیلی هیچی آرامش و امنیت  خونه رو نداره!! امنیتی که با وجود بابا حس میکنم و آرامشی که از مامان میگیرم!!و شیطنتی که با خواهرک داریم!!! دیگه همه از دستمون شاکین!!!
با زهر

ادامه مطلب  

پخش مجموعه تلویزیونی "خان بابا و ارثیه فامیلی" در ایام نوروز 97  

 
سریال «خان بابا و ارثیه فامیلی» ویژه ایام نوروز 97 در 13 قسمت 40 دقیقه‌ای هر شب ساعت 21:30 به روی آنتن شبکه استانی سیمای قزوین می‌رود.
این سریال که شخصیت عروسکی "خان بابا" محور اصلی داستان‌های آن است با نگاهی توام با طنز آدب و رسوم و فرهنگ مردم استان قزوین را به نمایش می‌گذارد. این سریال به تهیه کنندگی و کارگردانی محسن آقالر و نویسندگی نیما حسن بیگی تولید شده و بازیگرانی همچون اسماعیل سلطانیان، محتاج نجومی، طوفان مهردادیان، غلامحسین لطفی، نا

ادامه مطلب  

در رگ و در مفاصلم...  

 
دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را
در بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را
 
دستم چو شد حمایل در گردن خیالت
پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را!... 
 
بردند پیش قاضی از قتل من حکایت
او نیز داد رخصت، چون دید قاتلم را! 
 
جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم
گر زانکه برگشایی یک یک مفاصلم را... ١
 
وقتی که مرده باشم، گر مهر می نمایی
بر آستان خود نه تابوت و محملم را
 
تا نقش مهر خویشم بر لوح دل نوشتی
یکسر به باد دادی تحصیل و حاصلم را... 
 
اوحدی مراغه‌ای
 
 
+بخش های

ادامه مطلب  

اینطورییییی  

امروز بابا خونه نبود و بدون ماشین رفته بود.
 منم باید میرفتم کلاس.معمولا خودش منو میرسونه.
 داشتم حاضر میشدم به مامان گفتم میبینی؟؟
 نه خودش ماشینو میبره نه به من میده -_-
 اول میخواست زنگ بزنه به بابا بگه.بعد بهم گفت خب ببر.
 گفتم جدی؟؟ یعنی اجازه میدی؟؟؟ :|||
 گفت آره دیگه ببر..اجازه با من.
 گفت فقط نگرانم خط بندازن رو ماشین و اینا.
 خلاصه با آژانس رفتم :)))) اینطور بچه ی خوبیم من.
 اول میخواستم ببرم ماشینو بعد گفتم حالا یه چیزی بشه جواب بابا رو چی

ادامه مطلب  

 

 
کیک پودر ژله با طعم هلو درست کردم. احساس میکنم بعد از پختن این کیک دیگه رسالتم رو زمین تکمیل شد. هم پودر ژله داره هم آبمیوه هلو. روشم که شکلات تلخ. بافتشم حرف نداره.
چندوقت پیش مامانم گفت میتونی تو کیک پودر ژله بریزی. گفتم برو بابا. نمیشه اصلا. بعد مامان شاگردم داشت مدلای کیکایی که درست کرده رو میگفت، کیک با پودر ژله هم توش بود. این بهترین و خوشمزه ترین کیکیه که تا حالا پختم. 

ادامه مطلب  

140_خوشبختی...  

قشنگ ترین اتفاق زندگی قرار گرفتن کنار رفقاییه که بودنشون آدمو یاد خدا میندازه...
رفقای خادمی که رفتارشون شبیه شهداست...
خنده ها و شوخی هامون شهداییه...
مداحي گوش دادن و مداحي خوندن کنارشون دغدغه مسخره شدن نداره...
به یکیشون میگم هیئتِ سیار :)
مداحي درخواستی هم قبول میکرد؛
 
[ یه دل وامونده یه دل تنها مونده دلی که از رفقای شهیدش جامونده/سلحشور
منو دریاب که حالم بدون تو آشوبه/بنی فاطمه
از تو ممنونم نکردی جوابم با حال خرابم میون گداهات تو کردی حسابم

ادامه مطلب  

علی  

دیروز خانم ظ برام تعریف کرد که یکی از سهام دارای پاساژ بهش گفته نمیخوای ازدواج کنی؟ اینم میگه چه طور مگه؟ بر میگرده میگه میدونم به خاطر دخترت میخوای ازدواج نکنی اما به نظر من به خاطر دخترت ازدواج کن چون نیاز ب پدر داره!
بهش گفتم حواست رو جمع کن! با مردا زیادی صحبت کنی این میشن! میگه نه بابا نظرش بد نبود که!
گفتم امام علی یه حدیث خوب داشت! کاری نکن که در معرض قضاوت دیگران قرار بگیری! تو شرایطتت کمی متفاوته اون زمانی که عماد (دوس پسرش) چند روز پشت س

ادامه مطلب  

میس میور لیزی تشریف دارن!  

پخش زمینم الان هم عین آرد نون!
نمیدونم کدوم دستم داره تایپ میکنه،ولی میدونم دست چپم نیست!
خوب پس دست راستمه که نیست......با پام تایپ میکنم؟؟؟؟
پاهام که رو سرمه!من با چی دارم تایپ میکنم؟
چمیدونم مغزم هنگ کرد ری استارت شدم کلا!
اینجا کجاست،من کیم و چیم؟تو کی ای؟
-_-
اه برو بابا!
موندم با این انرژی،تا یه ثانیه ی دیگه زنده میمونم؟
خابم نمویاد!  -_-
قیافه ی من --->
نمیدونم این موسه تو دستم یا سیب سبزه؟
او سیب سبزه،ترسه،بزا بخورمش...
کشته مرده ی چیزای ترشم!!!!

ادامه مطلب  

28.  

بابا جان اینم عاشق نبود والله قاشق بود نه عاشق بود
اخه ادم عاشق میاد به خانواده میگه
جی بگم شایدم من قضاوتش کرده باشم الله اعلم
خدا منو از شر و بدی و گرفتاری به حق یتیم و مظلوما دور نگه داره ....
خدایا منو حفظ کن به خودت قسم بجز تو پناهی نیست

ادامه مطلب  

همینطوری  

امروز صبح خیلی زود بیدار شدم، داییم برای کاری اومده بود خونمون و دیگه صبح دور هم زود تقریبا صبحانه خوردیم. بعد از رفتن دایی مامان هم رفتن بیرون کار داشتن منم ظرفا رو شستم و یکم بعد مامان اومدن. من خیلی خوابم میومد خوابیدم تا وقتی که مامان دوباره رفتن بیرون و اومدن. بابا یه دور از خواب بیدارم کردن ولی بیدار نشدم. ساعت 12 مامان دیگه بیدارم کردن یکم غذا خوردم رفتیم بیرون کار داشتیم تا ساعت 2 جایی بودیم...هوا هم گرم و آفتابی!! بابا جان زنگ زدن من بیرو

ادامه مطلب  

معرفی بازی انچارتد  

سلام به تمامی دوستان عزیز شاید تا حالا اسم بازی uncharted را شنیده باشید. اگر به بازی های هیجانی، کمی ترسناک، معمایی و اکتشافی علاقه دارید این بازی بهترین گزینه برای شماست. البته روی قسمت ترسناک تاکید دارم. دوست ندارم فکر کنید این بازی آنقدر ترسناک است که شب خوابتان نبرد فقط در حدی که آدرنالین خون شما برای لحظه ای کوتاه بالا رود و آن هم فقط در بعضی قسمت ها . بازی uncharted در ۴ قسمت ساخته شده. ۳ قسمت اول در یک سی دی و قسمت ۴ در یک سی دی جدا ساخته . قسمت او

ادامه مطلب  

❤❤❤❤  

تااخربخون اگ خاستی پی وی
انجام بده
باور کن این متن لبخند رو لبات میاره،روزتو ميسازه♥♥♥♥
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
هرشب قبل از خواب کسی به تو فکر میکنه♥♥♥♥
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
حداقل 15نفر تو این دنیا هستن که عاشقتن♥♥♥♥
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تنها دلیل واسه وقتی که کسی ازت متنفره اینه که اونا میخوان مثل تو باشن♥♥♥♥
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تو این دنیا حداقل دو نفر هستند که برات میمرن♥♥♥♥
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تو برای یک کس به اندازه ی دنیا ارزش دار

ادامه مطلب  

خاطره بازی  

این روزها اتوبان کردستان را به شهید یاسمی که میرسم ناخودآگاه اشک ها سرریز میشوند 
بابا ، یادت هست آن روز که بعد مدتها رو ویلچر تو راهرو بیمارستان چرخیدیم و ناهار را رو همان ویلچر نشسته خوردی ؟ گفتی نمیخواهم بروم رو تخت 
آن روز که برایت شانه خریدم و گفتم دستات ببر بالا و موهایت را شانه کن .یادت میاد ؟ 
یادت میاد آن روز که غذایت را نمیخوردی و گفتم اگر گرسنه ات شد بگو برایت بیاورم . یک کم صبر کردی تا غذا را بگذارم دهانت اما وقتی دیدی خبری نیست گفت

ادامه مطلب  

ناگفته های خودمممممم  

سلام دوستای گل گلابخب می دونین الآن که دارم می گردم تو نت و دنبال این معترضین و دنباله هاشون هستم یه چیزی قلقلکم دادخب آهای اونایی که هی اعتراض می کنیناگه می تونستم سیگار کشیدن تو ملأ عام رو هم ممنوع می کردم
اگه می تونستم زدن بوق کشیده و رو مخ هم ممنوع می کردم
بابا من چه گناهی کردم اگه نخوام دود سیگار تو داداش هموطنو استنشاق کنم؟ژست حقوق بشر برا من حقوقی نگیرخب راست می گم دیگهبه چه زبونی بگم اگه میخوای موزیک با صدای بلند گوش بدی هندزفری بزنمن

ادامه مطلب  

۰۳ : ۰۰  

جانَم قشنگ معلومه حسودیتـ میشِع خُ :|
ولی آدَم عاقِل ک نباید خودشو تو همچین مقایسه ای قرار بِده؟!!
تو جایِ خودت داداشیم جایِ خودِشـ :)
اصلا بنظرم هیچ دوس داشتنیُ نمیشه با اون یکی مقایسه کرد :|
حتا مقایسه دوس داشتن مامانُ بابا :|
هرکی باید جایِ خودِش باشهـ :)
مامان :)
بابا :)
آبجی :)
داداش :)
خانومِ خاص :) 
تو :)
رفیق :)
و بقیهـ ...
 
۰۱ : روز خسته کننده ای داشتم ولی همینکه انقد سرم مشغول بود
که یاد مشکلات کمتر افتادم خودش قدمِ مثبتیه :)
۰۲ : هرکجای شهرو ک بگی ی

ادامه مطلب  

زود قضاوت نکردن  

وارد منزل می شویم و می بینیم که همسرمان حوصله نداره و یا فرزندمان می آید و اعتراض می کنه و ما بدون این که بپرسیم، چه اتفاقی افتاده، در ذهنمان شروع می کنیم به قضاوت کردن.
این زنه باز هم شروع کرد به غرغر کردن. این بچه هم تا ما را پیر نکنه، ول نمی کنه.
اما یک راه آسان تری هم هست و آن این که قبل از قضاوت کردن، بپرسیم علت این ناراحتی ها چیه؟
شاید به خانم شما خبری بدی دادند، که اگر شما هم بشنوید، اعصاب و روانتان به هم می ریزد، شاید فرزند ما در مدرسه دعوا

ادامه مطلب  

رسمی از گذشتگان...  

یادم میاد از شب قبل از عید پلاستیک ها رو ما آماده میکردیم.بعضی وقتا از روز قبلش گوسفند میگرفتیم ،تو حیاط میبستیمش به یه جایی و یه مشت علف و گیاه و آب میذاشتیم جلوش.شب ها هم وقتی من برای دستشویی از خواب بیدار میشدم، میرفتم تو حیاط دستشویی، به مامان میگفتم تو دم در دستشویی وایسا یهو گوسفنده نیاد تو.در دستشویی هم ببند گوسفنده نبینه من دارم جیش میکنم.
روز بعدش که عید قربان میشد دایی علی میومد خونمون و گوسفند قربانی میکرد با کمک بابا.بعد آویزونش م

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1