بی انگیزه  

خوب باید خدمتتون عرض کنم که  وضعیت ارز و طلا و بازار به گونه ای پیش رفته که از مرحله ی استرس گذشتیم و وارد مرحله ی شک شدیم و الان هم کاملا دچار بی حسی هستیم. یعنی یه بی تفاوتی خاصی اومده سراغمون که میگیم : گور بابای دنیا و زندگی. هرچی بخواد بشه میشه! الان فقط مونده خبر شروع جنگ رو بشنویم. با توجه به وعده های مربوط به فی*لتر*ینگ  تل*گر*رام ، پکیج هدیه ی نوروزی که به ملت داده شده فقط همینو کم داره. بگذریم مارو از چی میترسونید؟ ما دهه ی پنجاه

ادامه مطلب  

Giant Monster  

دلم میخواد برم جایی .همه چیزهای دور خودم رو پرت کنم و بشکنم . به همه کس و همه چیز لعنت بفرستم و بعدش هم خودم رو بکشم و راحت بشم از این زندگی.+یه زمانی حس میکنم گور بابای هرچیزی که بهم گفتن. گفتن پدرمادر خوبن پس براشون دختر خوبی باش. واقعا ته قضیه چیه؟ ته موتورخونه جهنم هست دیگه... منم از حالا اونجارو رزرو میکنم. مگه نه اینکه جهنم همون حس درونی هست که انسان ها بعد ارتکاب گناه دارن؟ پس منم الان توی جهنم هستم و این دنیا و اون دنیاش برام فرقی نمیکنه دیگ

ادامه مطلب  

 

هیچی یادم نمیاد!  یادم اومد!  ها از صب بلند شدم مقش نوشتم مامان گفت چیکار میکنی گفتم میخوام درس بخونم گفت الان؟!  صبر کن این مال امروزع؟؟ها عاره امروز علوم داشتیم.  گفتم پس کی. والاع شب ساعت 8 نخوابیدم که صب در ودیوارو تماشا کنم. رقیه ی ترسو غر زد تکلیف خودشو با خودش نمیدونه تو اخر روشنایی میخوای یا تاریکی؟  بعد دفاعی نوشتم بعد بازی کردم بعد یخو دوستم ان شد.  مدرسه نرفتغ بود طبق حرف خودش. بعد مامانم گفت پاشم از کامپی منم وفتم خوابی

ادامه مطلب  

1093- معرفی کتاب  

احسان ازم خواست کتاب معرفی کنم.واقعا خودمو در اون حدی نمیبینم کتاب معرفی کنم.اخه خیلی محدوده مطالعه ام طی این دوسال اخیرگسترده نیست.بیشتر محدودتر و جهت دارتر شده.بیشترین کتابهایی که میخونم درباره موفقیت و امور کسب و کارهای بزرگ و سرمایه گزاری و راهبری و... اینهاست.کتابهای خیلی قبل که میخوندم باید یادم بیاد:)) فعلا از همین اخیر شروع میکنم تا ببینم به کجا میرسیم:1- الان کتاب {دوازده ستون موفقیت } اثر" جیم ران-کریس وایدنر"  دارم میخونم.یک ک

ادامه مطلب  

97 هم آمد  

سلام سال نو مبارک، صد سال به این سالهای و ... از این تعارفاتخب سال جدید شروع شد با یک تعطیلات تپل البته نه برای منتا 28 ظهر رفتم سر کار از عصرش مهمون داشتیم تا سوم از سوم یکی دو تا عید دیدنی رفتیم یک یدو نفرم اومدن مهمونی خونمون و دیگه شد پنجم و رفتیم سر کار شیشم هم راه افتادیم به سمت ولایت در طولانی ترین حالت ممکن شیش روزی اونجا بودیم و 12 برگشتیم تهرانراجع به تعطیلات نمیخوام حرف بزنم چون حالم به هم ریخته بود و برخلاف  اکثریت آدمها که با شروع پا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1