اینستا شوخی  

شوخی معمولاً برپایه نقطه ضعف افراده، عیوب ظاهری، رفتار یا گفتار نامتعارف، حساسیت به موردی خاص باعث میشه که شخص سوژه شوخی قرار بگیره و اینستاگرام هم با پی بردن به نقطه ضعفم داره با من شوخی میکنه!!!
یکی از گزینه های ازدواجم دختری خوش چهره و برازنده از اقوام بود اما داشتن مادر سلطه طلب و واهمه از اینکه خانواده اش با ازدواج دخترشون با یه کارمند تازه استخدام با عایدی کم راضی نباشند باعث شد تا پا پیش نگذارم، بگذریم که اون طفلی هم خیری از زندگی ندید

ادامه مطلب  

اتوبوس گَردی  

اتوبوس گَردی هفتگی من رو به میدون انقلاب کشوند و موقع پیاده روی با دیدن عنوان کتاب های پهن شده روی زمین یاد گذشته ها که زیاد کتاب می خوندم افتادم، بوف کور، جنگ و صلح، پخمه، خواجه تاجدار، دائی جان ناپلئون و...
مغازه ای کت حراج کرده بود و فروشنده بحدی خوشرو و حرفه ای بود تا به خودم بجنبم کت و پیرهن به دست از مغازه اومدم بیرون اما قیمت کت تقریباً نصف قیمت باب همایون بود و گمون نکنم ضرر کرده باشم و بدون اینکه علتش رو بدونم با اینکه از رنگ سیاه خوشم ن

ادامه مطلب  

به کسی که تازه سفرش رو شروع کرد  

کلا نوشته هایی که برای یادبود هست رو نمی خونم ، چون می خواد فاز غم رو بهت تحمیل کنه ، من از رفتنت غمگین شدم ، یه کم شوکه شدم اما به خودم اومدم ، اما آجی خیلی حالش بد شد ، همه ش گریه می کرد و هیچی نمی خورد،
اومده بود خونه مون ، دکتر ارنست رفته بود یه سفر طولانی و ....
بگذریم ، خب خودت هم می دونی منم می دونم که از وقتی به خودم اومدم و خودم رو در یه خانواده دیدم ، تو هم عضوی از اون خونواده بودی ، همسن بودیم ، گویا مامان هامون که با هم خواهر هم بودند ، همزم

ادامه مطلب  

تکلیف نویسنده با آدم‌های «متعارف» و از هر حیث عادی چیست؟ | بخشی از کتابِ «ابلهِ» داستایفسکی  

پیش‌نوشت: من وقتی از خواندنِ یک نوشته به شدت لذت ببرم، بازنویسی‌اش می‌کنم تا حسابی کلماتش به جانم بنشیند. منظورم از به «جان نشستن» این نیست که کلمه‌کلمه‌اش را حفظ کنم. آخر می‌دانید؟ یکی از افسوس‌های همیشگی‌ام این بوده که کاش می‌توانستم جملات و دیالوگ‌ها را همانطور که هستند به خاطرم بسپارم. اما حافظه‌ام به دردِ این کارها نمی‌خورد. حتّی خاطره‌هایم را هم دارم کم‌کم فراموش می‌کنم. می‌ترسم یک روز فرا برسد که دیگر ندانم کیستم. ولی به‌ه

ادامه مطلب  

تکلیف نویسنده با آدم‌های «متعارف» و از هر حیث عادی چیست؟ | بخشی از کتابِ «ابلهِ» داستایفسکی  

پیش‌نوشت: من وقتی از خواندنِ یک نوشته به شدت لذت ببرم، بازنویسی‌اش می‌کنم تا حسابی کلماتش به جانم بنشیند. منظورم از به «جان نشستن» این نیست که کلمه‌کلمه‌اش را حفظ کنم. آخر می‌دانید؟ یکی از افسوس‌های همیشگی‌ام این بوده که کاش می‌توانستم جملات و دیالوگ‌ها را همانطور که هستند به خاطرم بسپارم. اما حافظه‌ام به دردِ این کارها نمی‌خورد. حتّی خاطره‌هایم را هم دارم کم‌کم فراموش می‌کنم. می‌ترسم یک روز فرا برسد که دیگر ندانم کیستم. ولی به‌ه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1