پست اول رمان رسوا  

سلام به شما عزیزای دل! گل های من دو پست اول رمان رسوارو براتون قرار دادم و انشاا... بعد از تموم شدن ژست، رسوارو توی چنل داریم. یه رمان پر از هیجان و عشق و معما و ...! صد در صد از ژست بهتره و مطمئنم پسنیده میشه! فقط اینو بدونین که فرداشت پست های آخر ژست آپ میشه و رمان دیگه تموم میشه! پس بخونین و بعدا گله نکنین که چرا نخوندیم و چرا پاک شد و فلان و... منتظر نظرات قشنگتون  هستم!

ادامه مطلب  

یه چیزی مثل موقعیت من...  

ملیندا، دختر نوجوان افسرده،آسیب‌دیده و مضطربِ رمانِ «یه چیزی بگو»، از دست نیکول، ورزشکار موفق و دوست سابقش عصبانیه. چون نیکول مهربونه و بدذات نیست و اگه بدذات بود «راحت‌تر میشد ازش نفرت داشت.»
 
پ.ن: رمان «یه چیزی بگو» از لاوری هالس اندرسن رو دوست داشتم. به نظرم برای نوجوونا انتخاب بدی نیست.( ولی ممکنه هم باهاش ارتباط برقرار نکنن چون رمان روی محوریت یه مشکل خاص نوشته شده.)

ادامه مطلب  

راه رفتن در تاریکی  

دارم رمان جدیدی می نویسم... در طول نوشتنش نمیدونم کاری که دارم انجام میدم درسته یا نه...نمیدونم دارم راهو اشتباه می رم یا نه...نمی دونم...هیچ چی نمی دونم فقط می نویسم... حسش شبیه راه رفتن توی تاریکیه... با چشم های بسته... یاد دورانی که پایان نامه ی ارشدمو می خواستم بنویسم افتادم... با یک نفر حرف زده بودم بهم گفته بود فقط شروع کن و بنویس و از اشتباه کردن نترس... منم به حرفش گوش کردم و فقط نوشتم...بدون اینکه کسی کمکم کنه... توی نوشتن رمان جدیدم هم همین روش رو

ادامه مطلب  

پایی در گچ  

با عشق شروع شد 
این عاشقانه 
که برای شروعش 
تنها تو را خواست ... 
بهترینم تو عاشفی رو یاد من دادی 
کله شقی که رام عشقت شد منم مننننن همه جا میگم اون شیطونه فقط واسه تو عاشق شد

ادامه مطلب  

آتش عشقت  

 
امشب دوباره با خیالت چشمانم را خواب می برد...
می برد به دنیای خیال تو...به دنیای پر از خاطره های با تو بودنم...
دوست دارم باز هم با نوازش دست هایت آرام بگیرم...  و مثل ستاره ای در آسمان دلت بدرخشم بیا و با آمدنت عشقت را در روح و جان من بیافکن و با آتش عشقت روح مرا صیقل ده لحظه ای در کنارم بشین.... تا باهم چشمک زدن ستاره ها را نظاره گر باشیم... خودت نیستی ولی هر لحظه یاد تو طوفانی به راه می اندازد در دل پر از اندوه من...  ببین... هنوز هم عطر تن تو در اتاق دل

ادامه مطلب  

ما و کتاب هایی که بی ادبمان می کنند  

بالاخره امشب بعد مدت ها رمان زندگی در پیش رو از رومن گاری با ترجمه ی لیلی گلستان را تمام می کنم و هرچقدر سعی می کنم به خودم بقبولانم که متن جدید و متفاوتی بود و خیلی به نوشتنم کمک کرده،اما باز هم دلم آرام نمی گیرد و اصرار دارد که از در کل هیچ بودن متن و صرفا شرح دادن یک دوره ی زمانی نه چندان طولانی مدت بگویم!
خواندن رمان هایی از این قبیل که کلیت ماجرا چیزی ندارد و صرفا شرح واقعه ای در یک محدوده ی زمانی است کمی اعصابم را خط خطی می کند که چرا نمی نشی

ادامه مطلب  

دلتنگی  

عشقت در وجودم هنوز پابرجاست
حتی اگر غربت باشد و پاییز
چه زیباست سرودن برای تو در نیمه های شب
چه غوغاییست درونم امشب
گویند دل به دل راه دارد
گمانم شاه راهیست از من تا تو/که اینگونه مرا پر کرده خاطرت
یادت همیشه ماندگار
که این زیباترین قسمت زندگی من است که همیشه تورا در خودم احساس می کنم

ادامه مطلب  

چالش آغاز رمان  

مدتهای زیادیه رمان، نخوندم، حس خوندنش هم ندارم، نمیدونم هم چرا می خوام رمان بنویسم، شایدم می خوام داستان بنویسم، یا هیچکدوم، می خوام بخش هایی از ذهنیات و تخیلاتمو برای دیگران قابل دیدن کنم، اما که چه اش رو نمیدونم، باید کار جالبی باشه، میلیونها آدم بی نهایت تخیل و داستان توی ذهناشون دارن، اما تعداد کمتری از اونها توانایی به نمایش گذاشتن اونها رو دارن، از اول اول ماجراهایی که من تعریف می کنم یا می نویسم ناگهان شروع میشه و ناگهان رها میشه، م

ادامه مطلب  

 

چند تک بیتی:
میان این همه مجنون چو خواندم سوره ی عشقت
در این دیوانه خانه جای من بالای مجلس شد
************************************************
با تمام مردیم وقتی که میبینم تو را
چادرت دستور تعظیم عجیبی میدهد
************************************************
پرسشی دارم بیا و راست پاسخ را بده
سرخی لب هایت از خون جگر های من است؟
************************************************
شب به شب چشم به دیوار اتاقم دارم
منم و قاب پر از خاطره هایی که نشد
************************************************
آهوی رامم گیسوانت را پریشان کن
این ببر عاشق پ

ادامه مطلب  

در دل من جاودانی  

توی چشمم خیره ای با چشم هایی مهربانبا نگاهت گفته ای: جانان من با من بمان
 
عاشقم هستی و من عاشق ترم ای ماه مندر دل من جاودانی جاودانی جاودان
 
چهره ی زیبای تو دل را روانی می کندگیسوانت مشکی و چشمت به رنگ آسمان
 
لحظه ی هم صحبتی غرق کلامت می شومحرف های عاشقانه می زنی شیرین زبان
 
این دل دیوانه را از بس که عاشق کرده ایدر غزل از وصف عشقت ناتوانم ناتوان
 
شاعر : مهدی ملکی الف  

ادامه مطلب  

در هوای تو...  

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟
که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت...
 
تهیست دستم اگرنه برای هدیه به عشقت
چه جای جسم و جوانی... که جان من به فدایت... 
 
چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست
که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت...! 
 
هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت... 
 
دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست...
 
که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت... 
 
حسین منزوی
 
 
+بخش‌های منتخب
 
 
+...

ادامه مطلب  

رمان روسی  

فک کن نشستی داری فیلم* می‌بینی، توی یه قسمت خیلی تاثیر گذار و متاثر کننده یکی از بازیگرا در توضیح پارکینسون میگه این مریضی نیست مثل یه رمان روسی میمونه. بعد به جای متاثر شدن قاه قاه بخندی!
خب اگه جای من باشی و هرگز نتونسته باشی با ادبیات روسیه ارتباط برقرار کنی و تمام تلاش هات برای ورود به دنیای نویسندگان روسی با شکست مواجه شده باشه. با شنیدن این تشبیه به جای متاثر شدن ذوق میکنی و دلت خنک میشه.
فیلم خوبی است، نخ سوزن اگر مثل من از آن هاتاوی خو

ادامه مطلب  

اهورا ایمان  

راه امشب می برد سویت مرا 
می کِشد در بند گیسویت مرا
گاه لیلی گاه مجنون می کند 
گرگ و میش چشم آهویت مرا
من تو را بر شانه هایم می کشم 
یا تو می خوانی به گیسویت مرا ؟
زخم ها زد راه بر جانم ولی
زخم عشق آورده تا کویت مرا 
خوب شد دردم دوا شد ، خوب شد 
دل به عشقت ، به عشقت مبتلا شد خوب شد 

ادامه مطلب  

شعرکوردی یار  

چه مم که فته پیت وه رئ مه یخانه...خه نان دیمه ت و مه س گیانانه
کردم ته ماشات وه دل و وه گیان...تا ک روخسارت خاس بکه به یان
کردیوت په ریشان خه رمان گیست....شیت و ئه بدال بی عاشق حه ریست
زلفت بردعه قلم دایه باد هووشم....چما چه ن ساله چیو شه م خامووشم
گوم کردم خوه م و سه ر وه لیم شیویا...مه یخانه نه چیم رئ کردم جییا
تابیوته مه ی و جام شه راوم...وه ناز و غه مزه ت جگه ر که واوم
ئه حمه د فه رهاده ئه ئ یار دیرین...ک زنده کردیه ئه فسانه ئ شیرین

ادامه مطلب  

آيين عشق  

یکتا پرست بودم میان قبیله ای که بت هایشان رابه رخ تنهایی ام میکشیدند
آنقدر نیامدی که باور کردم خدای من هم باید چیزی شبیه همین سنگ ها باشد
" دوستت دارم "های بی اعتبارشان راموهبت الهی دانستمو هفت سال نیامدن باران راهر روز ایوب شدم...
ایمان به لبخند هایت راچطور در آدمک های سنگی پیدا میکردم؟
وقتی
عشقت 
در من ریشه دوانده بود و منتنهابرگ های این درخت راعوض کرده بودم
 
#بهار پاییزی
 
 ++آهنگ وبلاگ: 15 سالگی از خواننده ی محبوبم رضا یزدانی

ادامه مطلب  

تنگسیر  

بچه آخر خانواده بودن همیشه هم بد نیست البته خیلی بدیها هم داره. ولی یکی از مزایایش برای من این بود که تعداد بیشماری کتابهای خوب در اختیارم بود و از کودکی خواندن و خواندن و خواندن را شروع کردم. خیلی از فیلمهای مشهور دنیا را ندیدم مگر اینکه قبلش کتاب آن را خوانده بودم. از بینوایان و دکتر ژیواگو و آرزوهای بزرگ و سرخ و سیاه و داستان دوشهر و کودک، سرباز و دریا که رمان بودند، تا کل تاریخ قرن بیستم که باعث میشد فیلمهای مستند و یا مرتبط با تاریخ مثل ای

ادامه مطلب  

حاکم عقل  

آنگه که عشق  حاکم عقل است و اختیار
از دست کس  رود خرد و هوش واعتبار
عشقت شکست جان و دلم را عجیب نیست
اینهم حکایتیست ز بیداد روزگار
در بحث عشق صحبت مشفق قرار نیست
صیادوصیدودانه و دام است و یک شکار
گاهی شکار عاشق صیاد میشود
صیاد مرحبا که شوی عشق گلعذار
رنگین کمان عشق عجب رنگ میزند
بر پرده محبت و بر چهر پرده دار
روزی که نیست صحبت مژگان وچشم و لب
آنگه بدان رها که جهان نیست پایدار

ادامه مطلب  

پست 3 رمان ماکانی  

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

ادامه مطلب  

چه م کال  

چه م کال نه و  نه مام وه خه رمانه مای...یاگه ر ئیواره وه سه ربانه مای
وه هه رکووره  مای بیونم جه مالت...سه رم وه نه زری زلف ده م وخالت
ماسکی پووشایده و سه روینت لاره...تو مه لهه م دلی وه و چه م خوماره
بالات شیرینه و کلکه یلت چیو زه ل...چیو ئیسفات نه گرم  مه مینیته که ل
خر مه خوه م وه ده ور خه رمان باوه ت...گووش مییه م وه ده نگ ٬ده نگ لاوه لاوه ت
سیرئاوم بکه وه و کیوزه ئاوه...دل ئاخر ئرات له ت له ت که واوه
سه رئ بکیش تو وه ی خه لوه ت خانه...تاگه دیر نه یوه و بووم

ادامه مطلب  

شعرکوردی  

تاکه ی ناله ی دل چیو ناله ی نه ی بوو...تاکه ی عه سر چه م بی ره نگ چیو مه ی بوو
سوزان وبرشان قرچه دل گیانم...حازه له ش نه مه ن خه م بی سوخانم
هاوار ئه ی هاوار  ئی دل نه زاره...وه شادی بریاس هه ر خه م گوزاره
زیوخ دل چرکین هه ر بی سامانه...په ی ده رمان ته بیب هه رسه رگه ردانه
هیوچ گه وری نه گرئ ئی ده رد گرانه...زامئ کاریه باشه ده ردانه
خه لات که ساقی جام شه راوئ ...تا موحکه م بگرئ خه م دی جوواوئ
زه خم دل کاری ره مه ق نه یرئ پا...زیو خومت بشکن  خه م به یمنه ده م وا
خو

ادامه مطلب  

شوون.شعرکوردی ئه حمه دموحه ممه دی راست  

وه  خه م خانه دل پا بنه یارم...ک ئیمشه و  بی تو بئ که س وکارم
رووشنای بخه ئی دل زاره...که م نمه و گیانا ئی ده فه وجاره
گه ریامه شوونت هه رده و هه رده...تولیلی و من مه ژنوون و به رده
یا کردی نازئ یا بئ مه حه ل بیم...یا دلم شکیا یا خجل خوه م دیم
ویل و سه رگه ردان بیمه سه بوونه ت...کووره نه گه ردیام ک بیونم شوونه ت
ئه ر دری نازئ بووش تا بکیشم...چیو وه تو بایه د من پا بکیشم
کافر بین ئه رام گه ور و موسه لمان...ئه قره دایه پیم ده رد بی ده رمان
دیوریت ئه حمه د کرده دیو

ادامه مطلب  

ربه کا  

خیره میشم به یه نقطه و سعی میکنم فقط نظاره کنم. فکر نکنم. چند ثانیه مغزم متوقف میشه. آرامش غریبی به جونم ریخته میشه.
 
امروز به دلیل نامعلومی یهو یاد رمان ربه کا افتادم. نوجوون بودم خوندمش. بعد جزییات کتاب یادم اومد. یادم اومد چقد از ربه کای مرحوم خوشم اومده بود. و چقد دلم خواسته بود اونجوری سرزنده و قوی و بیخیال باشم.
شاید درون ربه کا هم جنجالی بوده،  کی میدونه. 
 
برم ظرفا رو بشورم

ادامه مطلب  

صلای عشق  

اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشمگدائی در عشقت به سلطنت نفروشم
اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشیتوئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم
چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعیگرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم
فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوکچگونه بار امانت نشانده اند به دوشم
چنان به خمر و خمار تو خوابناکم و مدهوشکه مشکل آورد آشوب رستخیز به هوشم
صلای عشق به گوشم سروش داده به طفلیهنوز گوش به فرمان آن صلای سروشم
تو شهریار بیان از سکوت نیم شب آموز

ادامه مطلب  

385  

ی فیلم میدیدم(سریال کره ای درواقع)راجع ب ی قاتل زنجیره ای(یا زنجیری؟!)ک طرفو میبرد خونش شیش روز نگه میداشت روز هفتم میکشتشون میخوام ی همچین برنامه ای اجرا کنم اینجوری ک تصور کنم هفته بعد میمیرم بعد ببینم دقیقا اگ فقط هف روز وقت داشتم چیکار میکردم بعد تا جایی ک میشه اجراشون کنم ی جورایی ی مقتول فرضی باشم.ولی خوب فعلا روز جهانی تنبلاست حسش نیس زیاد فکر کنم تا حسش بیاد  و ی هفته رو شروع کنم فعلا رمان میخونم و کارتون میبینم

ادامه مطلب  

.................  

باران می بارد، من تنها هستم
در فکر عشقت، تنها میرقصم
تو مثل باران، تو چون بهشتی
در دنیای من، آرامش کشتی
 
چشمت می خندد، دستم میلرزد
در فکر رفتن، قلبم می ترسد
در دنیای من، آسمان ابریست
شب می خرامد، ترس و تنهایی، کم نیست
 
با یاد تو من، شادان ترینم
در آینه ها، آینده ام  را، زیبا میبینم
 
باران می بارد، تو در طرح شب، زنده میمانی
دنبالت هستم، تو خوب میدانی
در پی ام بیا، من بی تو تنها
در پیچ و تابم، خواب و بیدارم، مست و هشیارم، در پی تو ام، در دل شبها


ادامه مطلب  

مجید_شفق  

آرام ندارم ! 
 
 
من جم گوشه ی میخانه ام و جام ندارم
برو ای شهره که دیوانه ام و نام ندارم
 
 
به نگه صید کنم جمله غزالان چمن را 
تازه صیادم و در دست جز این دام ندارم
 
 
تکیه گاه سرِ خود کن شکن زلف سیه را 
ای دل خسته چه گویی که سرانجام ندارم 
 
 
نیستم سینه ی مُرداب که خاموش بمانم 
بحر مواجم و می جوشم و آرام ندارم
 
 
دل من جام جهان بین شد و از دولت عشقت
غیر نقش رخ زیبای تو در جام ندارم 
 
 
من به کام دل خود از لب تو بوسه گرفتم 
شد روا کامم و دیگر دلِ نا

ادامه مطلب  

نه خیر بداهه بهتره  

عشوه کمتر کن ناز کم کن ناز ها 
از گذر بگذشتم و دیدم تو را باعشوه و باراز ها
ملک هستی عشق من جا دل است 
 دل توان بودن سرودن از راز ها 
پله پله برق قلبت از سخن وا می شود 
باز گو کن تو دل من جان سخن و ناز ها 
دلبری چون تو گلی آهیخته از سرای عاشقان گل ریخته 
هم نشینی چون قناری چون همه ساز و دهل 
در سرای عشق تو باز گوید دل به گل 
ای تویی نازک نوا و غم سرا 
کم کن از غم ها بگو یاد خدا 
دل که در دلها به دلبر می برد 
ساز عشقت را به قمصر می برد 
ای گل من نی گلاب ا

ادامه مطلب  

فصل دوم رمان یادگارعشق  

بابامهران:نمیدونم والاهمشم که میگه بالای شکمم دردمیکنه بهش میگیم برودکترمیگه لازم نیست چیزی نیست
یه لحظه ازذهنم گذشت که نکنه......ولی سرموتکون دادم 
من:باباباشطرنج موافقی؟
بابامهران:بله موافقم پس من رفتم بیارم
مامان دوباره رفت توآشپزخونه سریع بغل سپندنشستم دستم وانداختم دورگردنش ولپش وبوس کردم سرموگذاشتم روی شونش
من:سحروسورن کجان؟
سپند:خونه داییم
من:خیلی دوست دارم

ادامه مطلب  

پست اول رمان قرار نبود  

نویسنده هما پور اصفهانی
خلاصه ی رمان قرار نبود :
داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دوسال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره .مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش(عزیزجون) زندگی میکنه.خواهر بزرگش هم ازدواج کرده .ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا، به همین خاطر همین ترس

ادامه مطلب  

مسخ باطن یا محو ظاهر؟!!  

گاهی اوقات گذشتِ زمان,ولی در اغلب موارد به وقوع پیوستن بعضی اتفاقات باعث میشه افراد تغییر کنند و درون مایه واقعی خودشون را به نمایش بگذارند.این جانِ کلامِ چیزی هست که کافکا در رمان مسخ قصدِ گفتنِ اون رو داره.
سامسا که یک کارمند معمولی هست یک روز صبح بعد از دیدن یک کابوس وحشتناک از خواب میپره و میبینه که تبدیل به حشره زشت و چندش آوری شده.با توصیفات کافکا اولین چیزی که به ذهن میرسه یک سوسک بد ترکیب هست.در واقع سامسا از نظر ظاهر دقیقا تبدیل به سو

ادامه مطلب  

احساسم  

خدایا گله ای نیست ... فقط درد و دله
ای کاش وقتی دو نفر قسمت هم نیستند هیچ وقت سر راه هم قرار نمی گرفتند
ای کاش هیچ وقت به هم دل نمی بستند و عاشق هم نمی شدند
ای کاش اگه تنبیه یا امتحانه جور دیگه ای باشه، ای کاش هیچ کس اینجوری زجر نمی کشید..
روزی که راز دلت برام آشکار بشه نمیدونم چی پیش میاد ولی یادت همیشه در ذهنم و عشقت تو قلبم میمونه

ادامه مطلب  

مو به مو پیر میشویم...ترانه شهراسبی  

(^^)t.......sh(^^):من یکی از هزاران زنی که با آنها ارتباط داشتی؛من همان که خیانت را در دورترین کابوسهایم ندیده بودم.من همان قدیسه شهر ...من همان که کالبدش پذیرای روح سرگردانش نیست .منزنی که هرروز خود را حلقه آویز خاطرات میکند!من همان که آنچنان به روشنایی شیفته بودم که به نور شمعی شیفته شدممن که اکنون یکسره انعکاس تاریکی ام .چرا که سایه ی هیبتم جاده ی مرا از سیاهی انباشته من زنی که هنوز تورا بیمار گونه به انتظار نشسته!می‌پرسم از خودم که چه خواهی کرد آی

ادامه مطلب  

شیاطین( جن زدگان ) - قسمت اول  

داستایوفسکی به قدری در حوزه ادبیات شناخته شده است که نیازی به معرفی ندارد.البته در شماره های بعد به طور جامع نگاهی به این مرد بزرگ خواهیم انداخت. اما اکنون می خواهم سراغ یکی از چهار شاهکار بلند او ، یعنی جن زدگان بروم.در این رمان ، همانند سایر رمان هایش ، باز هم درون کاوی های داستایوفسکی را از شخصیت های کتاب می بینیم که صد البته آن ها را برای ما ملموس تر و رفتار ها و حوادث را تاثیر گذار تر می کند. نثر او بیشتر بجای آنکه به توصیف و شرح زندگانی مرد

ادامه مطلب  

219  

دوباره نه! دوباره تب نه!
ای خدا آخه الان بعد از پنج روز یهو چرا؟؟؟
خوب بودم...! سعی میکردم باشم!
میفهمیدم دوباره حالم داره عجیب میشه ولی نمیخواستم قبول کنم! جمعه پارک ارم بودیم و چرخ و فلک رو نمیتونستم نگاه کنم از سرگیجه. هیچی نتونستم سوار شم. بدترین زمان بود برای اونجا رفتن ولی به خاطر بچه های داییم رفتم! با پسرش ترن سوار شدم مثلنم مال بچه ها بود ولی ماشاالله چنان شتابی داشت که فقط به روی خودم نیوردم چقدر حالم بده وقتی پیاده شدم! روز بعدش تو دانش

ادامه مطلب  

2922  

من هنوزم همونم که وقتی نیستی و میخنده
تشر میزنه به خودش که چجوری میخندی وقتی عشقت کنارت نیست!؟
من هنوزم همونم که شبا با فکرت گریه میکنه و از دوریت غصه میخوره و عذاب میکشه از دونستنه چهار نفر از آدمای زندگیش
هنوزم همونم که اگه تب کنم و کسی توی خواب پاشویم کنه
توی هر بیدار شدنم دنبال تو میگردم و توی هذیونام اسم تو رو صدا میزنم
هنوزم همونم که هر شب برات میمیره و هر روز برات جون میده و چراغا که خاموش میشه بی طاقتی سراغش میاد و بغض نبودنت قلبشو سنگی

ادامه مطلب  

ناز می کردم  

چه می شد چشم هایم را به سویت باز می کردم
چــه می شد در خیالــم با خیــالـــت نـاز می کردم
چه می شــد ســر بــه دامــانــت شبــاهـــنــگــام
به رویت خنـــده تـــا صبــح قــیــامـت باز می کردم
شب تاریک و بیم مــوج گــردابی چنــیــن هـــایــل
چه می شد تا سحر من در کنارت خواب می کردم
نگون بختم که قلبم اینچنــیــن آشــفـته می سوزد
چه کم می شد که از عشقت قدح پر آب می کردم
دو چشم خون فشان از جور و از بیداد چــون غلــزم
چه می شد نام زیــبــایــت

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1