تابستون....  

سلام بچه ها خوبین؟من این تابستون تصمیم گرفتم رمان های زیادی بخونم شعر بخونم اگه حوصله داشتم شعر بگم راستش تو۲روز رمان یک بعلاوه یک رو خوندم خیلی پسندیدم .راستی من رمان عاشقانه دوس ندارم به خاطر همین این رمان ها رو بهتون پیشنهاد میدم بخونین شازده کوچلو،سه تفنگدار ،کنت مونت کریستو دوما،اخرین انار دنیا،و...

ادامه مطلب  

پست اول رمان رسوا  

سلام به شما عزیزای دل! گل های من دو پست اول رمان رسوارو براتون قرار دادم و انشاا... بعد از تموم شدن ژست، رسوارو توی چنل داریم. یه رمان پر از هیجان و عشق و معما و ...! صد در صد از ژست بهتره و مطمئنم پسنیده میشه! فقط اینو بدونین که فرداشت پست های آخر ژست آپ میشه و رمان دیگه تموم میشه! پس بخونین و بعدا گله نکنین که چرا نخوندیم و چرا پاک شد و فلان و... منتظر نظرات قشنگتون  هستم!

ادامه مطلب  

آنا کارنینا  

آنا کارِنینا رمانی است نوشتهٔ لئو تولستوی، نویسندهٔ روسی. این رمان در آغاز به‌صورت پاورقی از سال ۱۸۷۵ تا ۱۸۷۷ در گاهنامه‌ای به چاپ رسید.
رمان آنا کارِنینا را یک داستان واقع‌گرا دانسته‌اند.
فکر می کنم تا به حال آنا کارنینا را  پنج یا شش بار خوانده ام و هر بار، تاثیر متفاوتی از آن دریافت کرده ام. این اثر از بسیاری جهات یک رمان قابل توجه است. این رمان تولستوی داستان موازی دو شخصیت است. آنا کارنینا، شخصیت اول، یک زن زیبا از طبقه اشراف ا

ادامه مطلب  

یه چیزی مثل موقعیت من...  

ملیندا، دختر نوجوان افسرده،آسیب‌دیده و مضطربِ رمانِ «یه چیزی بگو»، از دست نیکول، ورزشکار موفق و دوست سابقش عصبانیه. چون نیکول مهربونه و بدذات نیست و اگه بدذات بود «راحت‌تر میشد ازش نفرت داشت.»
 
پ.ن: رمان «یه چیزی بگو» از لاوری هالس اندرسن رو دوست داشتم. به نظرم برای نوجوونا انتخاب بدی نیست.( ولی ممکنه هم باهاش ارتباط برقرار نکنن چون رمان روی محوریت یه مشکل خاص نوشته شده.)

ادامه مطلب  

راه رفتن در تاریکی  

دارم رمان جدیدی می نویسم... در طول نوشتنش نمیدونم کاری که دارم انجام میدم درسته یا نه...نمیدونم دارم راهو اشتباه می رم یا نه...نمی دونم...هیچ چی نمی دونم فقط می نویسم... حسش شبیه راه رفتن توی تاریکیه... با چشم های بسته... یاد دورانی که پایان نامه ی ارشدمو می خواستم بنویسم افتادم... با یک نفر حرف زده بودم بهم گفته بود فقط شروع کن و بنویس و از اشتباه کردن نترس... منم به حرفش گوش کردم و فقط نوشتم...بدون اینکه کسی کمکم کنه... توی نوشتن رمان جدیدم هم همین روش رو

ادامه مطلب  

ما و کتاب هایی که بی ادبمان می کنند  

بالاخره امشب بعد مدت ها رمان زندگی در پیش رو از رومن گاری با ترجمه ی لیلی گلستان را تمام می کنم و هرچقدر سعی می کنم به خودم بقبولانم که متن جدید و متفاوتی بود و خیلی به نوشتنم کمک کرده،اما باز هم دلم آرام نمی گیرد و اصرار دارد که از در کل هیچ بودن متن و صرفا شرح دادن یک دوره ی زمانی نه چندان طولانی مدت بگویم!
خواندن رمان هایی از این قبیل که کلیت ماجرا چیزی ندارد و صرفا شرح واقعه ای در یک محدوده ی زمانی است کمی اعصابم را خط خطی می کند که چرا نمی نشی

ادامه مطلب  

ما و کتاب هایی که بی ادبمان می کنند  

بالاخره امشب بعد مدت ها رمان زندگی در پیش رو از رومن گاری با ترجمه ی لیلی گلستان را تمام می کنم و هرچقدر سعی می کنم به خودم بقبولانم که متن جدید و متفاوتی بود و خیلی به نوشتنم کمک کرده،اما باز هم دلم آرام نمی گیرد و اصرار دارد که از در کل هیچ بودن متن و صرفا شرح دادن یک دوره ی زمانی نه چندان طولانی مدت بگویم!
خواندن رمان هایی از این قبیل که کلیت ماجرا چیزی ندارد و صرفا شرح واقعه ای در یک محدوده ی زمانی است کمی اعصابم را خط خطی می کند که چرا نمی نشی

ادامه مطلب  

شاید به این دلیل بازی را دوست دارم!  

گریز از قواعد و ساختار های معمول دنیا بسیار لذت بخش است. یک جور فرار از واقعیت ها.
یک گیمر لزومن به کشتن یا زیرگرفتن آدمها با ماشین های لوکس علاقه مند نیست، اما قرار گرفتن در شرایطی خارج از دنیای واقعی و از بین رفتن محدودیت های ساختاری دنیای اوست که باعث میشود ساعت ها در آن دنیای ظاهرا  موازی زندگی کند. همزاد پنداری با شخصیت های یک رمان یا فیلم های دراماتیک یا تخیلی ساعتی روح ما را جدا و در قالب کاراکتری دیگر (اتفاقی که مرز های واقعیت را در هم م

ادامه مطلب  

بررسی بینامتنیت در رمان شوهر آهو خانم  

دانلود رایگان مقالات بررسی بینامتنیت در رمان شوهر آهو خانم بر اساس نظریه ژرار ژنت
1- شوهر آهو خانم و «وغ وغ ساهاب».pdf
   دانلود مقاله       
لینک کمکی1
رمز ورود:1
*2- شوهر آهو خانم و رباعیات خیام. pdf
خواندن اصل مقاله                            دانلود مقاله
لینک کمکی1
لینک 2

ادامه مطلب  

چالش آغاز رمان  

مدتهای زیادیه رمان، نخوندم، حس خوندنش هم ندارم، نمیدونم هم چرا می خوام رمان بنویسم، شایدم می خوام داستان بنویسم، یا هیچکدوم، می خوام بخش هایی از ذهنیات و تخیلاتمو برای دیگران قابل دیدن کنم، اما که چه اش رو نمیدونم، باید کار جالبی باشه، میلیونها آدم بی نهایت تخیل و داستان توی ذهناشون دارن، اما تعداد کمتری از اونها توانایی به نمایش گذاشتن اونها رو دارن، از اول اول ماجراهایی که من تعریف می کنم یا می نویسم ناگهان شروع میشه و ناگهان رها میشه، م

ادامه مطلب  

مرگ در می‌زند  

خواهر شوهر خواهرم، مرگ دلخراشی داشت. از پشت بام ساختمانی پنج طبقه سقوط کرد و درست جلوی پای خواهرم بر زمین افتاد. پنج طبقه... اما مرگش در اثر سکته مغزی و قلبی، همزمان تشخیص داده شد. حالا یا وقتی که می‌افتاده سکته کرده است و یا اول سکته کرده است و بعد سقوط کرده است. تمام استخوان‌هایش خرد شدند، به صورت به زمین افتاده بوده و صورتش هم از شکل افتاده و جمجمه هم داغون شده ووو خواهرم تمام این صحنه‌ها را دیده است و حتا، چون تنها زن آنجا بوده به پرستار و ا

ادامه مطلب  

توصیف عشق  

بگذار تا ببویم آن موی عنبرینت
تک بوسه ای گذارم چون مهربرجبینت
تا صید چون تو هستی زیبایی وفریبا
بنشسته است صیاد بسیار در کمینت
مقصود از بیانت وصف لب و دهانت
توصیف عشق باشد با جلوه وزینت
در بارگاه هستی افتاده ام به پایت
خواهم ببوسم ای جان پاهای مرمرینت
مژگان به دورچشمان وصفش نباشد امکان
تبریک بر توای مه ازخلق برترینت 
بر دامنش نخواهد دستم رسید آخر
رفتیم و دور ماندم از شهد انگبینت
افتاده ایم تنها در این سراب  دنیا  
تا کی رسد به آخر کابوس آخری

ادامه مطلب  

رمان روسی  

فک کن نشستی داری فیلم* می‌بینی، توی یه قسمت خیلی تاثیر گذار و متاثر کننده یکی از بازیگرا در توضیح پارکینسون میگه این مریضی نیست مثل یه رمان روسی میمونه. بعد به جای متاثر شدن قاه قاه بخندی!
خب اگه جای من باشی و هرگز نتونسته باشی با ادبیات روسیه ارتباط برقرار کنی و تمام تلاش هات برای ورود به دنیای نویسندگان روسی با شکست مواجه شده باشه. با شنیدن این تشبیه به جای متاثر شدن ذوق میکنی و دلت خنک میشه.
فیلم خوبی است، نخ سوزن اگر مثل من از آن هاتاوی خو

ادامه مطلب  

part19  

سحر:الو الناز تو داشتی میومدی باخودت کسیو اوردی؟الناز:فهمیده بودم منظورش چیه باخونسردی گفتم ن من تنها اومدم اگه شک داری از خدتمکارای جلوی در بپرسچیشده؟سحر:الی ت اتاق پایین ی پسره افتاده بود ک سرش پره خون بودکنارشم ی گلدون افتاده بود معلومه یکی زده ت سرشو فرارکردهاین اتفاق ت خونیه من افتاده خیلی برام بدمیشهالناز:هااا اره الان چیی پسره حالش چطوره؟سحر:بردیمش بیمارستان دکتر میگف زندس ولی ناجور ضربه خورده لخته خون جمع شدهالناز:واای اخیش خدار

ادامه مطلب  

شعرکوردی یار  

چه مم که فته پیت وه رئ مه یخانه...خه نان دیمه ت و مه س گیانانه
کردم ته ماشات وه دل و وه گیان...تا ک روخسارت خاس بکه به یان
کردیوت په ریشان خه رمان گیست....شیت و ئه بدال بی عاشق حه ریست
زلفت بردعه قلم دایه باد هووشم....چما چه ن ساله چیو شه م خامووشم
گوم کردم خوه م و سه ر وه لیم شیویا...مه یخانه نه چیم رئ کردم جییا
تابیوته مه ی و جام شه راوم...وه ناز و غه مزه ت جگه ر که واوم
ئه حمه د فه رهاده ئه ئ یار دیرین...ک زنده کردیه ئه فسانه ئ شیرین

ادامه مطلب  

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من  

 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من


هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من


می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من


افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من


بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من


گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من


بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفش

ادامه مطلب  

تنگسیر  

بچه آخر خانواده بودن همیشه هم بد نیست البته خیلی بدیها هم داره. ولی یکی از مزایایش برای من این بود که تعداد بیشماری کتابهای خوب در اختیارم بود و از کودکی خواندن و خواندن و خواندن را شروع کردم. خیلی از فیلمهای مشهور دنیا را ندیدم مگر اینکه قبلش کتاب آن را خوانده بودم. از بینوایان و دکتر ژیواگو و آرزوهای بزرگ و سرخ و سیاه و داستان دوشهر و کودک، سرباز و دریا که رمان بودند، تا کل تاریخ قرن بیستم که باعث میشد فیلمهای مستند و یا مرتبط با تاریخ مثل ای

ادامه مطلب  

پست 3 رمان ماکانی  

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

ادامه مطلب  

چه م کال  

چه م کال نه و  نه مام وه خه رمانه مای...یاگه ر ئیواره وه سه ربانه مای
وه هه رکووره  مای بیونم جه مالت...سه رم وه نه زری زلف ده م وخالت
ماسکی پووشایده و سه روینت لاره...تو مه لهه م دلی وه و چه م خوماره
بالات شیرینه و کلکه یلت چیو زه ل...چیو ئیسفات نه گرم  مه مینیته که ل
خر مه خوه م وه ده ور خه رمان باوه ت...گووش مییه م وه ده نگ ٬ده نگ لاوه لاوه ت
سیرئاوم بکه وه و کیوزه ئاوه...دل ئاخر ئرات له ت له ت که واوه
سه رئ بکیش تو وه ی خه لوه ت خانه...تاگه دیر نه یوه و بووم

ادامه مطلب  

نتیجه خواندن رمان ها  

قانون احتمالاتدرترکیب باقانون اعدادبزرگ می گویدبرای افزایش شانس موفقیت گاهی باید کاری رابارها وبارها تکرار کنیدتابه نتیجه مطلوبتان برسید هرچه تلاش بیشتری کنیدبه هدف خودبیشتر نزدیک میشوید.گاهی فقط مجبوری همین طوربه راهت ادامه دهد.       زندگی زنجیر بلندی است.گردنبند ی پراز گره که بایدگره ایش را یکی یکی باز کنی تاسرانجام به حقیقت بزرگ برسی.

ادامه مطلب  

شعرکوردی  

تاکه ی ناله ی دل چیو ناله ی نه ی بوو...تاکه ی عه سر چه م بی ره نگ چیو مه ی بوو
سوزان وبرشان قرچه دل گیانم...حازه له ش نه مه ن خه م بی سوخانم
هاوار ئه ی هاوار  ئی دل نه زاره...وه شادی بریاس هه ر خه م گوزاره
زیوخ دل چرکین هه ر بی سامانه...په ی ده رمان ته بیب هه رسه رگه ردانه
هیوچ گه وری نه گرئ ئی ده رد گرانه...زامئ کاریه باشه ده ردانه
خه لات که ساقی جام شه راوئ ...تا موحکه م بگرئ خه م دی جوواوئ
زه خم دل کاری ره مه ق نه یرئ پا...زیو خومت بشکن  خه م به یمنه ده م وا
خو

ادامه مطلب  

زود قضاوت نکردن  

وارد منزل می شویم و می بینیم که همسرمان حوصله نداره و یا فرزندمان می آید و اعتراض می کنه و ما بدون این که بپرسیم، چه اتفاقی افتاده، در ذهنمان شروع می کنیم به قضاوت کردن.
این زنه باز هم شروع کرد به غرغر کردن. این بچه هم تا ما را پیر نکنه، ول نمی کنه.
اما یک راه آسان تری هم هست و آن این که قبل از قضاوت کردن، بپرسیم علت این ناراحتی ها چیه؟
شاید به خانم شما خبری بدی دادند، که اگر شما هم بشنوید، اعصاب و روانتان به هم می ریزد، شاید فرزند ما در مدرسه دعوا

ادامه مطلب  

شوون.شعرکوردی ئه حمه دموحه ممه دی راست  

وه  خه م خانه دل پا بنه یارم...ک ئیمشه و  بی تو بئ که س وکارم
رووشنای بخه ئی دل زاره...که م نمه و گیانا ئی ده فه وجاره
گه ریامه شوونت هه رده و هه رده...تولیلی و من مه ژنوون و به رده
یا کردی نازئ یا بئ مه حه ل بیم...یا دلم شکیا یا خجل خوه م دیم
ویل و سه رگه ردان بیمه سه بوونه ت...کووره نه گه ردیام ک بیونم شوونه ت
ئه ر دری نازئ بووش تا بکیشم...چیو وه تو بایه د من پا بکیشم
کافر بین ئه رام گه ور و موسه لمان...ئه قره دایه پیم ده رد بی ده رمان
دیوریت ئه حمه د کرده دیو

ادامه مطلب  

ربه کا  

خیره میشم به یه نقطه و سعی میکنم فقط نظاره کنم. فکر نکنم. چند ثانیه مغزم متوقف میشه. آرامش غریبی به جونم ریخته میشه.
 
امروز به دلیل نامعلومی یهو یاد رمان ربه کا افتادم. نوجوون بودم خوندمش. بعد جزییات کتاب یادم اومد. یادم اومد چقد از ربه کای مرحوم خوشم اومده بود. و چقد دلم خواسته بود اونجوری سرزنده و قوی و بیخیال باشم.
شاید درون ربه کا هم جنجالی بوده،  کی میدونه. 
 
برم ظرفا رو بشورم

ادامه مطلب  

385  

ی فیلم میدیدم(سریال کره ای درواقع)راجع ب ی قاتل زنجیره ای(یا زنجیری؟!)ک طرفو میبرد خونش شیش روز نگه میداشت روز هفتم میکشتشون میخوام ی همچین برنامه ای اجرا کنم اینجوری ک تصور کنم هفته بعد میمیرم بعد ببینم دقیقا اگ فقط هف روز وقت داشتم چیکار میکردم بعد تا جایی ک میشه اجراشون کنم ی جورایی ی مقتول فرضی باشم.ولی خوب فعلا روز جهانی تنبلاست حسش نیس زیاد فکر کنم تا حسش بیاد  و ی هفته رو شروع کنم فعلا رمان میخونم و کارتون میبینم

ادامه مطلب  

فصل دوم رمان یادگارعشق  

بابامهران:نمیدونم والاهمشم که میگه بالای شکمم دردمیکنه بهش میگیم برودکترمیگه لازم نیست چیزی نیست
یه لحظه ازذهنم گذشت که نکنه......ولی سرموتکون دادم 
من:باباباشطرنج موافقی؟
بابامهران:بله موافقم پس من رفتم بیارم
مامان دوباره رفت توآشپزخونه سریع بغل سپندنشستم دستم وانداختم دورگردنش ولپش وبوس کردم سرموگذاشتم روی شونش
من:سحروسورن کجان؟
سپند:خونه داییم
من:خیلی دوست دارم

ادامه مطلب  

پست اول رمان قرار نبود  

نویسنده هما پور اصفهانی
خلاصه ی رمان قرار نبود :
داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دوسال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره .مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش(عزیزجون) زندگی میکنه.خواهر بزرگش هم ازدواج کرده .ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا، به همین خاطر همین ترس

ادامه مطلب  

پادشاه قبرها  

چند تا بالشت می چینم دور خودم. مثل یک مبل راحتی ای که آدم وسط آن فرو می رود و دستهایش را مثل پادشاهان توی فیلمها می گذارد دو طرف مبل. وسط بالشتها دراز می کشم مثل آدمی که توی قبر دراز شده است. عصبی ام. دلیلش را نمی دانم. دنبال دعوا می گردم. دلم می خواهد پاکت سیگارم را بردارم و توی همین اتاق مثل شومینه ی هیزمی دود راه بیندازم، قدم بزنم و زمین و زمان را فحش بدهم. احساس میکنم ذهنم سالهاست بیدار مانده. مثل پادشاه احمقی شده ام که زنده توی گور درازش کرده ا

ادامه مطلب  

نابندگی  

 
 وقتی رسیدم ، سگ بزرگ ِ گلّه ی کوچک زاری میکرد انگار !
صدایش از دوردست می آمد و نمیتوانستم تشخیص دهم کجاست !
آنقدر صدایش شبیه زاری کردن و ضجه زدن بود که بالاخره رد صدایش را یافتم و پیدایش کردم ... افتاده بود داخل چاه ! چاه خشک است ! آبی ندارد !
وقتی نور چراغ قوه را انداختم داخل چاه ، زل زده بود و نگاهم میکرد ؛ با التماس و تمنا ! هنوز صدایش شبیه زاری بود !
چشمهایش پر بودند از تمنای عاجزانه ...
نشستم پای چاه و من هم زار زار گریستم ...
حال خرابم را خراب تر

ادامه مطلب  

مسخ باطن یا محو ظاهر؟!!  

گاهی اوقات گذشتِ زمان,ولی در اغلب موارد به وقوع پیوستن بعضی اتفاقات باعث میشه افراد تغییر کنند و درون مایه واقعی خودشون را به نمایش بگذارند.این جانِ کلامِ چیزی هست که کافکا در رمان مسخ قصدِ گفتنِ اون رو داره.
سامسا که یک کارمند معمولی هست یک روز صبح بعد از دیدن یک کابوس وحشتناک از خواب میپره و میبینه که تبدیل به حشره زشت و چندش آوری شده.با توصیفات کافکا اولین چیزی که به ذهن میرسه یک سوسک بد ترکیب هست.در واقع سامسا از نظر ظاهر دقیقا تبدیل به سو

ادامه مطلب  

رمان:مرگ عاشق  

دوباره سلام....می خوام اولین نوشته ام رو با یه رمان کوتاه شروع کنم،رمانی که چندین سال پیش نوشتمش و شاید زیاد پخته به نظرنرسه آخه اون موقع تقریبا تازه دوره نوجوونیم تموم شده بود.امیدوارم خوشتون بیاد و با نظرات و انتقادات و پیشنهاداتون منو تو ادامه ی نوشتن ترغیب کنید.مرگ عاشق،پست اول.راوی:اول شخص مفرد

ادامه مطلب  

یاد تو  

به دلم افتاده امشب که به یاد من نشستیپلک تو سنگین خوابه اما چشمهاتو نبستیبه دلم افتاده امشب که دلت هوامو کردهمیون خاطره هامون داره دنبالم می گردههمه خاطره ها رو ، دوره کن مثل من امشبتو به خواب منِ تنها ، نازنین سر بزن امشبشبها هر شب یک دل سیر ، خالی از بغض تو میشمعکستو بغل می گیرم ، آخ که جات خالیه پیشمدست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسهاگه دلتنگم و چشمم هرشب از یاد تو خیسههمه خاطره ها رو دوره کن مثل من امشبتو به خواب من تنها نازنین سر بزن ا

ادامه مطلب  

80 میلیون قرص سیانور لطفا ._.  

"مردم به قدری تنهان كه حتی وقتی این موجودات زهردار رو هم به اون‌ها می‌فروشیم،باز جذب‌شون می‌شن.عجیب اینكه این موجودات هم همون حس‌رو دارند و نیش‌شون نمی‌زنند. یه‌بار،یادت می‌آد لوكریس؟یه مشتری زن كه از این عنكبوت‌های قاتل خریده بود،بعد از مدتی به مغازه برگشت.خیلی تعجب كرده‌بودم.ازم پرسید سوزن هم می‌فروشیم یا نه.فكركردم می‌خواد با سوزن چشم خودش رو دربیاره،ولی این‌طور نبود.سوزن رو واسه بافتن چكمه‌های كوچولو برای عنكبوتش می‌خواست!

ادامه مطلب  

خدای من  

خدا، 
میدونم که تعدادمون زیاده ولی یه خورده حواست به من بیشتر باشه. دلم پوسیده، انرژی ام تموم شده، کسی که هوام رو داشته باشه رو هم ندارم. 
 
فقط تو رو دارم. تو هم که ماشاالله سرت شلوغه. یه روز نیای بیینی این بنده ات از پا افتاده و ...

ادامه مطلب  

خداحافظی  

امروز صبح، لحظه آخری است که به  وبلاگم  لاگین می شوم. بعد از این  لب تاپم برای چند ماهی خاموش می شود. فردا صبح ساعت هفت صبح باید روبه رو نظام وظیفه حاضر شوم.
در بلاگفا دوستای بسیار زیادی پیدا کردم. خواندن متن های آنها من را به تفکر و یاد گیری نکاتی ارزشمند هدایت  کرد. ارزشمندترین نکته ای که می خواهم بیان کنم، زندگی نوع آدمی را از زوایه ی دیده گان متفاوتی تماشا کردم. یک جورایی نمایش زندگی های واقعی بود. برای من فوق العاده لذت بخش بود. اگر در نوشته

ادامه مطلب  

مو به مو پیر میشویم...ترانه شهراسبی  

(^^)t.......sh(^^):من یکی از هزاران زنی که با آنها ارتباط داشتی؛من همان که خیانت را در دورترین کابوسهایم ندیده بودم.من همان قدیسه شهر ...من همان که کالبدش پذیرای روح سرگردانش نیست .منزنی که هرروز خود را حلقه آویز خاطرات میکند!من همان که آنچنان به روشنایی شیفته بودم که به نور شمعی شیفته شدممن که اکنون یکسره انعکاس تاریکی ام .چرا که سایه ی هیبتم جاده ی مرا از سیاهی انباشته من زنی که هنوز تورا بیمار گونه به انتظار نشسته!می‌پرسم از خودم که چه خواهی کرد آی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1