آه اي غروب بي پايان...  

بسم الرحمن
شاید من اینجا تولید محتوا نكنم اما خیلی راحت و بی پرده حرفم رو می نویسم حتا اگر كسی نخونه
مدلم رو هركاری می كنم درست نمی شه جواب نمیده 
و واقعا احساس میكنم خدا اون دنیا یه چیز خفنی به ما میده به خاطر زندگی كردن تو خاورمیانه و دم نزدن 
عاخه این چه داده های مزخرفیه كه نمیشه ازشون هیچ نتیجه ی منطقی ای گرفت؟؟؟؟
خدایا كمكمون كن 
یعنی یه روز خوب میاد؟
واقعا مدت هاست فهمیدم خریدن هیچ كالای لوكس و گرانی حالم رو خوب نمی كنه حتی معذبم هم می كن

ادامه مطلب  

نفیس و گیجانه  

عنوان مطلب قبلی باید کتاب نفیس می بود. اما پریشب بعد از تماشای کتابای نفیس یه خاطره گیجانه سوتی و جوک هم ساختم که تا امروز داره هی نقل میشه و اطرافیانمو شاد میکنه.

ادامه مطلب  

سوالي با بي نهايت جواب  

سال ها پیش یه دوستی داشتم که خیلی از سوالهاش رو اینطوری می پرسید: “حالت خوبه یا چی؟ ، میای یا چی؟، می مونی یا چی؟،...”. درحالیكه بیشترِ ما اینطوری سوال میكنیم كه خوبی یا نه؟ میای یا نه؟ می مونی یا نه؟
حالا چند وقتِ به این فكر می كنم كه اون دوستم درست تر و بهتر می پرسید، چون دو حالت برات در نظر نمی گرفت و مجبورت نمی كرد آره یا نه بگی و بهت این فرصت رو می داد كه اگر توضیحی داری بگی و احساس خوبی بهت دست بده.. خیلی وقته دیگه این فرصت رو نداشتم و البته به

ادامه مطلب  

چطور عادت كنم به دوري از تو...  

بسم الرحمن...
احساس می كنم افسردگی دارم 
حوصله انجام هیچ كاری رو ندارم
ناراحتم سرم درد می كنه و حالم خوب نیست
هیچ امید و آرزویی ندارم 
شاید یك هفته رفتم سفر تنها كه فكر كنم كه می تونم ادامه بدم یا نه
خیلی خسته ام
حتی حال ندارم اینجا بنویسم
 پ ن: می خوام وقت مشاوره بگیرم

ادامه مطلب  

اشک ها و لبخندها  

چند روز پیش خیلی تصادفی توی یك فایل صوتی این شعر رو شنیدم: " آسوده مباش كه بی نیازی/ یك آن دگر پر از نیازی"
من رو برد به عالم بچگی، موقع شیطنت و بگو بخندهامون، یه بزرگتری از راه می رسید و می گفت: " انقدر نخندین، دو ساعت دیگه اشكتون درمیاد!" و ما هم با ترس و البته با همون شیطنت، یه كمی آرومتر می خندیدیم، به خیال اینكه گریه مون خیلی زیاد نباشه!!
موقع امتحان ها و كارای سخت بهمون می گفتن: "بعد از سختی آسونیه، یه كم تحمل كن". ما هم به امید اون آسونیه تحمل می

ادامه مطلب  

پذیرش  

هنوز به مبحث پذیرش نرسیدیم تو کلاس. تازه اعتمادیم.  با اینحال خیلی لازمش دارم. پذیرفتن خودم با همه شرایطی که درش هستم. و پذیرش این مطلب که واقعا غیر از خدا هیچکس نبود. و هر چی بود کار خدا بود. پذیرش خیلی آسون نیس که خیلی هم سخته. پذیرش باعث تغییرات اساسی و کاملا لازم میشه. 
غیر از خدا هیچکس نبود. هر چی جز خدا ببینی همش توهمه و شبح. این  باور خیلی مهمه. خیلی ضروریه. اورژانسی باید بپذیرمش. رهایی و آزادی فوق العاده ای توشه. 
 
غیر از خدا هیچکس نبود. 
ن

ادامه مطلب  

تنها تو مي ماني...  

بسم الرحمن
این عید هم كم كم به پایان خود نزدیك میشود به قول گاندی نمیدانم هرسالی كه میگذرد یكسال به عمرم اضافه میشود یا یكسال از آن كم میشود
حالا هفتمین سال ازكنكور كارشناسی ام گذشته است
راه جدیدی آغاز كردم كه سریعا فهمیدم راه من نیست و از آن خارج شدم
حال بیش از پیش میدانم كه باید درس بخوانم من برای ادامه تحصیل زاده شده ام هرچند كه سخت باشد و پراسترس
این روزها حتی به مهاجرت فكر میكنم خیلی جدی حتی مهدی هم راضی شده 
اما باز هم میترسم…
و ترس این

ادامه مطلب  

خیلی خوب اند  

دیروز به عماد ت پیام داده ام که بلیط پرواز میخوام برای نجف خبری نشد و امروز که به حبیف کاف پیام داده ام که شماره خانم ف رو از بچه های آژانس هست برای پرواز های خارجی ، عماد ت پیام داد که با خانم شین تماس بگیر من دفتر نیستم ... خیلی اینها خوب اند همین و بس ... با بابا خان بریم یه آژانس دیگه بلیط بگیریم خیلی راحت تر و بی منت تر

ادامه مطلب  

#530  

یکی از دیروز تو تل بم پیم میده کلی حرفای عجیب غریب زده 
بش میگم خب جناب خودتو معرفی کن میگه نمیتونم 
خب سر کارم دیگه 
و حس می کنم علی باشه نمیدونم اخه جز اون کسی این کارارو نمیکنه 
و اینکه گفته ورودی برق 94 که اصلا با اسمی که اون گفته اصلا چنین شخصی نبود از سارا پرسیدم
و اینکه میگه بیا 2 تا دوست باشیم من شمارو یونی دیده بودم خیلی خوشم میومد و چرا پیجتون بالا نمیاد ولی نیومدم جلو که بهتون بگم :/
مرض دارن ملت 
بیکارن
من از اونجا اومدم بیرون ول نمیشه

ادامه مطلب  

خاطره  

چهارشنبه دوست دوران دانشگامو بعد از چند سال دیدم. اومد و شد مهمون خونه م! خیلی حس خوبی بود و خوش گذشت
پنج شنبه هم هممون دور هم جمع شدیم شیراز هر کدوم از بچه ها از شهری اومده بودند. هممون بی قرار بودیم همو ببینیم. و هزار تا خاطره تداعی شد واسمون. بعد از ۵ سال همو دیدیم! هممون خیلی بزرگ شده بودیم
تو باغ ارم قرار گذاشتیم و یکی یکی بچه ها اومدن. جیغ بود و بغل و بوووس. باغ ارم رو گذاشتیم رو سرمون!
تا عصر پیش هم بودیم و تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه دیگه از

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و سه همسرم کوشی  

خسته هستممممهمسری بیا همسریییییکوشیییی...چرا نمیایییییی؟؟؟آه خدای من همسری ... این قدر مرا چشم انتظار مگذارالآن حس می کنم اگر می بودی خیلی خوب بودالبته ...پیش از به دنیا آمدن فرزندانمان بودو تو همچون خسته نبودیخیلی خوب بودهمسری کوشییی؟؟کجای این شهر هستیییی؟؟کجای این کره خاکی؟؟؟

ادامه مطلب  

#523  

یکی از بچه های دانشگاه هست خیلی اکی گیتار میزنه و صداشم خوبه 
داره بم کمک می کنه هم تو نت ها هم تو خوندن 
حس می کنم خوندنم بهتر شده واقعا 
حالا برا اولین باره که اهنگ ستاره شادمهر و زدم و خوندم که بگوشه بیینه چقدر داغونه 
استرس دارم :/
وای
تازه فرستادم آخه 
میدونم  خیلییییی خوب نیست ولی خب خدایی برای شفق فرستادم گفت خیلی بهتر شدی ولی اون که قبلیا رو نشنیده بود چقدر داغون بوده :/
 

ادامه مطلب  

شروع دانشگاه . ترم سوم  

به به به به ، امروز اولین روز ترم سومه ...
همه چی بظاهر خیلی خوبه ، اما پاییز اومده ، ته ته دلم یه جورایی دلگیره ...
دانشگاه شروع شده در حالیکه من ترم پیش تو امتحانام گند زدم . 
شاگرد اول که نشدم هیچ ، احتمالا شاگرد دهم هم نمیشم . 
به سمیه می گم ، سمیه من از این دختره که شاگرد اول شده خیلی بدم میاد .
اون اومد و جای منو گرفت . 
سمیه می گه ... رویا حسود نباش ... 
من میگم حسود نیستم . نمیخام کسی تو درس و دانشگاه و تخصص از من جلو بزنه 
من میخام شاگرد اول باشم هم

ادامه مطلب  

864  

+یه سری آدما هستند که خیلی خیلی حساس اند که بقیه در موردشون چی فکر میکنند 
مثلا اگه یه پست عاشقانه میزارند حتما پایینش ذکر میکنند که نه من عاشق نیستم و همینطوری نوشتم و ...
یا باهاشون که حرف میزنی یه موضوع بوده حرف زدیم تموم شده بعد مدام وسط حرف میگند ببین من اینطور نیستم من اصلا این کار رو نکردم !
در صورتی که اصلا ما فکر هم نمیکنیم به اون موضوع !
یه حساسیت خیلی بدی بعضیا دارند !
واقعا چرا ؟!
مهمه فکر منه غریبه در موردت ؟!
چه اهمیتی داره فکر بقیه در

ادامه مطلب  

866  

یه تیپ‌پسرونه زدم لعنتی خیلی خوب شده !

ادامه مطلب  

 

سلام
نمیدونم کسی بازم به این وبلاگ سر میزنه یا نه
یادمه این وبلاگ رو روز 8 بهمن که تولدم بود ساختم......خیلی سال از اون روز گذشته اما خوب لعنت به این ذهن....خیلی چیزا رو فراموش نمیکنه
کاش ذهن آدما دکمه فراموشی داشت....چه خوب میشد...نه؟؟؟؟
سال های ساله که ذهن من درگیر توئه.....به خدا خودمم خسته شدم از اینکه هر شب قصه مون رو مرور کنم....از اینکه هر شب خوابتو ببینم و از اینکه هر صبح وقتی بیدار میشم اشک تو چشام جمع بشه که چرا هنوز زنده ام
فکر کنم خدا مجازات من

ادامه مطلب  

سلام..کشف از کشف قبلی...  

سلام
راستش کشف کردم.گاها این روانشناس خارجی خیلی جالب میفهمند البته زحمتی هم نداره...
اخه تو پست کشف قبلی به جای مرگ نوشتم مگر...
حالا تذکر دادند درست ماشالله بلد نیستیم....مهم هم نیست...
چله تفکر تموم نشده..به نتایج عالی رسیدم،روز چهلمم میرم به پدر ومادرم اهداف مو توضیح میدم...
انصاف بیان خیلی جای مناسب برای تحلیل و روانشناسی افراد...
خدایا به حق خوبان درگاهت ،صاحب عصر وزمان را برسان...
چون واقعا تحمل این دنیا و ادم هاش سخت شده...حداقل به دعای خوبان

ادامه مطلب  

دروغگویی و پنهون کاری رو  

شروع کن! دیگه وقتشه. نه که یه آریایی خیلی راستگو و شجاع س،

ادامه مطلب  

یک عدد کیوت  

ترم دوم یه پسره تو دوتا از کلاسام بود من خیلی خوشم میومد ازش

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و چهار حرف الکی  

خیلی برام پیش اومده که بعضیا اومدن و شروع کردن به حرف زدن باهام حرف ...یعنی حرفی که اگه نمی زدن هم اتفاقی نمی افتادبه نظرتون دقیقً این کار یعنی چی؟دوس دارن فقط یه چیزی بگن؟دوس دارن من یه چیزی بهشون بگم؟دوس دارن دو تایی با هم حرف بزنیم؟مثال:نشسته بودم مشغول گوشی یکی از دوستام اومده بود داشت دور می زد می گه این مغازه ...  رو دیدی؟می گم آره خیلی وقته زدهمی گه چه بامزه هستشمثالی دیگر:آقا پسری کنارم راه می رفت می گه شما فلانی هستینمی گم نمیگه نسبتی ه

ادامه مطلب  

#527  

خب خب من برگشتم با روی خوش و لبی خندان و دلی شاد و پر از انرژی
دیگه اون همه ناله کردنا بسه دیگه  
ایییش 
چه وضعش بود 
الان خیلی حال دلم خوبه و واقعا آرامش دارم و اینکه دمت گرم دیگه خدا جون که هوا داری 
اقا وضعیت درسامم خوبخ خدارو شکر زبانو هر روز جدی می خونم و فقط حس می کنم تو بقیه درسا کمی کندم که باید رو این موضع خوب کار کنم 
و اینکه سریال چی شروع کنم برا دیدن هر روز یه قسمت ؟
بدیم اینه که خیلی از سریالامو نصفه نیمه رها کردم که این واقعا بده 

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و نه چی کار کنم بچه ها کمک یکی از دوستای خوبم  

سلامامشب داغونم داغونمشاید به خاطر فشار کاری باشه ولی خودم این طور فکر نمی کنمیکی از دوستام که یه آقا پسر پونزده شونزده ساله هست ...وایی خدا جونمداره خودشو نابود می کنهدو سه روزی میشه که فکر این داره دیوونم می کنهبا بچه ها شنبه شب رفته بودیم گردش این آقا پسری هم بودتو این سه چهار ماهی که زیاد ندیده بودمش خیلی عوض شده بوددیگه اون شور قبلو نداشتسکوتاش طولانی شده و کم یعنی خیلی کم حرف می زنهر خیلی پسر باهوشی هست بهش می گفتم باید ازت یه مهندس کامپ

ادامه مطلب  

حالا بذار آب ها از آسیاب بیافته  

مامان های جدید رو نمی دونم ، اما سیستم مامان های قدیم این بود که همیشه می گفتند ، حالا بذار آبها از آسیاب بیافته ، اصلا این یه جور استراتژیِ حلِ مسئله بود !!
با همین استراتژی زندگی شونو راه می بردند و بچه ها ، همسرِ بد عُنُق ، خونواده ی بدقِلِقِ همسر  و همه چی و همه چی رو همزمان مدیریت می کردند
با همین رفتارِ حل مسئله خیلی از اختلاف ها رو در نطفه خاموش می کردند و خیلی از دعواها رو به آشتی تبدیل می کردند
از بس صبور بودند
الان همه می خوایم  همونجا د

ادامه مطلب  

من در این لحظه...  

من دراین لحظه بی حوصله نشستم وزل زدم به خیابونی که همش ادمای مختلف ازش رد میشن
پر از ماشین...بعضی وقتا که تنها میشم فک میکنم ای کاش خوندن فکر بلد بودم یکم روانشناسی بلد بودم که از رفتار ادما پی به فکرشون ببرم...
اما نمیشه...
...
کاش یکم مشتری پیدا میشد از بیکاری واقعا حوصلم سر میره
راستی فردا مامانم میاد اصفهان...خواهرم زایمان داره
گفتم مهرداد بیاد دنبالت بیا خونه ما اما فکرشو کردم دیدم بخواد بیاد خونه ما،وضع مالی افتضاحه همه بچه هاشم میخوان بیان

ادامه مطلب  

ممنون دوستم  

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد همیشه منظر دریا و کوه-روح افزاستو منظر تو-تلاقی کوه با دریاست نفس ز عمق تو و قله تو می گیرمبه هرکجا که تو باشی-هوای من آنجاست دقایقی است تو را با من و مرا با تونگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست من و تو آینه ی روبروی هم شده ایمچقدر این همه با هم یکی شدن زیباست خوشا به سینه تو سرنهادن و خواندنکه همدلی چو من-آنجا گرفته و تنهاست بدون واسطه همواره دیدمت، آری:درون آینه ی روح، جسم ناپیداست همیشه عشق به جرم نکرده می سوزدنصیب

ادامه مطلب  

خانه ی جدیدمان  

از تاریخ بیست اردیبهشت تا دوازدهم تیر خونه ی مامانینا بودیم ... 
خونه ی مامان علیرغم سختیهایی که داشت خیلی هم خوش می گذشت . 
این اواخر مهران درگیر ترکیه رفتنش بود و ما هم درگیر جور کردن پول چکهای خونه که البته خیلی زیاد بود . 
فشار زیادی متحمل شدم و بیشتر از من پدر و مادرم غصه خوردند . 
خدا را شکر ، با کمک و حمایت خدا و فرشته حمایتگر من ، در تاریخ ده تیر خونه را تحویل گرفتیم و دوازدهم رسما زندگی را توش آغاز کردیم . خانه بزرگ ودلباز و قشنگی است . خدا

ادامه مطلب  

تله پاتی  

گاهی وقتا خیلی درگیرت میشم و بهت فکر میکنم
گاهی هم چند ماه اصلا یادت نمیفتم......
به نظرت چرا اینطوریه؟؟؟؟
یادت میاد قدیما چه تله پاتی قوی با هم داشتیم؟؟؟ هروقت که دلتنگت میشدم و میومدم پشت میز کامپیوتر مشغول خوندن چتامون میشدم....چند دقیقه بعدش تو هم میومدی............
یادش بخیر..... من چقدر از یاهو مسنجر خاطره دارم..... حیف شد دیگه کار نمیکنه....
یه خبر بد..... ای دی من قفل شده..... هرکار میکنم نمیتونم بازش کنم....خیلی ناراحتم براش
امروز اومدم به خودم ایمدوار

ادامه مطلب  

861  

ببین من امروز خیلی خوشم !
بعد وقتی خوشم کلا خنگ تر میشم !

ادامه مطلب  

#ممد  

ویدیو کال گرفته باهام . همون اول گفت خجالت نمیکشی قرمز پوشیدی ؟ . خودش یه لبای لی رنگ روشن پوشیده بود . هی با موهام ور میرفتم گفت یه ذره مو داری ببین میتونی اونارم بکنی . خندیدم گفتم دیروز موهامو صاف کردم خیلی خوشم میاد هب میپیچم دور دستم بعد گوشیو گرفتم عقب تر ک موهامو ببینه خندید . گفتم خب دیگه خوشال شدم قیافتو دیدم زهلسیز پی ام میدم خدافز .
بعد پیام دادم میگم تقریبا ۲ ماهه ندیدمت چطوری روت میشه بهم پیام بدی . گفت بخدا درگیرم فلان منم دنبالشو نگ

ادامه مطلب  

#واژه ی کثیفی به نام پول !  

داشتم به این فکر میکردم فردا برم کتابخونه و بکوب بشینم بخونم و بخونم و فقط بخونم . قبلنا موقع درس خوندن یه چیزی که خیلی بهم انگیزه میداد این بود که قلب بخونم . بشم خانوم دکتر و کلی واسه خودم حال میکردم . میگفتم جهنم که خیلی طول میکشه من میخونم و به چیزی ک میخوام میرسم . تو این دوسال ک هر بار بنا به دلایلی درسو نخوندم و پیچوندمش ، فقط خودم ضرر کردم و پیچ خوردم . الان به فکر پزشکی نیستم . به فکر قلب نیستم . نه که دوست نداشته باشم نه . اما الان تنها چیزی

ادامه مطلب  

#529  

خوبه که اینستامو فعلا حذف کردم 
خیلی همش سرم تو اینستا بود اگه بشه تا قبل کنکو اصلا دلم نمیخواد نصبش کنم 
کتاب بوفه کور صادقو میخونم 
قشنگه 
13reason why تموم شد و  سریال جدید شروع شد 
^___^
نمیدونم چرا الان نمیتونم چیزی بنویسم واقعا حس می کنم خفه شدم :)

ادامه مطلب  

پایان  

برگشتی و آشوب های ذهنی من هم دوباره حمله‌ور شدند.
من پر از خواستنم پر از امید .
پر از خواستن مرگ و پایان پر از امید به مرگ و پایان.
تقصیر تو نیست که نمیتوانی آرامشم باشی . آرامش باید از درون خود آدم برخیزد.
من را ببخش که تو را خیلی وقت است که بخشیده ام.
 
 
 

ادامه مطلب  

کمک  

جدیدا خیلی خجالتی شدم نسبت به قبل ...
زیاد دوس ندارم تو جمع باشم و باید بزور ببرنم مهمونی
تو جمع حرف نمیزنم و چند باری پیش اومده زبونم بگیره :(
قبلانا خیلی رو داشتم و اعتماد به نفسم فوق العاده بالا بود ولی یه چند وقتیه نه :(
الان حتی نمیتونم با کسی زیاد چشم و تو چشم بشم ....
حتی همکلاسیام .... کوثر بهم میگه نرگس چرا باهات حرف میزنم نگام نمیکنی ؟
دیشب سر کلاس آقای عالی مثلا داشت توضییح میداد درسو نگاش میکردم بعد معلمه دیگه موقع توضییح به همه بچه ها نگا

ادامه مطلب  

عنوان  

علت این حجم از بی حوصلگیم چیه؟؟!
یه ذهن وحشی که با کوچکترین حرکتی طغیان میکنه،از کی بپرسم از کی بخوام تا ارومم کنه
کاش تو گوشی برا شنیدن داشتی
...
پیشنهاد دادن صبح ساعت6بریم کوه نوردی صفه اما مثل همیشه مهرداد گفت صبح خیلی زوده ومن میخوام بخوابم.....
شدم مثل یه پیرزن... 
تا جایی که امکان داره مقاومت میکنم 
حالا وقت سقوطم نیست
 

ادامه مطلب  

#524  

 اهنگ بی کلامی که امروز گوش دادم معرکه بود 
قشنگ برای شبه 
حس می کنی شخص سوم زندگیتی و داری از دور کل خاطرات بچگی و بزرگ شدنتو میبینی میبینی کجا از پا در اومدی میبنی کجا ها از ته دل خوشحال بودی میبینی کجا گریه کردی میبینی کجا به موفقیت رسیدی 
خیلی لعنتیه این آهنگه 
max richter_path 5  delta

ادامه مطلب  

خون‌ریزی  

راستش روزهای اول برایم خیلی جذاب بود. خیلی جاها از افکار و ایده‌هایم هیجان‌زده می‌شدم. ولی حالا رسیده‌ام به این جملۀ ارنست همینگوی:
هیچ چیزی در نویسندگی وجود ندارد. فقط پشت ماشین تحریر می‌نشینی و خون‌ریزی می‌کنی.
تدِ عزیز یک مسابقۀ داستان‌نویسی راه انداخته بود که حقیقتاً ایدۀ جذابی داشت: نوشتن با شخصیت‌های از پیش آماده شده. من هم یکی‌شان را با اشتیاق انتخاب کردم و تقریباً شش روزی می‌شود که رویش کار می‌کنم، ولی حالا نوشتنِ هر کلمه برا

ادامه مطلب  

خون‌ریزی  

راستش روزهای اول برایم خیلی جذاب بود. خیلی جاها از افکار و ایده‌هایم هیجان‌زده می‌شدم. ولی حالا رسیده‌ام به این جملۀ ارنست همینگوی:
هیچ چیزی در نویسندگی وجود ندارد. فقط پشت ماشین تحریر می‌نشینی و خون‌ریزی می‌کنی.
تدِ عزیز یک مسابقۀ داستان‌نویسی راه انداخته بود که حقیقتاً ایدۀ جذابی داشت: نوشتن با شخصیت‌های از پیش آماده شده. من هم یکی‌شان را با اشتیاق انتخاب کردم و تقریباً شش روزی می‌شود که رویش کار می‌کنم، ولی حالا نوشتنِ هر کلمه برا

ادامه مطلب  

دِ سَوند آو هولدینگ آن ، آلماست اِ ویسپِر  

چرا این قدر زود آخرِ هفته میاد،  من هنوز از دیدنِ بچه ها سیر نشدم
امروز هم که رفتند،اردو و خیلی کم دیدمشون، خیلی کم بغلم کردند(البته قدشون خیلی کوتاهه و رونهامو بغل می کنندخخخخخ)
بخاطر این که من اردو نرفتم ، خیلی گریه کردند، البته آراد خوشحال بود خخخخ
عاشق شونم
وقتی باهاشون نقاشیِ  handprint می کشم،دستاشون اونقدر کوچولوئه که باورم نمی شه ، دونه دونه دستاشونو می بوسم و بعد می ذارم روی کاغذ و دورش خط میکشم ، نانااااز باشن یه کم خدااا
               

ادامه مطلب  

نادم از نوشته هایی بی سرو ته .._  

قبلنا وقتی میخواستم چیزی رو به کسی بگم ، یا هر چی بهترین راه برام نوشتن بود و هیچ میونه ای با حرف زدن نداشتم و نمیتونستم تمرکز کنم . اما الان توی نوشتنام دچار مشکل میشم . هرچی مینویسم اکثرا ثبت موقت میشه و چند روز بعد وقتی خودم میخونمش یه برداشت دیگه میکنم از اون متن یا اصلا انگار یه متن بیگانه اس و خودم ننوشتمش . انقدر که برام نا آشناس . حس میکنم نوشتن بعضی چیزا وقت تلف کردن که نه ولی بدون فایدس . بعضی چیزا باید توی لحظه حس بشن و فراموش بشن و بیخی

ادامه مطلب  

دلنوشته2  

سلام دوستای خوبم
امیدوارم روز خوبی رو سپری کرده بودید..
خب من امروز تقریبا روز خوبی نبود...!!!
آخه ببیشتر کلاسای دانشگاه تشکیل نشدن..
(الکی مثلا من خیلی درسخونم)

ادامه مطلب  

 

امروز به کامنت داشتم اما پنج دقیقه بازش نکردم ... میدونی چرا؟؟؟
واسه اینکه خودمو گول بزنم که تو خواستی باهام حرف بزنی و پنج دقیقه خیلی سرحال شم ...
البته که وقتی خوندم تو‌نبودی... این یه احتمال یک هزارم درصدی بود اما واسه حال دل من خوب بود ...
واقعا میبینی کار من به کجا رسیده ؟؟؟ حالا تو‌ باز کار خودت رو انجام بده ...

ادامه مطلب  

قایق‌ها در مقابل جریان آب بی‌وقفه به جلو می‌روند  

همه چیز درست از همان لحظه شروع شد که پستِ اول را نوشتم. بعد مجبور شدم برای پاک کردنِ گندکاری‌ام، یک پستِ دیگر هم بنویسم. و باز هم یکی دیگر نوشتم برای دفن کردنِ آن دیگری. و یکی دیگر هم نوشتم. و باز هم یکی دیگر. و باز هم. آن‌قدر گند زده‌ام که می‌خواهم دیگر قدم از قدم بر ندارم. ولی باز هم می‌نویسم. باز هم امید دارم که هر نوشته‌ام قرار است بهتر از قبلی باشد. امید دارم که این یکی جبرانِ بقیه خواهد بود. و می‌نویسم. و باز هم می‌نویسم. و آن‌قدر می‌نویس

ادامه مطلب  

قایق‌ها در مقابل جریان آب بی‌وقفه به جلو می‌روند  

همه چیز درست از همان لحظه شروع شد که پستِ اول را نوشتم. بعد مجبور شدم برای پاک کردنِ گندکاری‌ام، یک پستِ دیگر هم بنویسم. و باز هم یکی دیگر نوشتم برای دفن کردنِ آن دیگری. و یکی دیگر هم نوشتم. و باز هم یکی دیگر. و باز هم. آن‌قدر گند زده‌ام که می‌خواهم دیگر قدم از قدم بر ندارم. ولی باز هم می‌نویسم. باز هم امید دارم که هر نوشته‌ام قرار است بهتر از قبلی باشد. امید دارم که این یکی جبرانِ بقیه خواهد بود. و می‌نویسم. و باز هم می‌نویسم. و آن‌قدر می‌نویس

ادامه مطلب  

...  

خیلی گرمه گفتم بریم یه بستنی بخوریم خنک شیم ،گرمای جنوب هم که تموم شدنی نیست ، بستنی رو خوردیم کارت رو دادم که بکشه گفت رمزش ، من :متفکر ،فروشنده: نگاهش به دهن من ، آخرش گفت شما دیگه چرا ...
اینروزا همه یه جوارایی ذهنشون درگیره  ...
دکتر هم که رفتیم خداروشکر تموم شد ، ان شاء الله شب برمی گردیم ، همش نگران بودم نکنه شب موندگار شیم ...
 

ادامه مطلب  

اولین  

دوازده روز گذشت. دوازده روز از سالگرد تولد ام. نمی دانم چیزی درباره ی بحران بیست و پنج سالگی شنیده اید یا نه؟ آدمها روی اعداد خاصی از سن شان دچار بحران می شوند. مثل بحران بیست و پنج سالگی، بحران سی سالگی، و شایع ترین انها بحران چهل سالگی...نمی دانم چرا دوباره برگشته ام اینجا. نمی دانم چرا باز شروع کرده ام به سیاه کردن صفحه هایی که بعید می دانم به درد کسی جز خودم درمانی باشد. شاید دچار بحران شده ام. احساس تحول عمیقی دارم. تحولی خیلی عمیق در عرض چند

ادامه مطلب  

یا رفیق من لا رفیق له  

بسم الرحمن...
امروز بعد از مدت ها اومدم که بنویسم
چند روزییه حال خوبی دارم و به خودم اجازه نمیدم که الکی دعوا کنم با مهدی
مهدی صبورترین آدمیه که تا حالا دیدم
پایان نامم دست دکتر اسلام لوییانه و دوشنبه باید برم واسش ارایه بدم
یه کم استرس دارم اما نه خیلی
بیشتر میترسم نتیجه همانندجویی خوب نباشه و درصد زیادی برام بیاد
دیشب میخواستم یه غزل حافظ بخونم اما یادم رفتم
اما هرجور بود یکساعت ورزش کردم
ناخن کاشتم واسه همین نمیتونم سریع تایپ کنم
من خیلی ع

ادامه مطلب  

 

با ۱۲۰۰۰ فالوور اینستا رو پاک کردم
ی تصمیم خوب و واقعی
فقط دروغ بود. غیر از دروغ چیزی ندیدم. غیر از تجملات چیزی ندیدم. غیر از ریاکاری چیزی ندیدم.
دل کندن ازش سخت بود. ولی این تصمیم رو خیلی وقت بود که گرفته بودم و کم کم وابستگیمو کمش کردم. تا به امروز که کلا متنفر شدم ازش
بلاگفای دوست داشتنی. کاش دوباره مثل قبل هممون رو دور هم جمع می کردی...
خدایا شکرت

ادامه مطلب  

488  

روزا خداروشکر خوب میگذرن:))
اگه جیغ بی هوای امروز تو حیاط دانشگاه تو اون شلوغی و در اثر افتادن گوشی هانی رو فاکتور بگیرم!
و همینطور جن اتاق و!
شیرینی دانمارکی هایی که تو خونه در نبودم قتل عام شدن هم!
+یه دختره تو کلاس عمومی که امروز دومین جلسه ای بود که استادش نیومد و مام قسر در رفتیم خیلی به نظرم اشناس!در نظر بچه هام اشنا بود باس امارشو در اریم جلسه بعد!
+این شبا درس خوندنامونم تبدیل به "نشست اپ کمدین گروهی" شده:))))فقط وسط نخاع و بصل النخاع

ادامه مطلب  

دلنوشته 3  

سلام دوستای خوبم
امیدوارم حالتون خوب باشه
امشب میخوام از حال امروزم بگم..
واقعا خیلی سخته دلتنگ کسی باشی که میدونی دیگه نیستش...
میدونی هر چه هم منتظر بازگشتش باشی بازم برنمیگرده...
میدونی در حقش بدی نکردی،و نمیدونی تاوان چه چیزی رو داری میدی..
سخته وقتی کل روز تو بیادشی و هر لحظه گوشیمو چک میکنی که شاید یه پیامی بهت داده باشید..واقعا سخته

ادامه مطلب  

بی پناهی  

من همیشه دلم میخواسته که آدم قویی باشم ... آدمی باشم که بی نیاز از کمک دیگران گلیمم را از آب بیرون بکشم و دست نیاز به کسی دراز نکنم . من همیشه دلم می خواسته که استوار باشم ، قدرتمند و پر از انرژی های مثبت . 
من مادر دو زیبای مهربان هستم . دلم میخواسته مادری باشم که بتوانم همه ی نیازهای آنها را برآورده کنم و دلشان را شاد نگه دارم . 
من همسر مردی هستم که همیشه خود را یک قربانی می بیند . او فکر می کند زمین و زمان دست به دست هم داده اند تا سرنوشت او این چی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >