بیست.  

این تابستون حالش با بقیه‌ی تابستونا فرق داره. تابستونای قبل می‌دونستم باید منتظر چی باشم -دبیرستان و درس و همون آدما و چه و چه- ولی امسال با یه حال "نمی‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم با زندگیم و اگه بد تصمیم بگیرم زندگیم به باد می‌ره" داره می‌گذره. دلم یه استراحت مطلق و طولانی می‌خواد دور از همه -جز تو- که فقط به کارایی که دوست دارم بپردازم، به دور از هر نگرانی‌ای... پ.ن.۱: کی بشه بریم خونه‌ی خودمون....

ادامه مطلب  

هفده.  

تنها نتیجه‌گیری این‌ه که دارم می‌رسم به جنون محض. حتا ضمیر ناخودآگاهم به این جنون آگاه شده... خوابایی که می‌بینم کاملا بهم ریختن. دارن شدیدا واقعی جلوه می‌کنن و این خیلی وحشتناکه. در این حد که امروز بیدار شدم تا یه مدت نمی‌دونستم کدومشون دنیای واقعی بودن... که اگه نبودی عاقبتم می‌شد مثل Mal تو Inception، که دنیای خوابش با یه عاقبت برگشت‌ناپذیر بهش غلبه کرد....... بذار نگم.
----------------------
[Blue neighbourhood trilogy - Troye sivan] که بهتون پیشنهاد می‌کنم برین ویدیو ها

ادامه مطلب  

اخرش که چی ؟!  

اینستاگرام با پیج دختری فوق العاده اشنا شدم هدی رستمی ، وقتی پست هاش رو دنبال میکردم با تمام وجودم لذت میردم از اینکه تونسته به تنهایی سفر کنه و ارزوهاش رو دنبال کنه دختری که خیلی شجاع و با انگیزه بود و من تحسینش میکردم و همیشه فقط بخاطر هدی به اینستاگرام سر میزدم .
چند وقتی میشه که از روزهای سخت و تقریبا افسردگیش یکم حرف زده با خوندن حرفاش فقط به یک موضوع فکر میکنم اینکه من حالم خوب نيست چون به شغل و خیلی چیزهای دیگه که میخوام نرسیدم و خیلی وق

ادامه مطلب  

هیژده.  

چند وقت پیش رفتم سراغ نوشته‌های قدیمی. نوشته‌هایی پیدا کردم که شاید همون لحظه نه، ولی حس اون‌موقع رو برام تداعی کردن. یه دختر ۱۴ ۱۵ ساله که خیلی زیادی کم آورده بود. خیلی تنها بود. حتا یه زمانایی دیگه حال زندگی نداشت. حتا از خودش متنفر بود... حالش‌و یادمه. آره، اون پرتو چیزایی رو تحمل کرده که حتا آدم بزرگش نمی‌تونه‌ تحمل کنه. بهتره نگم چی، چون یادآوریشون‌م سخته، ولی الان که از همه‌ی اون سختیا ۳-۴  سال می‌گذره از خودم می‌پرسم شاید برای بزرگ

ادامه مطلب  

تمااام شد، سوت اخر را بزنیییید... اه  

بنام خدای سمیع و بصیر خطا پوش بخشنده بی نظیر
بنام خالق دلها 
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این راکه تو باشی و نباشی نکنم
فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم
حوض این خاطره را گر چه پر از گل شده است
قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم
من پر از زخم جگر سوزم و باید بروم
که تو را این همه در گیر حواشی نکنم
امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم
نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم
گر تفنگی برسانند به من ،نامردم
تا سحر مغز خودم را متلاشی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1