هیچ عنوانی ندارد  

به یه جایی تو زندگیت میرسی که دیگه دلت هیچی نمیخواد 
میفهمی چی میگم؟
انگار وجودت از هر تمنا و خواسته ای خالی شده 
و تنها چیزی که میتونی حس کنی 
فرو رفتن توی یه خلائه 
خلائی که انگار هیچ پایانی نداره 
و تو هی فرو ميري و فرو ميري و فرو ميري... 
 
و  به یه جایی میرسی که هر روز به خودت میگی " بلاخره یه روز ناپدید میشم..."

ادامه مطلب  

 

قدیما میگفتن ميري بیمارستان انقدر مریضای بد حال تر از خودتو میبینی که دردات یادت می ره 
والا الان ميري بیمارستان انقدر پرستار خوشگلو میبینی یه دردیم به دردات اضافه میشه

ادامه مطلب  

نوبتی هم ک باشه دیگه نوبت آرشه  

اون زمانام ارش استعداد درخشان بود دو رشته ای میخوند توی دانشگاه
اون وقت بابابزرگ بهش گفته بودن ارش دانشگاه ميري درسا رو که نمیفتی؟ قبول میشی دیگه؟

ادامه مطلب  

خواهر  

تو را چگونه بخوانم،
تو را چگونه سرایم.
زبان به کام ندارم تو ماه تر ز ماهی
تو ای نگین خدایی تو تاج بر سر بابا
تو نور چشم زمینی برای مادر خود عشق
تو از قشنگترین رودهای پاک و زلالی
نگاه می کنی و من تمام می شوم از خود
صدای خوب تو انگار بلبلی که به شاخه برای
شادی اش از دل به سر دهد همه آواز
 
تو ای تمام قشنگی حیا و عفت و پاکی
تویی تو معنی ایثار
تو دلبری ز ستاره
تمام هستی فدای ناز نگاهت
تو آمدی که بگویی فرشته بال ندارد
تو آمدی که بخوانی سرود صلح و صفا را
ب

ادامه مطلب  

تنهانرو  

 

 تنها نرو، این راه رفتن نیست،دنیای تو، چیزی به جز من نیست،تو از خودت چیزی نمی دونی،تنها نرو، تنها نمی تونی.ميري که با فکر تو تنها شم،ميري که هم درد خودم باشم،تو آخر راهو نمی دونی،تنها نرو، تنها نمی تونی.من حال این روزاتو می دونم،چیزی نگو، چشماتو می خونم،این جاده تا وقتی نفس داره،چشماشو از تو بر نمی داره.من از هوای جاده دل گیرم،از فکرشم دلشوره می گیرم،این آینه تو فکر شکستن نیست،باور نکن، این صورت من نیست.دستامو با احساس تو بستم،من، بی نها

ادامه مطلب  

احتیاط  

احتیاط شرط عقله اعتیاد ترک عقله خیلی مهمه به هیچی معتاد نشید وخیلی مهمه که به هیچ کی معتاد نشید چون ترکش درده عذابه مرگه عین اینه که از منطقه امنت اومدی بیرون به خاطر اون!همراش میشی بهش تکیه میکنی با پاهای اون راه ميري با چشمای اون میبینی با لبای اون میخندی وقتی همه بارت میشینه رو شونه هاش و اون اون قدی که فک میکردی قوی نیست و دلبسته رها میشی وقتی که راه رفتنو دیدنو وخندیدن خودت دیگه یادت نیست 
معتاد نشید و معتاد نکنید.
 

ادامه مطلب  

اهنگ تو فکر میکنی کی ای از علیرضا طلیسچی  

 
 
متن آهنگ تو فکر میکنی کی ای علیرضا طلیسچی
 
من عاشق ترم ازت که پات وایسادم الان
منی که میدونی دل کندن از تو راحت نبود برام
من عاشق ترم ازت نرفتم دلم نخواست
 
که قلم سرم دلم جونم الان اینجوری رو هواست
تو بی معرفت شدی رفت
میرفتی دلت نمیرفت
کل شهر شدن خاطرات تو بی رحم
 
مگه کم بودم دیوونه ت 
چی بودش دیگه بهونه ت 
پس الان واسه چی دارم میرم
 
تو فکر میکنی کی ای ؟
که ول میکنی ميري
نه روزی که من بهت دل دادم
تو چی تو خودت دیدی نه
 
تو چی تو خودت دیدی
که

ادامه مطلب  

343  

من به مـُعجـزه رنگ ها اعتقـآد دارم
من معتقـدم خنده بهترین سوزاننده چربـی ها و غم ها هستن
من به بوسیـدن بیش از حد معتقـدم
من معتقـدم بجایِ کینـه وانتقـآم باید بخشیـد و آزاد بود
من معتقـدم شرایط سخت اومده تا من قـوی تر باشـم
من معتقـدم دختران شاد و با اعتماد بنفس جز زیباترین دختران دنیـآ هـستن
من معتقـدم که فـردا روز دیگریسـت و من یک معجزه اَم  توی این دنیـآ...
 
~فکرش رآ بکـن !
~آخرین روز مُردادت بشـهـ روز عیـد :)
~مُرداد من اومد و معجزه ِ زندگی

ادامه مطلب  

بهمن سوئیسی  

توی زندگی، موقعیت‌هایی هست که با خودت میگی حالت اوکیه. ولی از یه جایی توی وجودت، همش صدای شکستن میاد. ساکت میشی و بیشتر مواقع زل میزنی به یه جای محو و رنگ‌باخته. توی فکری و هیچی نیست که بتونه حالت رو خوب کنه. بیشتر از قبل شعر می‌خونی و وقتی هم می‌رسی به مصرعِ " حالِ خوشی ندارم مادر" بغض راهِ گلوت رو می‌بنده.
بعدش تصمیم می‌گیری که... هیچ.
خودت می‌دونی از اون جور آدما نیستی که با خوشگذرونی بخوای غمت رو از بین ببری. نه! خوش گذروندن مال تو و امثال ت

ادامه مطلب  

تشکر دوستان عزیز و دوست داشتنیم...له الحمد و له الشکر  

 
این روزها جسما خیلی خسته هستم...
اما روحم بسیار با نشاط و بسیار خوشحال است...
ما شاءالله لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم...هزاران الله اکبر...
ما شاءالله  و الحمدلله خوشبختی و خوشحالی یعنی خداوند رفیق هایی مومن و پر انرژی بهت هدیه میده که در اوج خستگی جسمی ولی درکنارشون روحت قوی میشه...وقتی روحت قوی میشه خستگی جسم فراموش میکنی...
راستش این روزها یک چیزی رو حس میکن.
اینکه وقتی روحت با نشاط و قوی باشه و هم نشین هایی با این تمثیل داشته باشی خست

ادامه مطلب  

+65 .  

بسم الله
آقا رضا از همون موقع که توی شمک مامانش بود ، دلبری کردنو یاد داش ، با تکون تکونای شدید و قلمبه شدنی که فک میکردی الانه که الان :| اونوخ این یکی ، خود خودمونه ، خود خنُک کنِ قایم شو یه گوشه دلبری نکن . تا مامانش میگه داره تکون میخوره و ميري سمتش ، آروووووم میشه . بیا ببین چطوری دل عمه‌شو میبره رضا جانم با بلبل زبونی و عمه جون عمه جون گفتناش ، تو هم هستی :|
..
اینکه توو دهه چارم زندگیت صمیمی‌ترین دوستت مامانت باشن از نبود / کمبود دوست نبوده /

ادامه مطلب  

#شلوغ_پلوغ  

ای خواننده
سلام
تا حالا به فکرت افتاده که تابستون چه زود گذشت؟
اگه افتاده که با من همدردی.
اگر هم نه من همین الان تسلیتم رو عرض می کنم.
یادته چه قد برنامه داشتی؟
یادته چند بار گفتی از تابستون ایشالله؟
خب چی شد ؟
به برنامت رسیدی؟
یا هنوز امیدواری ؟
از شهریور شروع می کنی نه؟
مگه کلا چند تا شهریور قراره تو زندگیت ببینی.
البته الهی بلا از جونت دور باشه و صد سال زندگی کنی.
ولی دیگه این خسته بازیا رو جمع کن دیگه.
بسه.
پاشو.
این پستو که تموم کردی کامپیوت

ادامه مطلب  

ماندگاری و جاودانگی دو یار  

یه رفتنا عجب ماندگاره.نرفتنه در عین رفتن.نموندنِ در عین موندن.نخواستنِ در منتهای خواستن.رفتن دل نیست که نادیدش بگیری.در اوج موندنه.این که دلت کنار دلی باشه که با فهمش،تو فهمیده میشی و حرفت و فقط اونه که میفهمه.فقط اونه راز دارت.فقط اونه که با تمام نقصا و ارزشایی که داری میخواد که باشه و بمونه.تو میخوای باشه و بمونه.اون موقع ميري.نه حضورت،نه قلبت اما،اون تیکه چسب شده ای که تو توش گم شدی.تو فراموش شدی.خودتو رها کردیو و چسبیدی به بودن یاری که بند

ادامه مطلب  

حیف  

حیفِ شبایی که میشم در به در خیابونا
حیف روزایی که ميري منو میذاری با غما
حیفِ همین بهاری که بی تو گذشت و سرد شدحیف از این خونه ای که بی تو اتاقِ درد شد
حیفِ با هم بودنامون حیفِ شادی کردنامونحیفِ از هم گفتنامون واسه ی هم مردنامون
 
ترانه سرا : حمید یوسفیتعداد بیت : ۶سبک : پاپ عاشقانهقیمت : ۱۰۰/۰۰۰ تومانشماره تماس مدیریت : ۰۹۱۸۹۳۴۲۶۳۱

ادامه مطلب  

روز دهم  

امروز صبح بیدار شدم دلم بدجور تنگت بود.و بی قرار بودم.ساعت نزدیک 12شد و گفتم دیگه ممکنه هر لحظه زنگ بزنی.و ساعت 12و نیم شد امدم اتاق بالا.و داشتم به مکالمه ضبط شدمون گوش میدادم.که ساعت ده دقیقه به یک زنگ زدی.و من با عصبانیت باهات حرف زدم.و گفتم چرا زنگ نزدی.میدونی من چی کشیدم.گفتی به خدا نزاشتن.هر کاری کردم نتونستم بیام.دیشب هم امدم بزنگم ولی صف طولانی بود و یه ربع صف وایستادم و وقت نشد و دیگه نتونستم.همش عصبی بودم نمیتونستم بهت زنگ بزنم.و نگرانت ب

ادامه مطلب  

از اول فروردين هزار و سيصد و نود و هفت تا آخر مرداد هزار و سيصد و نود و هفت  

كلاسِ طراحی ثبتِ نام كرده بودم یعنی اول كه واسه ثبت نام رفته بودم پرسیدم میخوام از صفر شروع كنم باید از چی شروع كنم دو تا از استادها رو اسم برد كه كارشون خوبه یكیشونُ گفت سبك هایِ مختلفِ نقاشیُ آموزش میده یكیشونم گفت از طراحی شروع میكنه به نقاشی میرسه و یواش یواش پیش میره و اگه مشكلِ تایم نداری همین خوبه واستُ با دانش آموزها و دانشجوهاام راه میاد منم همونُ انتخاب كردم وسایل هایِ موردِ نیازمُ واسم لیست كرد هشتاد تومن پولِ ثبتِ نام شد ولی پولِ

ادامه مطلب  

نصفِ شبانه ها  

نیاز داشتم یه کم به مغزم هواخوری های لازم رو بدم، به میزان کافی از اینور و اونور اعصاب خردی های متفاوت داشته و دارم، بنابراین باید به کم یاد بگیریم کمتر توی مخ هم فرو بریم،تو وقتی با یکی دوست میشی قطعن پی آرامش و حواس خوبی، نه که یکی اون بره تو مغزت یکی تو بری و این داستان هر دیقه ادامه داشته باشه. یه کم امروز ذهنم باز تر بود بنابراین کار عقب افتاده ی رنگ کردن این ست شازده کوچولویی رو به اتمام رسوندم.بیشتر و راحت تر فکرم رو جمع و جور کردم و با خا

ادامه مطلب  

پست شماره ۸۲ - قدری سگ باشید  

نزدیکی خونمون یه چوب بریه که از پنجره اتاقم میتونم ببینمش. این چوب بری یک سگ نسبتا کوچیک داره که وقتی شبا میخواد بره خونه بیرون مغازه اش زنجیره اش میکنه . این سگ بیچاره از ساعت ۹شب تا ۷- ۸صبح که صاحبش بیاد با یک زنجیر کوچیک قفل شده و روزایی مثل امروز باید ساعت ها زیر بارون خیس بشه چون هیچ سقفی بالاسرش نیست. الان که دارم مینویسم در تلاشم به اعصابم مسلط باشم ولی وقتی نصفه شبا این سگ ببچاره پارس میکنه به حدی کفری میشم که دلم میخواد همینطور لخت و سر

ادامه مطلب  

هزار و صد و هشتاد و پنجمانه  

وقتی نیچه گریست
when nietzsche wept
قبل از اینکه بخرمش،اصلا هیچ ایده‌ای نداشتم که در مورد چیه.بعد که بازش کردم و دیدم بالای صفحه نوشته ″کتابی در مورد وسواس″ خورد تو ذوقم :| چون تنها فکری که نمیکردم این بود که هدف کتاب آموزشی باشه،همونطور که نویسنده توی مقدمه‌اشم گفته.اما همونطور که جلو ميري میفهمی این کتاب واقعا فراتر از کتابای خشک و رسمی مدرسه و دانشگاهاس،اونقدر که آدم آرزو میکنه کاش کتابای درسی مام یه چیزی تو همین مایه‌ها بود.
عنوان کتاب وقتی ع

ادامه مطلب  

#55  

این روزا یجوری ان ..... یجوری تر از همیشه ...
اصن میدونی .... دلم کمی خواب میخواهد ک بعدش بیداری نباشه....
مشکلات هر روز دارن بیشتروبیشترتر میشن ...انگار قرار نی تموم شن....
ب قول یارو زندگی همش رنجه ... باید یاد بگیری با اونا زندگی کنی و کنار بیای ن اینک کنار بری...حالا جدیدن هم ی مشکلی پیش اومده ک یواش یواش داره پیرم میکنه ... البته چهارساله هااا... ولی دوباره سر قضیه باز شده ... خدا کنه امروز بخیر بگذره .......
 
با اینک حالم خوش نی .... ولی کارامو میکنم ... کارایی

ادامه مطلب  

وقتی برنامه سفر در هم میپیچد!  

خب خب خب
قراره ک اینجانب 7 شهریور(ایشالا بی حرف پیش)برم نجف آباد
حدود یک هفته هم باشم اونجا پیش زهرا
و (مقدار هیجان زیادی رو ازین جمله بگیرید)ماااااماااااانم گفففففت خب این همه راه ميري بعدش ی گلپایگان هم برووووو
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
هووووووووورا هوووووورا هوووووووورا بهترین مامان کی بودی تووووو؟
حالا همه با هم این کمره یا فنره هوووه هووو هووو
نجف آباد

ادامه مطلب  

و زیر ماه ِ کولی همه چیزی به تماشا نشسته است دختری را که نمی‌تواندشان دید.  

دلم از زندگی چیزهای تازه‌تری میخواهد. 
به یاد اون روز صبحی افتادم که قرار بود برم اتاق عمل، دوست داشتم هر چه زودتر کار تموم شه و دوست داشتم یک اتفاقی بیفته و کار پیچ بخوره و بگن ماه دیگه بیا. شبش سعی کرده بودم بخوابم. قبل از خواب یک نامه، وصیتنامه طوری نوشتم. خیلی کوتاه، در این حد که بگم منم ریق رحمت رو سر کشیدم. انگار مردنم خودش کفایت نمیکرد. ولی بیشتر فکر میکنم از این بابت بود که شنیده بودم نوشتنش، مرگ رو دور میکنه، منم میخواستم دورش کنم. دوره

ادامه مطلب  

بابک خرمدین کیست؟(۱)  

بابک خرمدین (مرگ ۶ صفر ۲۲۳ (قمری)/۷ ژانویه ۸۳۸ (میلادی))(برابر با ۱۷ دی ماه سال ۲۱۶ خورشیدی)رهبر اصلی مبارزان ایرانی خرمدین است که بعد از مرگابومسلم بر خلافت عباسی شوریدند. خرمدینان مرگ ابومسلم را انکار کردند و معتقد بودند که ابومسلمبازخواهد گشت تا عدالت را در جهان برقرار نماید.در دوران خلافت عباسیان آذربایجان کانون شورش طولانی‌مدت و خطرناک علیه خلافت بود که توسط بابک خرمدین رهبری می‌شده‌است و بر شمال غرب ایران تأثیر گذاشت و بیش از ۲۰

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1