#طاهره_اباذری_هریس  

یک بار هم که از زمین و زمان شاکی بودم گفتم:"لعنت به این زندگی که پر شده از گره کور!!!"باخنده گفت:"ناشکری نکن عزیزجان!همه ی این گره ها که میگویی باز شدنی اند؛حالا یا با دست، یا با چنگ و دندان!تنها گره کور زندگی تو دست های من است که هیچ شکلی باز نمی شود، نه با دندان، نه به زور دست!"ناشکری نمیکنم اما تنها گرهی که از زندگی من باز شد، همان دست های او بود، آن هم نه با چنگ و دندان و زور، با گره شدن در دست های یک غریبه!
#طاهره_اباذری_هریس

ادامه مطلب  

مرد باید *مرد* باشه  

مرد اونه که وقتی با اخم نگات میکنه
بفهمی باید شالتو بکشی جلو.... 
نه پسرای الان که تو قرار اول
میگن شالتو بردار ببینم موهات چه شکلیه! 
مرد اونه که شیطنت و خنده هاش پیش تو
و اخمش مال بقیه ست....
نه پسرهای الان که باهمه میگن میخندن،
به تو که میرسن فکرمیکنن با اخم و بدخلقی مرد شدن! 
مرد اونه که بعضی اوقات
انقدر درگیر کار و زندگیش بشه که
تو باید بری یه کم تنوع بدی به زندگیش....
نه پسرهای الان که انقدر بیکارن دائم 
باید براشون توضیح بدی که علاف نیستی


ادامه مطلب  

روزنوشت  

1
بعضی ها انقدر حقیرند که با کوچکترین موفقیتی چنان خودشونو از بقیه برترمیدونن که فقط میتونی به حال این حجم از حقارت دل بسوزونی!
حکایت اون جمله ای که میگه خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره!
مزحکش اونجاست که این بعضیا هیچیم بدست نیوردن که انقدر خودشونو بالا میگیرن دل بقیه رو میشکنن و میرنجوننشون!
ما مِن أَحَدٍ یَتیهُ إِلاّ مِن ذِلَّةٍ یَجِدُها فى نَفسِهِ؛

2
مربی ما از مطرح ترین مربیاست که حتی خارج پیش اساتید مشهور دوره دیده و واقعا علم

ادامه مطلب  

پچ‌پچه‌های پشتِ خطِ نبرد  

چند شب پیش با دوستی به دیدن تئاتر پچ‌پچه‌های پشتِ خطِ نبرد رفتم.
اگر بخواهم آن را در سه کلمه خلاصه کنم می‌نویسم: زیاده‌گو، پراکنده اما قابلِ
تحمل!

راست‌ش در آن به جز این‌که یکی از هنرمندانی که مهمانِ
خندوانه بود را آن‌جا دیدم، با دوست‌دختر/ زید/ معشوقه/ رفیقه و یا هر عنوانی
دیگری‌اش! که تیپ و ظاهر بسیار جلب‌کننده‌ای داشت و دوست‌م گفت که هنرمندان هرقدر
که هنر و زیبایی هنری را بشناسند و درک کنند در تشخیص زیبایی زن هیچ سررشته‌ای
ندارند. ا

ادامه مطلب  

از دعای کمیل برگشتم، عروس را آوردم  

مهمترین تهدید امروز نظام اسلامی نفوذ است!

چهلم امیر نگذشته بود که پدر مجروح شد، می‌گفت: اسلحه پسرم نباید زمین بماند. هراسی از شهادت نداشتیم.

دزفول امروز؛ همراه پدر و برادرش به جبهه رفت و تنها برگشت، اولین فرمانده نخستین پایگاه مقاومت بسیج دزفول بود که با گذشت سالیان سال از آن روزگار، همچنان با عشق و علاقه سخن می‌گفت. فرمانده‌ای که حالا مویی سپید کرده و از حسرت بازماندن از قافله کربلا می‌گوید…
این گفتگوی صمیمی حاصل همراهی “حسین صالحی‌

ادامه مطلب  

خاطره اقا عرفان عزیز  

سلام...چطورید؟؟الان بیکارم دیگه اومدم یه خاطره بگم...خب این خاطره برمیگرده به عروسی سمیرا...یادش بخیر چقد خندیدیم...عروسی سمیرا مختلط بود(استغفر الله) ماهم دیگه رفتیم...منو سمیرا خواهر برادر رضاییم...سمیرا خواهر سجاد( پسر عموم) ..عصر پنج شنبه حدود ساعت 5بود شروع کردیم به حاضر شدن...تیپ زدیم نه دهه شصتی ها...هالیوودی...دیگه راه افتادیم ...رسیدیم..دست وروبوسی و...من که رو لپم شصت تا جای لب به رنگ های مختلف بود...عمه هام...مامانم...و...(استغفرالله)عمم یه جوری

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1