درهم شکسته ۳  

قلبم تیر می کشه ایکاش راهی برای مردن بود...
بهش گفتم نه برو! و اون لحظه که فهمیدم با این گروه تصمیم سفر داره برام تموم شد؛همین که اینطور مخفیانه برنامه ریزی کرده و اینطور بی ملاحظه حس و حال من قرار گذاشته برام تموم شد؛ عصبانی بودم و هر بار که زبون بازی می کرد که الی می خوای نرم؟ می خواستم بزنم تو دهنش که چه فایده این زبون بازیا؟خیلی زرنگی نه؟بگم نری که تا ابد سرم منت بذاری بخاطر تو نرفتم؟ یعنی اونقدر خنگ و ابلهی که  نمی دونی نفس دورویی و پنهان کا

ادامه مطلب  

چه خوش بودی دلا!  

داشتم فکر می کردم اگه یه زمانی تو اون فازا نبودم هیچ وقت با صداش آشنا نمیشدم وقتی می گفت  "i never give up" و اینجور موقعا انگار یه چیزی کم بود. صدا برام مهمه،صدا و دستای یه نفر تنها چیزایین که بهشون توجه می کنم و برام یادگار می مونه. حالا هر چی نزدیک کنکور میشیم و امیدم کمتر میشه و فکر می کنم پشت کنکوری شدم، لوشتالیه ی درونم زنده میشه و میگه i never give up. اون وقتا یادمه از ترسام که بهش می گفتم،انگار نه انگار شنیده،هی برام تعریف می کرد که کلی کار هست که بای

ادامه مطلب  

آدم نرفتن  

من آدمی بودم و هستم که از مسائل جزئی همیشه گذشتم،جزئیات خیلی برام مهمه اما یه سری مسائل ورای تفکرات سطحی و جزئی هستن،باید گذشت ازشون،الآن خیلی آرامش دارم،از دست دادن برام یه معنی خوب داره،اونم اینه که چیزی که ارزشمند باشه در زندگیم رو هیچ وقت از دست نمیدم،اگر توی ذهنم و قلبم خاموش بشه می فهمم که یا ارزشمند نبوده یا من ارزشش رو نمیدونستم و به قول آنا گاوالدا : من همیشه آدم نرفتن بودم :) 

ادامه مطلب  

حالِ خوب:))  

خیلى چیزا دست به دست هم دادن تا امروز حالم خوبتر از خوب باشه و بابت تك تكشون از خدا ممنونم كه فرصت داشتنشون رو بهم داد و البته فرصت دیدن رو!اول از همه مشترى آخروقتى دیروز( اولین مشترى غریبه و دومین مشترى درواقع) كه بهم هدف داد براى بیدارشدن
بعد تمرین و تنبلى كه دقیقه نود نویسم همچنان! اما تمرینم اونقدر خوب از آب دراومد كه آقاى ز سخت گیرِ امروز گفت "آفرین" و از بچه ها خواست برام دست بزنن!! میفهمید؟ بهم گفت آفرین! اونم بخاطر دفاع از خیانت!!
بعد پادك

ادامه مطلب  

۴۵۰  

امروز بعد از یه هفته رفتم دانشگا ..دیدی گفتم این دفه هم کلا یادش میره تو رو..اصلا یادش ب من هست!؟من نمیدونم ادم بیشعوریه ..در عین حالی ک ازش بدم میاد خوشمم میاد ازش..یه نگاهی ک بم میکنه برام مهمه دلم میلرزه خیلی با اینکه حتی میدونم شاید که چه عرض کنم منطوری نداره داره نمیدونم هر چی ...با اینکه میدونم یکی دیگه رو دوس داشته بااینکه خیلی روحمو اذیت کرده بااینکه باید بدم بیاد ازش اما خوشم میاد ازش اصلا امروز هم که ندیدمش امروز ک هم کلاسیاشو دیدم خودشو

ادامه مطلب  

رفاقت ها!  

منتظرم بار میوه خالی بشه. میوه بخرم واسه عصر.
پدر، طبع و ذایقه ترشی داشت. خیلی ترش! از چمران که اومده خونه، هرچی براش پرتقال خریدن، حال نکرده. زنگ زده به رفیقش، عمده فروش میوه، که فلانی اینها بلد نیستند پرتقال ترش بخرند، برام بیار.
یارو، سر ظهر، بنگاهشو سپرده به شرکا، پرتقال برده در خونه ما!
 
 

ادامه مطلب  

یاد آوری ...  

یادش بخیر  یه زمانی چقدر برنامه ریزی برام اهمیت داشت و همینطور اجرا نمودنش ...بیش از یه ساله که حتی اجازه ندادم ب ذهنم که بخواد هدف تعیین کنه و براش   برنامه ریزی کنه ...
آخه چی شد پس چرا همه چیو نیمه کاره رها کردم ؟؟!
حال اون زمان خیلی خوب بود  ارزش برا  خودم زمانم همه چیم قائل  بودم .
یهو چیشد ؟
من کجام؟
چیکارمیکنم ؟
...
دلم همون آدم خلاق و  با اراده و  هدف و  خیال پردازو میخواد ...
چرا فراموش کردم خودمو ؟
 

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

من به هیچ کس نمی رسم؛دیگه از امتحان کردم خسته ام؛از امید بستن خستهام؛کسی هم حوصله خستگی های منو نداره؛بیشتر از همه عمرم حس زشتی و پیری کردم، بیشتر از همه عمرم حس تنفر از خودم رو داشتم؛چرا حرف منو نمی فهمه؟چرا منو نشناخت؟چرا نیاز منو ندید؟ چرا برای دو روز خوشی همه چیز رو بهم زد؟ همه چی داشت خوب پیش می رفت... البته از دست من نجات پیدا کرد و خوشبحالش؛بعدا که عاشق شه و وارد یک ارتباط قشنگ بشه خدا رو شکر می کنه با من تموم کرد
 
       هیچ خاطره قشنگی

ادامه مطلب  

تلاش تلاش تلاش  

بسم الله...
 
دیگه کسی رو ندارم.. دیگه تنها شدم .. به قول بنیامین .. وای تنها شدم وای و اینا
راستی مامان و بابا چند شب پیش همو دیدن. وقتی مامان اینجا بود بابا سر رسید. بابا که داشت ذوق مرگ میشد اما بازم به مامان چیز میگفت که چرا فلان کردی و بهمان کردی. مامان هم باز داشت بلف چیزهاش و اینا رو میزد. من بعد از 13 سال به آروزم رسیدم و باز این دو را در کنار هم دیدم. در خلال صحبت هاشونم من گریه کردم و اونا ناراحت شدن. ولی برام اهمیتی ندارن من پدر و مادر دیگه ایی

ادامه مطلب  

دلتنگی  

یکماه شده نزدیک دوماه که نمیدونم کجایی اخه بهمم نگفتی جایی میخوای بری این حجم از نبودنت برام قابل هضم نیس نمیدونم. نگرانتم نمیدونم از کی باید احوالتو بپرسم 
هیچوقته هیچوقت اینطوری غایب نبودی
دیوونه شدم از نبودت
برگرد دیگه

ادامه مطلب  

811  

روزا باهم بلند میشیم و شبا باهم میخوابیم...
حسش برام کمی گنگ...غیرقابل باور...
احساس میکنم گاهی نمیفهممش...
اما اون خیلی خوبه...شاید یه جاهایی نفهممش...درکش نکنم...اونم همینطور...ولی هنوز همدیگرو داریم.
الانم رفته به مدت دو روز دوره آموزشی سپاه....دلم براش تنگ شده.

ادامه مطلب  

فرشته  

یه دوست دارم که هر وقت همه فکرای مزخرف و بدم به اوجش میرسه یهو ظاهر میشه عینهو فرشته ها میپرسه خوبی؟برام آهنگ میفرسته حالم خوب شه منم اینقدر حرف میزنم تا هم دهن خودمو صاف کنم هم اونو..بعد حالم خوب میشه. 
حس خوشبختی میکنم اینجور موقعا

ادامه مطلب  

بد تر ازینم تونست بشه  

وقتی نمی خونی این پی ام هارو  و جوابمو نمیدی مجبورم بیام اینجا درد دل کنم باهات و نسرینم ک طبق معمول کار داره درگیره
تو امروز میگفتی باید جدا بشیم من و تو اینده ای نداریم چون اختلاف سنی داریم باهم 
ولی این سن نیست ک مهمه سن فقط یه عدده مهم قلب ادم هاست تو باید حرف قلبت رو بزنی نه حرف عقل  و منطق
من  تموم سعیم رو میکنم تا نگه دارمت 
به هر دری میزنم ک بتونم دوباره زندگی  مو بسازم باهات 
تا امروز جون کندم من ک نذارم بزرگ ترین اشتباه زندکی تو مرتکب

ادامه مطلب  

Badiha  

افتادنم از یه ارتفاع بیست سی متری، دلچسب تره
تا اینکه از چشای کسایی بیوفتم که وجودم از وجودشونه
همین وجوده لعنتیمه که نمیتونه رو بدیاشون چشماشو ببنده
بخشش در توانم نیست
چون من هیچ وقت بزرگ نشدم
این بلاتکلیفی داره منو میکشه
نصیحت شنیدن برام
عین شنیدنه صدایه ناخونه روی یه سطح صافه لیز
(که تصور صداشم گوش خراشه) 
 

ادامه مطلب  

قصه هوس  

توی تنهاییام راه نمیدم کسی چون راحتممن همونم که دل بریده از رفاقتمعشق آدما برای من یه هوسهواسه این تنهاییام برای من مقدسههرکسی اومد نشد برام حتی رفیق نیمه راهعشق پاک رو من فقط دیدم تو قصه هاتوی این دوره زمونه خیلیا فقط هوس رو دوست دارناما از روی دروغ اسم اونو عشق میذارن
کاش میشد که پاک کنیم دنیا رو از این آدماجاش بیاریم ادمایی با قلب پاک و بی ریا

ادامه مطلب  

خاطراتی که معنی زندگی میده!  

چشمم به پست "سکوت" که خورد... انگار یادم اومد چی می خواستم بگم...
پاییز و این که چرا حال دلم این روزا خوب نیست... خط اول رو که خوندم همه ی دلایلم بهم هجوم آوردن... یاد پارسال افتادم و روزای پاییزی که از محوطه ی دانشگاه منظره ی بی نظیر تهران رو نگاه می کردم و هر بار بیشتر عاشق میشدم. عاشق شهری که برام معنیِ زندگی میده! یاد سال قبلش افتادم که تو راه کنکور خیابون ولیعصر رو از میدون تا چهار راه پیاده گز می کردم. دستامو می ذاشتم تو جیبم. از باریک راه کنار پی

ادامه مطلب  

خواب  

کل دیروز و امروز رو دلم میخواست بخوابم 
و بیشترشو خوابیدم 
نمیدونستم اینقدر پتانسیل خوابیدن دارم 
از دیروز تو قسمت چپ بدن درد خفیف و تو دستام هم گهگاهی درد دارم 
نمیدونم مال قلبه یا عصبیه 
در هر حال در صورت ادامه دارشدن باید برم دکتر 
احتمالا اونم اکو برام بنویسه 
چون علائمش شبیه حمله قلبیه 
دیروز تنها روزی بود توی این فصل که سرما رو حس کردم 
یعنی اذیتم کرد 
 

ادامه مطلب  

257 : چه حرفا که من گند زدم به رویای کلمه شدنشون...  

برام مهم نیست چی یا کی رو به روم باشه
صدا ها اذیتم میکنه
آدما اذیتم میکنن
دلم گریه ام نمیخواد
فقط یه راه فرار
یه راه فراری که لااقل هر جا که هستم فقط خودم باشم و دغدغه های خودم
نشینم بین یه عده روشن فکر نما و دردای مزخرف اونا رو گوش بدمُ از آخر به فکر همه چی باشم جز خودم...
از آخرم همه چی باشه و خودم کم کم بمیرم و جونم به حدی رفته باشه که بشینم جلوی مامان اشک بریزم
برای اولین بار
بهش بگم که زندگی که با این زحمت برام ساخته ارو نمیخوام
این وضعیتو چیزی

ادامه مطلب  

تو دنیای کبری ها, رحمانه باشیم!  

یه دختری بود از دوستای دوستم.. اسمش رحمانه بود خونشون هم ولنجک بود.. دختر خیلی باکلاس, زیبا, سنگین و خوب.. همیشه برام جالب بود اسمش.. شاید اگه رحمانه رو میشنیدم باخودم میگفتم چه اسم داغونی.. اما اون دختر به اسمش هویت داده بود.. قشنگش کرده بود.. همه جا با اعتماد به نفس میگفتش..برعکسش هم تو کلاسمون یه دختری داشتیم که اسمش فانتزی بود و ماهم نمیدونستیم و باهمون اسم فانتزی صداش میکردیم.. تا اینکه اسمش رو توی لیست کلاس دیدم و فهمیدم اسم واقعیش کبری است!!د

ادامه مطلب  

پوچ  

پر احساسای ضد و  نقیض
این روزا
این شبا
حس میکنم هیچوقت خودمو درک نکردم
همیشه از خودم توقع داشتم
و به اینکه شاید یه جاهایی حالم بده
هیچوقت خدا فک نکردم
حق و ب خودم ندادم
این آدم افتضاح این روزا
ک حوصله ی خودشو هم سر میبره
بی نهایت برام خسته کننده شده
 
 
پ.ن:کاش بارون میومد
دارم کم کم دیوونه میشم
کجا بارون میاد واسه یه سفر دو روزه؟

ادامه مطلب  

 

روباه: دوسم داشتی؟شازده کوچولو: شایدروباه: دلت چی ، برام تنگ میشه؟شازده کوچولو: شایدروباه: دوباره میبینمت؟شازده کوچولو: شایدروباه : جواب سوالو با آره یا نه بده ، تردید آدمو داغون میکنه...
 
 
+بالاخره تموم شد ، شال‌گردنو میگم ^_^
 

ادامه مطلب  

Sincerely Yours  

شاید یکی از بزرگ ترین مشکلای من تو زندگی این باشه که نمی فهمم یه نفر یه جا شوخی میکنه یا داره کاری رو جدی انجام میده. طبیعتا وقتی یه حرف شوخی یا جدی با همون ماهیت خودشون رو بشن، حله برام همه چی. مشکل اونجاست که طرف به جدی ترین حالت ممکن شوخی میکنه یا خیلی شوخ و خندان یه مسئله جدی رو مثل پتک می کوبونه تو سرت. کلا با فیلم بازی کردن کنار نمیام. نه خودم عرضه ی اینو دارم که نقش بازی کنم برای دیگران به هر دلیلی (کلا آدم حوصله سربری ام از این لحاظ) و نه از

ادامه مطلب  

چقدر حرف دارم  

حرفها عین خوره تو مغزم رژه میرن،می خوام تا صبح بنویسم تا اروم شم!
ولی ازبس گریه کردم چشمام میسوزه؛فردا هم کلی کار دارم؛کمی هم فاصله بیفته و با ارامش بنویسم بهتره،بیشتر می نویسم بیشتر و بیشتر و بیشتر تا این قضیه برام بگذره؛فکر خودکشی از سرم بره ؛فکر مردن بره؛زندگی گه جریان داره و من با نوشتن فکرهای منفی رو خنثی می کنم می نویسم تمام اونجه میاد تو ذهنم بدون سانسور می نویسم

ادامه مطلب  

بوشهر گرم، مهربون و مرموز  

لایه لایه ست. یه بخش ظاهری داره که میشه حتی کند و انداخت کنار. لایه های توش رو باید رفت دنبالش. چند روز پیش که تو کوچه پس کوچه های بوشهر چرخ می زدم به این نتیجه رسیدم. هیچ بن بستی وجود نداشت. مثل یه بازی می موند. با یه قدم بی هوا و بدون فکر قبلی، می تونستی یه بخش جدید از بازی رو آنلاک کنی. چون با این قدم بی هوا، یهو می دیدی با بازمانده ای از یه عمارت چند هزار ساله روبرو شدی. دو تا کوچه میرفتی پایین تر و می پیچیدی سمت چپ و یهو می دیدی تو سایه ی یه درخت ع

ادامه مطلب  

اکنون  

پری این مدت گوشی ش خاموش بود بخاطر خیانت پوریا! وقتی جریاناتو برام تعریف میکرد بهش گفتم بنا به این دلیل واون دلیل احتمال سوتفاهم رو هم از گزینه های روی میز حذف نکن
امروز گوشیش رو روشن کرد و بهش اسمس داد میخوام ببینمت. 
میخواست حرفاشو بهش بزنه. بهش بگه که فهمیده به خیانتش و این مدت رو تحمل کرده همه ی سردیاشو اما خیانترو نمی تونه ببخشه !
من و بهاره منتظر بودیم برگرده ...
وقتی اومد ، همون دم در ورودی داشتم نگاش میکردم خم شده بود داشت کفشاشو درمیاور

ادامه مطلب  

یه روز تکراری دیگه  

امروزم صندوق زدم....وقتی تو بانک نشسته بودم دیدم هرکاری ریسک داره .......و اگر آدم ریسک هر کاری رو نپذیره و سعی نکنه که ریسک کنه نمی تونه پیشرفت کنه.......اگر از انجام کاری بترسی نمیتونی تو اون کار موفق بشی مطمئننا.......این شد که که امروز تا بهم پیشنهاد شد صندوق میزنی بی شک گفتم میزنم........چون به خودم اعتماد دارم .............احساس میکنم که اون کسری هم که آوردم برام به نامردی زدن.....چون واقعا من هنوزم شک دارم یه تراول چک اشتباه کرده باشم..........حس میکنم برام نام

ادامه مطلب  

بوردا خیال میدانلاری گِنَش دی..  

وقت درس خوندنمُ گذاشتم واسه شهریار..
حالی کِ همیشه بعدش بهم دست میده یِ چیزیِ 
بین خندیدنُ گریه کردن..
خوندنش یِ طرف،
این کِ دنبال پدرم راه میُفتم تا معنی کلمه‌های تخصصی! رو
بپرسم و اینکه بِ شدت رو لهجم کار میکنم تا مسخره بِ نظر نیآد (!)
تبدیل شده بِ یکی از جذابیت‌های زندگیم:)
نمیدونم شهریار برام الگو هست یا نه،فقط میدونم یِ منبع آرامشه
کِ معمولن تو شرایط عجیبُ غریب - مثل الان - جواب داده.
عنوان:اینجا میدان خیال[پردازی] گسترده است.

ادامه مطلب  

گردنبند عشق  

دو روز پیش ینی سه شنبه 21 آذر 96 با آقامون رفتیم بیرون ناهار خوردیم.. اینم بگم دست پختمو خیلی دوس داره.. میگه از مامانم خوشمزه تر میپزی (آیکن خوشحال از خود راضی).. یکمم دیر رسیدم.. هنوز خوب نشدم :| ... طفلکیِ من خیلی گشنش بود.. منتظر بود.. وقتی دیدمش عصبانی بود :)))) آخه عصبانیتشم جذذذابه... چیکار کنم با اینم حتی ترن آن میشم؟؟ :))))))))
سوپرایزم کرد حسابی قربونش برم... برام گردنبند خریده بووووووووووود :) ... اونقد ذوق کردم دوس داشتم همونجا بپرم تو بغلش بوسش کنم, و

ادامه مطلب  

.  

۸ روز میگذره از اخریت باری ک بهت پی ام دادم
کلی دعوا کردی و حرف بیجا زدی 
من رو به خاطر یه ادم بیشعور ک هیچی نداره گذاشتی کنار 
اولش ک اومد گفتی مثل داداشمه  و اونم بهم میگه ک تو هم مثل خواهرمی و ازین حرفا
هه ولی الان منو فروختی  به ادمی ک میگفتی نظری ندارم روش!
تویی ک هرکاری میکردی برام 
تویی ک از داشتن من اینقد خوشحال بودی ک گریه میکردی ولی الان چی
الان اینقد حالت با اون خوبه که حتی یادی نمیکنی ازم ببینی زنده ام یا نه 
ریدم تو این دنیا  و ادم ها

ادامه مطلب  

آوای باد ...  

بادو بارون میاد ...
دارم با خودم فکر میکنم  که درطول سالهای زندگیم هیچ وقت حس  خاصی  به دی ماه  و آبان نداشتم ...
انگار تو تقویمم گم شدن  .
واقعا چرا... ؟ 
برا من پاییز از نیمه دوم شهریور شروع میشه تا هروقت که دلم بخواد 
این وسط،  آذر خیلی میدرخشه برام چون قبلش آبان و بعدش دی ماه ...
حال آذر پاییزم   به درازا میکشه ...( عاشق دلتنگی شیرین پاییزم ) 
 یهو به خودم میام و متوجه میشم زمستونه و برفای بهمنش ، خیلی زود تموم شد  ...
چی تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب  

 

دارم فکر میکنم مامان و بابام برگردن شهر خودمون، من تنها توو این خونه قدیمی چیکار کنم؟! 
الان از وجود نازنین اونا توو امنیت کامل و حس خووب کنارشون دراز کشیدم ولی وقتی تنها باشم موندن توو این خونه ......آسونه؟!
خدایا به من دانش و شجاعت و شجاعت عطا کن. آمین 
+ آقای کامیار، دیشب بعد از پستم بلاگ م رو بستم و امروزکامنت هاتونو دیدم. قبل هرچی ممنونم بابت وقتی ک گذاشتین
و اینکه حرفاتون برام خیلی جالب بود .باید سرفرصت بهشون جواب بدم 
 
 

ادامه مطلب  

هدف داریم  

دوران سختی بود دورانی که ارک بودم.......زندگی کردن با سهیلا و فاطمه واقعا سخت بود برام......وقتی میدیدم مامان جقد حرص میخوره......فهیمه و خودم چقد حرص میخوریم واقعا برام سخت بود...........وقتی به همه ی اتفاقاتی که برامون افتاد فکر میکنم ...میبینم در ین که ما خونمون رو از دست بدیم و مجبور بشیم بیایم تهران یه حکتی توش بوده......حکمتی بوده که ما از اراک لعنتی دل بکنیم وبیایم تهران.....اگر تهران نمیامدیم معلوم نبود من من میتونستم کار پیدا کنم یا نه؟؟
واقعا خواست

ادامه مطلب  

280  

جالب بود برام چرا همیشه ادمایی که دغدغه های معیشتی کمتر دارن انقد بد شکست عشقی می‌خورن. چرا معمولیارو سنگدل نشون میدن تو فیلما؟ یه نگاه کردم به زندگیم دیدم بعضی وقتا زندگی یجوری میشه که برا همچین چیزایی جای غصه خوردن نداری. نه اینکه برات مهم نباشه یا بی احساس باشی. در واقع چون همزمان برا ده تا اتفاق دیگه هم داری غصه میخوری نمیتونی به اب و اتیش بزنی از دوری و پس زده شدن و مهم نبودن. فقط مثل همه ی وقتایی که باید قوی میبودی یه تیکه از قلبتو برا ای

ادامه مطلب  

تولُدت مُبارَک مَرد =)  

                                       00:00  
دوستِ خوب ،  همدلِ عزیز ، کسی که حرفامو گوش میکنه و میتونه برای همیشه تو ذهنم بمونه ... نه برات آروزی موفقیت میکنم ، نه میخوام که همیشه حالت خوب باشه ؛ نه دوست دارم که همیشه برام بمونی ، نه اینکه بدنت فسیل بشه ... وجودت نیست که آرزو کُنَم :) ناراحت نیستم از نبودنت ، شاید اینجوری راحت تری ^_^ همین که روحت شاد باشه و آروم ، برای منی که غریبه ترینم برای تو ، کافیه !
 
سه سال از مَرگِت گذشت و تو بازَم نیستی ، تولدت "تس

ادامه مطلب  

پیداش نمیکنم !!!!  

هی تو خودم میگردم 
از وقتی که چیزی تو زندگیم رو یادمه شروع میکنم 
خاطره هام رو زیر و رو میکنم
یه عالمه تصویر یه عالمه صدا یه عالم رنگ و نقش تو‌ذهنم می یان 
روزای خوب روزای بد 
تلخی ها ،شیرینی ها 
مهربونی ها ،نا مهربونی ها
خوشی ها و ناخوشی ها 
تجربه ها 
روزایی که اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم
روزایی که برای خودم خوش گذروندم و خوش گذروندم و چقد خوش بودم
روزایی که سخت گذشتن 
و‌خلاصه لحظه هایی که بهم خوش گذشته و سخت گذشته 
ولی یه اتفاقی افتاد

ادامه مطلب  

درهم شکسته ۲  

تو شرکت نشستم همه تقریبا رفتن،دارم گریه می کنم و تنها جایی که به ذهنم رسید برای فرار همین وبلاگ بود
شبش اومد که بریم تولد برادرم؛باهش سرسنگین بودم و از اون روز با من قهرم کرده!
جالبه همه طلبکارن! گفتم طلبکار یاد ایمان افتادم؛اونقدر ازش متنفرم که نمی دونم این نفرت رو چطور اروم کنم؛ ادعای عاشقیش گوش همه رو پر کرده بود وقتی از عشقش برای یکی از همکارا گفتم؛گفت ببخشیدا ولی احتمال اینم بده که تو رو برای موقعیتت بخواد!
حالا بعد چندماه ازین حرف این ج

ادامه مطلب  

خدانگهدار  

خدا نگهدار واسه تموم حرفات،خدانگهدار واسه زخما و دردات،خدا نگهدار ولی هیچوقت بر نگردی،همیشه یادت باشه چه ظلمی کردی،حق داری بشی پشیمون،حق داری به پام بیافتی،خدا نگهدار نمیخوام یادم بیافتی،نمیخوام بازم ببخشم،نمیخوام بشم دیوونه،خدا نگهدار نبودی برام نمونه،هرکار بدی که کردی نکردم سرت تلافی،ولی اینبار من میرم بدون حرفی،خدا نگهدار بعد من کی میشه یارت؟کاش بجای خوبیه من اون بده خیلی آزارت،خدا نگهدار اما نباشه امید دیدار،دل خستم نمیخوا عشق

ادامه مطلب  

 

موتورسواری، از کنار تاکسی که سوارش بودم گذشت و لب هاش رو به شکل زننده ای غنچه کرد و آنی چندشم شد. انگشت وسطم رو نشونش دادم. کافیش نبود(برام کافی نبود) به راننده تاکسی گفتم ای کاش مسیرمون با این موتوری تا سر خیابون یکی بود. پرسید به شما توهین کرده؟ گفتم با انگشت پاسخش رو دادم ولی به نظرم کم بود براش. شیشه رو کشیدم پایین، جلوتر از ما گوشه سمت راست موتورش رو متوقف کرده بود و بر و بر نگاه می کرد. با صدای شیوایی گفتم مادر و خواهرت با هم و شیشه رو کشیدم

ادامه مطلب  

صلاح دان  

به یه نتیجه ای رسیدم.بعد سپری کردن حالاتی عجیب و غریب!! تو این چند وقته یه چیزی رو عمیقا و از ته دلم و مصرانه از خدا میخواستم
و یه جورایی قولشو از خدا گرفتم.بعد شب یه خوابی دیدم.تعبیرش این بود تو اون چیزی رو که میخوای به دست میاری اما،ببین اون چیز از. سختیش کمرتو خم میکنه و تو رو خسته میکنه.به قولی زیاده برات!!حالا ببین بدون و انتخاب کن.
اون خواسته برام با اشتیاق همراه بود. یه رویا و ارزوی شیرین بود و بهانه ای برای زیستنی بهتر. بود.
اما نمیخوام اگه

ادامه مطلب  

الهی شکر  

مدتیه حالم خوبه، فشار خونمو دیابت و کلیه دردم کمتر و کنترل شده چند وقته ناهار نمیخورم و فقط صبحانه و عصرانه میخورم، آقا پسر هم باهام همراهی می‌کنه  
خداروشکر که بلاخره تونستم یه ذره احساس خوب سلامتی رو داشته باشم و میدونم یه دستهایی هم برام رو به آسمان بوده و دعای خیرشون همراهم شده که اینروزهام به سلامتی داره میگذره
امروز از صبح ازت خبر ندارم امیدوارم حالت خوب بوده باشه برات صلوات فرستادم برای سلامتی و عاقبت بخیری خودتو همسرتو گل پسرت
به ا

ادامه مطلب  

هوای آشنا  

این روزها احساس میکنم هوا یک جور. خاصی است..مرا میکشد به گذشته ها ماتم میکند!!
یاد دوره دبیرستان و مدرسه میوفتم.. سری به دفتر خاطراتم زدم..دو سال پیش این روزها..حالم خیلی شبیه حال امروزم بود.نوشته بودم امتحان دارم و حوصله خوندن ندارم انگار در عالم خوابم .نوشته بودم حس میکنم بعد ها از اینکه این روزهایم اینگونه  گذشته حسرت خواهم خورد!! و چقدر درست نوشتم چون عمیقا احساس تاسف میکنم به حقی که ادا نکردم.حق نوجوانی !
نوشته بودم همه میگویند دانشگاه آیند

ادامه مطلب  

دلنوشته خودم برا تو که تمام دنیای منی  

سلام عشق قشنگم . الان که من دارم می نویسم تو خوابی .
ساعت الان 4:23 دقیقه صبح هستش . الان دقیقا شده 52
روز 15 ساعت 15 دقیقه  که خدا تو رو به من داده .
اینقد دوست دارم الان می تونستم پر بکشم بیام یه
گوشه اتاق بشینم و  سیر نگات کنم برا خودم تاآروم شم
 الان تقریبا
4 روزه که ندیدمت . 4 روزی که هر دقیقه اش اندازه 1
سال طول کشیده برام . اونقد دلم برات تنگ شده که هیچ
کلمه ای نمی تونه بیانش کنه . فقط به امید زود
برگشتنت زندگی میکنم . بهم قول بده دیگه هیج وقت
اینق

ادامه مطلب  

مکالمه . رمز را می دانی  

-یه موضوعیه که خیلی وقته بد درگیرشم×چه موضوعی؟-بچگی هات هم چقدر خوب نگاه می کردی!×یه سری خصوصیاتی ذاتی هستند. یعنی با گذر زمان تغییر نمی کنن. منم از بچگی یه همچین اخلاق هایی داشتم، کم می خندیدم، کم گریه می کردم. اما زیاد خیره می شدم به همه چیز. متفکرانه!-شاید برای همین مامان بابات اسمتو گذاشتن نگار...از نگاه گرفتنش×نگفتی اون مساله چیه؟- میگم حالا...یه سوال میپرسم راست راستشو بگو. یعنی اونی که واقعا درونت حس می کنی. حالت خوبه؟×چطور مگه؟!_برام خیلی

ادامه مطلب  

 

٤ساعت قبل از امتحان تجزیه رفتیم واسه رفع اشكال ، خودمون ٤تا ، از اون ٤ساعت ٢ساعتش فقط حرف زدیم :)) چه چیزها كه نگفت هركى :) ، الف از رضایى كه از بچگى دوسش داشت گفت،دوست داشتنى كه خودشو گول میزد یه دوست داشتن خواهر برادرانس،ولى وقتى رضا هم دوست داشتنشو گفته فهمیده كه نه، این با اون فرق داره، حالا چقدر بده كه میدونن مامان باباهاشون باهم هم خون هستن اما مخالفِ خوشبختیه بچه هاشون ، چقد بده حتى شوخیش كه الف بگه "اگه یه روز فرار كردیم تعجب نكنیدا:)) " ب

ادامه مطلب  

1034  

هنوز هم به این بد مستی معتادم، عجیب من از دنیای واقعی و آدم های واقعی دور میکنه...
فکر تمام پاییز و این هفته ی گذشته رو به رمان خوندن سپری کردم، بد مستی که گاهی افسردگی در پی داره، شادی کاذب و حس خوب زودگذر، دیشب که دلتنگ شدم، به خودم برگشتم که فکر می کردم موضوع برام حل شده و حالم خوبه اما هیچی حل نشده یعنی تا حرف نزنی هیچ چیز حل نخواهد شد و چه میل عجیبی در من هست برای سکوت از این بابت، فرار کردن به روبرو شدن با واقعیت ترجیح دادم، فرار از قضاوت کرد

ادامه مطلب  

Today  

خیلی دلم تنگ بود امروز خیلی زیاد .....
به خدا پناه بردم 
و چه عاشقانه بنده هاشو نوازش میکنه 
یعنی من امروز و دل تنگمو و نوازش های تو رو فراموش میکنم؟!
هیچوقت!
ازت سپاسگذارم ...سپاس گزارم 
+ خونه گرفتم! امروز مامان و بابای عزیزم لطف کردن و این همه کیلومتر راهو اومدن اینجا و برام خونه گرفتن و قولنامه و ...اینا! 
..ایه ی 29 سوره مومنون  :)
البته امشب رو خونه قدیمی می مونم چون بخاری رو نخواستم فعلا ببرم ک دخترا سردشون بشه. امشب همگی توو خونه قدیمی گرد بخاری

ادامه مطلب  

کسی دستش بهم نرسه، از زندگی و هست و نیستم مطلع نشه که مرده ام یا زنده ام  

تلگرام نصب کردم رو کامپیوترم که اخبار مربوط به من که ش   همیشه به ایمیلم فوروارد می کرد اول به دست خودم برسه. به محض نصب کردنش، سر و کله فامیل، بچه های کلاس عرفان، هکلاسی هام و یک ناشناس با یک سلام که پاسخ ندادم پیدا شد. با استیکرهای گل و خوش آمدی و این حرف ها. وقتی ب ه ر ا د نوشت خوشحال شدم دیدمت متوجه شدم عکسی که برای پروفایلم انتخاب کردم رو خودش انداخته. دو سال پیش بهم گفت بیا با هم ازدواج کنیم. تو پارک پشت خونه مون. ما حتی با هم دوست دختر دوست پس

ادامه مطلب  

قلب عاشق من  

بعضی وقتها با خودم میگم همه این چیزهایی که برای عشقم مینویسم رو یه جایی جمع کنم
شاید یه روزی خدا خواست و ما رو بهم رسانید و اون موقع همه اینها رو بدم بهش تا بخونه
و بفهمه اینهمه سال در فراقش چی کشیدم
ولی بعدش با خودم میگم حتی اگه روزی بیاد که بتونم بهش همه این حرفها رو هم بزنم دلیل نمیشه
که حتما کنار هم باشیم
اینهمه سال با اینهمه حس قشنگ براش نوشتم و اشک ریختم و خواستمش
تا آخر هم میخوام همین حس قشنگ برام باقی بمونه
زندگی جوری اعتماد به نفسم رو ا

ادامه مطلب  

1026  

فایل تصویری کارگاه دیت و نخ دادن رو میتونید از طریق لینک زیر خریداری کنید با پنجاه درصد تخفیفتنها به مبلغ ۲۴۰ هزار تومان
پ ن:
کانالی با خواندن چند پست امشب از سمت دوستی معرفی شد، البته که پست های جالبی داشتند، در نظر داشتم چند تایی رو کپی بردارم و به اسم نویسنده بگذارم، عضو کانال که شدم این آگهی رو دیدم...برام قابل تصور نیست، نمی تونم بفهمم یعنی چرا..!!
خیلی از سریال ها، کتاب ها و حتی کلیپ ها،نخ دادن و دیت دیدیم، اما این آموزش دادن نمیتونم هضم کن

ادامه مطلب  

بخوانيد، فكر كنيد نخوانديد .....  

انقدر خندیده بود ، كه وقتى با گریه از خستگیاش حرف میزد ، هیچكى نمیفهمید چى میگه، آخه این كِى گریه كردن یاد گرفت؟؟؟ 
 
+ مهم بودنِ آدمارو وقتى میفهمى كه یكهو ساكت میشن! بُغض خفت میكنه از نبودنشون، باهم ساكت نشید آخه ، انقده همتون با هم ساكت نشید خب ، دلِ آدم میگیره خب، با هم ساكت نشید خب .... :')
+ عوض شدم، میرم تو مغازه حرف میزنم، تو دانشگاه جوابِ استادو میدم ، عوض شدم، دیگه اونقدر خجالتى نیستم، بترسم از تغییراتم؟ 
+ این دخترى كه با موهاىِ باز وایس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >