دوباره میرم کلاس قران که دوباره ریشه تناقضام بزنن بیرون.
سلی گف من برم حموم،لاکامو پاک کنم،ناخنامو کوتاه کنم،حجابمو رعایت کنم تا بیام کلاس:))
من پشت لبمو تمیز کردم،رفتم حموم،میخوام موهامو سشوار کنم،حجابمو رعایت کنم تا برم کلاس.
عجب

ادامه مطلب  

پست 3 رمان ماکانی  

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

ادامه مطلب  

حرف ها  

نمیدونم چرا حرفم نمیاد.
عجب مردادی بود لامصب. پارسال مردادم همینجوریا شلوغ گذشت ولی نه به این شدت. 
هیچکدوم از کتابایی که گذاشته بودم این مدت بخونمو نخوندم. کتابخوانی مظلوم ترین بخش زندگیم بود این چندوقت. 
گرچه ورزشم کنار گذاشته بودم، ولی خب گهگداری یه قری میدادم.
امروز یه غذای حسابی میخورم، یه حموم حسابی میرم. یه مرتب اساسی میکنم. خوشگلاسیون میکنم. فرصت بشه عکس میگیرم از کتابا. و دنبال خونه جدیدم میگردم. 
 

ادامه مطلب  

درد عجیب  

امروز همه چی خوب بود و مثه آدم داشتم زندگیم رو میکردم.
رفتم دوش بگیرم تا آب رو باز کردم درد وحشتناکی سمت چپ شکمم شروع کرد به زیاد و زیاد شدن و شکمم از شدت درد ورم کرد و سرم حسابی داشت گیج میرفت!
خیلی ترسیدم؛ اومدم بیرون از دوش
ولی وسط حموم پخش و پلا شدم .. یهو فشارم افتاد و تهوع شدید ..
دیگه خودم رو رسوندم توی اتاق، مگه این درد بند میومد؟؟
وضعیتی بود!! تا یکساعت با تلفیقی از درد و تشنج و سرد شدن عجیب بدنم کلنجار میرفتم و میپیچیدم بخودم :(
 
پ.ن: الان 6

ادامه مطلب  

این هفت مرداد لعنتی  

پارسال همیچین روزی برای همیشه از پیروزی بیست و هشت پلاک هفت رفتیم چقدر اون شب گریه کردم نگم ، چقدر بعدش ناراحت بودم نگم ، اصن نگم چقدر برام این رویداد بزرگ بود ، چقدر این یکسال به فکر اینکه تو حیاط نشستم بوی زمین خیس خورده درختای اب پاشی شده خنده رو لبم اومد ، چقدر به کاشی های حموم فکر نکردم ، به در آهنی داغون دستشویی به دیوارای آبی اتاقم به درخت گلابی ، چقدر ، چقدر ، چقدر ...
این یکسال و تک تک روزاش....
امشبم یکسال بعد دقیقا همون حس و دارم .... دقیقا

ادامه مطلب  

289  

 بهار چند روز پیش برام یه عروسک فیل سفارش داده بود که لباس باله پوشیده, امروز صب بستم رسیده بود و بهار برام آوردش, نمیدونین که چقد نازه, دیشبم بعد از یه عمر رفتیم ریمل خریدیم, 
امروزم یکم درس خوندم , حالام از حموم اومدم بیرون و موهام خیسه, بهشون کریستال سرم زدم و منتظرم خشک شن, بدنمم کلی لوسیون مالیدم بس خشک شده بود, ناهار تخم مرغ خوردم, چایی هم داره دم میشه که بعد بریزم بخورم, لباسامم شستم, و میخوام اگه شد, شب مانتومو اتو کنم و جوراب قلب دارای آب

ادامه مطلب  

مادرجون  

چشمهایم را محکم بسته ام، نکند که کف صابون در چشمم برود. مادرجون کاسه مسی منقش شده به اسما الهی را پر اب گرم کرد و بر سرم ریخت و صلوات فرستاد. وقتی حوله را به تنم کرد و موهایم را زیر روسری حوله ای پنهان کرد گفت: پیر بشم، منو حموم میبری؟؟؟؟؟
 .
.
.
.
چشمم را محکم میبندم ارزو میکنم کاش امروز را نمیدیدم. (ارزویی دیر هنگام).
کاسه پلاستیکی کرم رنگی در دستم است، شیراب گرم را باز میکنم،خانم غسال اب گرم را میبندد ،و شیر اب سرد را باز میکند، نگاهش که میکنم میگ

ادامه مطلب  

رکورد گینس  

می گم این رعایت بهداشت هم خودش مصیبتیه هااا.
گاهی دلم می خواد مثل اینایی که سال ها حموم نمی کنن یا ناخن هاشون رو نمی گیرن، بشم.
دیگه خسته شدیم از بس به نظافتمون رسیدیم.
سر ظهری داشتم به این فکر می کردم که منم به بهانه ی شکستن رکورد گینس از این کارا بکنم.
خوبه ها... پیف پیف بو بدی  بعد هر کی اعتراض کرد، بگی برو بابا. من دارم رکورد می زنم بچه سوسول.
 
 

ادامه مطلب  

766- 17  

       
       میگن که جنگِ جهانی بعدی بر سر آبه. به نظر من با این قیمت ها و برخی وسواس ها میتونه سر شامپو هم باشه. لذا توی حموم شامپوی همدیگه رو طوری استفاده نکنید که انگار اون دنیایی نیست و سر پل صراط قرار نیست یقتونو بگیرن. شخصا فقط فعلا با احتکار این قلم جنس ممکنه دلم آروم بگیره.
 
عکس تزیینی نیست
 
 

ادامه مطلب  

ضد داستان  

اگر روزی آن ها را چاپ کنم خیلی ها به من ایراد خواهند گرفت، ممکن است بگویند این چیزها داستان نیست. من هم می گویم راستش اگر منظورتان داستان سرگرم کننده است که آدم ها برای وقت گذرانی می خوانند، نه، این ها که نوشته ام داستان سرگرم کننده نیست. به یک معنی ضد داستان است. خوب، صدها نویسنده داستان های سرگرم کننده نوشته اند. اگر آدم می خواهد که فقط شرح ماجرایی را بخواند می تواند برود به سراغ آن ها. شاید این چیزهایی که من نوشته ام مبتنی بر نوعی بینش خاص از

ادامه مطلب  

همکاری تو کارای خونه  

سلام دوستان
چرا بعضیا فک میکنن شوهرشون کمکشون میکنه وظیفشونه؟
من برا اینکه خانمم اذییت نشه تو کارای خونه کمکش میکنم مثلا حموم و  دستشویی رو همیشه من اسید میزنم و وایتکس.بعدش باغچه و گل کاری و اینا هم بامنه
جارو برقی هم که میگه سنگینه و کمرم درد میگیره برا همین من جارو برقی میکشم.
تازه میگه شام هم تو باید درست کنی.
شانس اوردم این یه قلم رو بلد نیستم 

ادامه مطلب  

 

من بشدت خوابم میومد و داشتم گوجه سبزا رو میشستم، مامان تو اتاقش بود، تلفنش زنگ خورد، حسم گفت اینی ک زنگ زده خبر فوت مادربزرگمو داده ، مامان باحالت پریشون و گریون بابارو بیدار کرد گفت بدو حال مامانم بده، انقدر دست و پاشو گم کرده بود ک نمیدونست حتی چی تنش کنه . بلافاصله شربت گلاب زعفرون درست کردم براش ، میدونستم وقتی میره بیمارستان خبرای خوبی در راه نیست براش. مامان ک رفت منم رفتم حمام دوش بگیرم، به عادت همیشگی اسپیکر وایرلسمم تو حمام داشت موز

ادامه مطلب  

به کی سلام کنم ؟ _ سیمین دانشور  

قبل از این مجموعه داستان، تنها کتابی که از سیمین دانشور خونده بودم سووشون بود. 
سیمین توی یه داستان مادر بزرگ گونه قصه تعریف میکنه، تو یکی از زبون پدر بزرگ و یه جاهایی ... نمیدونی کیه که قصه میگه شاید خودتی... دوست داشتم داستان هاش رو 
اگه بخوام انتخاب کنم، به کی سلام کنم، درد همه جا هست و سوترا عالی ترین داستان های کتاب بودند.
یه چیزی که برام عجیب و جدید بود اینکه راوی اول شخص توی بعضی از داستان ها، یه مرد بود.

ادامه مطلب  

 

رفتم بخوابم كه گفتم لباسامو جابجا كنم زودتر خشك بشه
كه ای دل غافل
تیشرت آبیه رنگ داده و شلوار كتون كرمی و تیشرت سفیدم بعله ابی شدن
ساعت سه نصفه شب برداشتم بردم تو حموم
هی سائیدم
مگه میرفت 
انقد تكرار كردم كه تیشرت سفیدم
لكه روغنش تموم شد
ورنگ ابیشم رفت 
واكنش لكه ها با پودر جالب بودن
یهو پر رنگ می شدن
و بعد كمرنگ تر
می تونستم تصور كنم كه چطوری پیوند خوردن تو تارو پود لباس
بعد تیشرت رفتم سراغ شلوار كه دیدم نقطه نقطه ابیه تیره داره
كل شلوار یعنی

ادامه مطلب  

داستان توهم  

این داستان یک داستان ترسناک می باشد که امیدوارم از خوندن اون لذت ببرین وکمی هم بترسین! خب این داستان رو از بقیه بهتر میدونم وپر از صحنه های جذاب ترسناکه ، خودم خیلی خوشحالم که با کمک شما عزیزان داستان به داستان بهتر می نویسم و پیشرفت خوبی در نویسندگی داشتم.
این داستان هم مانند مدرسه نفرین شده یک داستان ادمه داراست اما فعلاً ادامه شو نمی نویسم و یک سال دیگه همراه با رمانی که مشغول نوشتن اون هستم با هم منتشرشون می کنم  امیدوارم که صبر کنین چرا

ادامه مطلب  

دانلود داستان عاشقانه و بدون سانسور بیگناه  

دانلود داستان عاشقانه و بدون سانسور بیگناه
داستان عاشقانه بیگناه ، داستان عشق کوتاه یک دختر است
این داستان زیبا از جمله داستان هایی است که باید بخوانید
بیگناه ، داستان زیبا و بدون سانسور از نویسنده زیر زمینی و مشهور سیاوش سارانی است
برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید
http://s8.picofile.com/file/8335413518/%D8%A8%DB%8C_%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87.pdf.html
 
 

ادامه مطلب  

تولد ۲۱ سالگی  

یه آه بلند از درونم بلند شد ...تولدم بود و هنوز خبری از اطرافم نبود مامانم زنگ زد دعوتم کرد شام بیام اونجا به شوهرم گفتم جواب رد داد خیلی ناراحت شدم فک میکردم هیچکی یادش نیس شوهرم اخر شب رفت دنبال کارش منم گفتم حالا که هیچکی یادش نیس بزار خودم واسه خودم برسم رفتم حموم د کلی به خودم رسیدم و داشتم آرایش غلیظ میکردم که دیدم در باز شد وای اصلا باورم نمیشد شوهرم با دوتا جعبه کیک و شیرینی و یه عالمه میوه و یه کادو اومد تو من انقد ذوق کرده بودم که داشت گ

ادامه مطلب  

بوی گند مدرسه -_-  

اه اه اه....
از فردا تا دو هفته مدرسه ی جدیدم کلاس اجباری گذاشته،باید برم -_-
ینی باز باید کله صبی پاشم!
از همین شهریوری باز آمد بوی گند مدرسه! -___________-
ولی خوب تا الان همینش دلمو زده!
واگرنه همه چیش خوبه!
اون به علاوه ی ورزشای دیگه که هر مدرسه داره=بسکتبال،والیبال،بدمینتون
یه کلوپ شنا هم داره
همچنین رنگ مانتو سرمه ایست+خط های زرشکی =همه چیش تیره س (هرچند من سیاه بود،غش میکردم! *عاشق رنگ سیاه*)
مدرسه ی بسیار مجهز و شیک با آزمایشگاه های شیک، و کارگاه

ادامه مطلب  

حسن داماد میشود..  

حسنا (ای حسن) با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟؟!!!
در همین لحظات شب گوشیه بابا رنگ خورد.. گوشامو تیز کردم ببینم کی این نوقع شب بهش زنگ زده ک صدای به به و چه چه عموجان چطوری میاد؟!!
ولی خدایی این موقع شب عموجان باید جور دیگه ای خطاب میشد..
دوباره گوش سپردم تا بفهمم عموجان چرا این نوقع شب مزاحم اوقاتمون شده که دوباره صدای به به و چه چه بابا شنیده شد..
که به سلامتی حسن یا حسین؟! آها حسن! 
خیلی هم خوب به سلامتی.. چشم اگه سعادت داشته باشیم حتما میایم..
یعنی این موق

ادامه مطلب  

عشق چای  

دریا عاشق چایی هستی. هر جا و در هر حالتی من چای بخورم ، پایه ای . تقریبا همه جور میوه و خ0موراکی ای می خوری عاشق آلو هستی. و تمشک. دیروز تو محوطه کوی استادان با هم پیاده روی می کردیم، سعی می کردم به زور هم که شده از لابلای تیغ های ریز تمشک ها، چند تا دونه که از دست عابرا در امان مونده بود رو برات پیدا کنم با چه ولعی، و چند تا چند تا از توی دست من با چند تا انگشتت برمی داشتی و می خوردی.و هی می گفتی: توت. توت
 
دست من رو گرفتی و بردی حیاط پشتی، درخت توت رو

ادامه مطلب  

خوب حالا داستان چیه  

راستش نمیدونم داستان از ک[ا و چطوری شروع شد

ادامه مطلب  

تیرگان  

+کسایی که واگذارشون کردم به خدا انگشت شمارن، چون معمولا کم پیش میاد کسی اونقدر ناراحتم کنه که نتونم هیچوقت ببخشمش. ولی اونایی که شامل شدن بعضیا رو دارم میبینم که چوب خدا چه بی صدا تو زندگیشون وارد شده.
این روزا اونقدری سرم شلوغه که زمان خالیم تنها فرصت خوابیدن و حموم کردن دارم. هر روز برنامه م پرتر میشه، 10 تا کلاس دارم که بجز اونا کلاس موسیقی و کلاس آیلتس هم به تازگی شروع کردم میرم. 
البته توی آموزشگاهی که درس میدم مدیر که خودش متخصص آزمونهای

ادامه مطلب  

روز اول خدمت  

شب رسیدیم تو پادگان از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم دم در پادگان و دژبانا تمام لباسا و وسایلمون رو گشتن تا ببین گوشی و ... همراهمون نباشه البته قبلش همون دم در گوشیمو تحویل داده بودم و کسی گوشی همراهش نداشت اما وسایل دیگه از جمله سیگار و قرص و چاقو و... نباید با خودت ببری تو پادگان و به همین خاطر تمام وسایل همه رو گشتن رفتیم داخل و همه رو به خط کردن یه سی از بچه ها زبون میریختن که اون افسر که تو پادگان بود با داد و فحش هممون رو ترسوند ما رو بردن تو آسا

ادامه مطلب  

کتاب ملت عشق  

سلام با اولین پست کتاب هستم در خدمتتون.
چون اولین پسته یه کتاب پر طرفدار انتخاب کردم.
این کتاب از نظر راوایت سبک جذابی داشت و داستان با راویان متعدد روایت میشد حتی بعضی از راویان ثبل از اینکه وارد جریان اصلی داستان شوند ،شروع به روایت داستان خودشان میکنند ولی کمی بعد وارد جریان اصلی میشوند این تعدد راوی به نویسنده این آزادی را میدهد که هر کجا نمیدانست چه چیزی باید بگوید راوی را عوض کند.
اما اندر احوالات داستان:

ادامه مطلب  

حسن داماد میشود..  

حسنا (ای حسن) با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟؟!!!
دیدین دینگ دیدین دینگ...(صدای گوشیه پدرجان)
یه چشممو باز کردم و صفحه ی گوشی رو روشن که ساعت رو ببینم.. یک و .. شب!!!
جا داشت جمله ی معروف "یعنی کی میتونه باشه این موقع شب" رو بگم..
گوشامو تیز کردم ببینم کی این موقع شب بهش زنگ زده ک صدای "به به و چه چه عموجان چطوری" میاد!
البته این موقع شب عموجان باید جور دیگه ای خطاب میشد..
دوباره گوش سپردم تا بفهمم عموجان چرا این موقع شب مزاحم اوقاتمون شده که دوباره صدای به به و

ادامه مطلب  

وابستگی در عین رهایی  

 
 
من الان به هیچ چیز و هیچ کس متصل نیستم ..... حقیقتا و عمیقا .....
اما تجربه‌ی جالبیه که سه روز یه لباس رو عوض نکنم چون عطر آغوش دوستی رو میده که این روزا فقط خودم و خودش و "او" میدونیم چققققققققققققققققدر عذابش دادم ................ البته هپل نیستما :)) حموم میرم ولی باز همون لباسو میپوشم .......... این یه عشقِ رمانتیک نیست ...... این نهااااااااااااااایتِ دوست داشتنِ دوستیه که کاری کرده که به جرات میتونم بگم کسی نمیکنه ..... هییییییییییییییییچکس ................... این

ادامه مطلب  

مشهدنامه نوشت  

یکی از بهترین مسافرت های عمرم تجربه ی مشهد مجردی بود
این بار با دل خیلی شکسته رفتم
تنها باری بود که تو حرم نتونستم با آدابش پیش برم
همون اول که چشمم خورد به ضریح یه گوشه نشستم و زار زدم..
تا آخرین لحظه وقتی تو حرم بودیم حالم همینجوری بود..
اما زا اول سفر بگم که وقتی رفتیم راه آهن چیزی حدود یک ساعت قطارمون تاخیر داشت
هی بابام زنگ میزد به شوخی میگفت میومدم با ماشین میبردمتون مشهد زودتر میرسیدید هنوز دیر نشده ها بیام؟
وقتی رفتیم سوار قطار شدیم در ک

ادامه مطلب  

خاطره آقا هادی  

سلام سلام سلامحال شما؟؟؟؟احوال شما؟؟؟؟؟؟زندگی بر وفق مراده؟؟؟؟؟بنده رو به جا آوردین؟؟؟؟هادی جان هستم....دایی جونه پریا....دایی جونه پوریا....شناختین؟؟؟من یه انسان بسیار آروم و مهربونم که خیلیم مظلومم،در جریانید که؟...
به حول و قوه ی الهی اومدم یه خاطره تعریف کنم که مربوط میشه به خودم و پریا البته از اونجایی که حافظم عالیه جزئیات یادم نبود و بیشتر جاهاشو از بچه ها کمک گرفتموسطای اسفند بود که من از شرکت در اومدم و با دوستام رفتیم باشگاه(سوارکار

ادامه مطلب  

روز سگی  

جواب استخدامی اومد دوتا خواهرم مرحله اول قبول شدن من نشدم. این به این معنی نیست که من ازونا تنبل ترم [گریه]. چون درصد عمومی من از دوتاشون بیشتره ولی چون رشتم سخت بود اینطوری شد میانگین تخصصیم پایین بود‌. اگه بجای شیمی یه رشته حفظ کردنی امتحان میدادم احتمال قبولی بالا بود. اونا یکیشون که اصفهان قبول شده شوهرش نمیزاره دوباره اینجا امتحان داد که شاید قبول شه.اونیکی ام که نمرش خیلی خوب شده هنوز مدرکش اماده نیست. تا موقع مصاحبه معلوم نیست چی میشه.

ادامه مطلب  

اخر هفته های خوب  

اصلا کلا از وقتی لپ تاپ و گذاشتم کنار و با گوشی تو نت می نویسم و بعد به سختی کپی پیست می کنم تو وبلاگ، نوشتن برام سخت شده. ولی هنوز یه حسی بهم میگه باید بنویسم وگرنه پشیمون میشم. یادش بهیر اولین خونه مون، چند ماه بعد از عروسیمون که شروع به وبلاگ نویسی کردم... 6 ساااااال می گذره باورم نمیشه. صبحا مه همسر می رفت سر کار پتوی پوشیدنی مو می پوشیدم و رو مبل لم میدادم و لپ تاپ و باز می کردم و می نوشتم و وبلاگ بچه ها رو می خوندم. شیرینی اون دوران و هیچ وقت فر

ادامه مطلب  

زندگی آریل  

در هر دو نسخه، شخصیت‌ اصلی، پری دریایی کوچکی به نام «آریل» است البته سرنوشت این شخصیت در نسخه اصلی داستان به مراتب تراژیک‌تر از انیمیشن والت دیزنی است. در داستان «اندرسن»، جادوگر دریا آریل را طلسم کرده به گونه‌ای که هر بار می‌خواهد با پاهایش به خشکی برود، مجبور به تحمل درد زیادی است، در نهایت شاهزاده داستان با دختر دیگری ازدواج می‌کند و «آریل» در امواج دریا برای همیشه ناپدید می‌شود.

ادامه مطلب  

عکسی به یادگار با اعضای «کارگاه داستان‌نویسی (دوره‌ی مقدماتی)»  

تصویر زیر با برخی از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی (دوره‌ی مقدماتی)» گرفته شده است که از اردیبهشت ۹۶ در مؤسسه‌ی «بهاران» آغاز شد و در اواخر تیرماه ۹۶ به پایان رسید. در این ده جلسه مباحث مختلفی درباره‌ی داستان‌نویسی در این کارگاه مطرح شد: از تهیه‌ی شناسنامه‌ی شخصیت تا پیرنگ‌سازی، بسط کشمکش، نوشتن گفت‌وگو، خلق پاراگراف مینیاتوری در آغاز داستان، استفاده‌ی نمادین از مکان، کاربرد درست زبان محاوره‌ای، و ... . اعضای کارگاه با علاقه بحث‌ها را

ادامه مطلب  

شادی این روزام  

تولدی ک بی تو سر آید خدا کند ک نیاید
هر جای دنیا باشم و در هر جایگاهی
 
نام مریمم جاودانه ی قلب احسانه
 
شاید ی روزی بیاد ک تو داستان ها بگن
داستان احسان و مریمشو شنیدی؟
اون روز میشه روز تولدم
میگم یادته توی  اون کوه با بغض پرسیدی
احسانم ولم نمیکنی
و با ی لبخندو سکوت جوابتو بدم بگم کتاب داستانها روخوندی؟
 

ادامه مطلب  

یکشنبه 21 مرداد 97، سرماخوردگی  

اینجا هوا خیلی سرد شده و دیگه بیرون رفتنی کاپشن لازم میشه! چن روز پیش رفته بودم حموم و موهامو خشک نکردم و شبم که همینجوری تو حیاط خوابیدم. صب بیدار شدم دیدم گلوم گرفته و درد میکنه. چن روزه به زور قرص و سوپ سر پام. البته سر پا که چه عرض کنم، دراز کش! نمیدونم چرا افسردگیمم همش عود میکنه تو اینجور مواقع. بیشتر حالت تهوع و سرگیجه دارم.
امشب با مامی رفتیم دور دور. چن روز پیش بهش گفته بودم میخوام رانندگی یادت بدم. 25 سال پیش پدرم میخواست بهش یاد بده که یه

ادامه مطلب  

750#  

گاهی اوقات فک میکنم مثلا عشق اولم الان داره چیکار میکنه؟
(قرار نیس عشق دومی وجود داشته باشه ولی چون دیگ نیست عشقم از کلمه اول هم استفاده میشه)
مثلا الان خونس؟
یا از باشگا برگشته میخاد بره حموم
یا سرکاره
یا شایدم تو راهه هنو نرسیده خونه
رفت دکتر؟
گاهی اوقاتم ب بابامَم فک میکنم
اون دیگ خیلی سخته
واقعن نمیدونم داره چیکار میکنه
ب من فک میکنه؟
از دستم ناراحته؟
دلخوره؟
خوشحاله؟
هنوزم اگه دلم بشکنه غصه میخوره؟
اون اخریو فک نکنم
میدونی من یکی دو بار

ادامه مطلب  

دوتا خاطره کوچیک...  

تند تند گوشتا رو میندازم توی چرخ گوشت و چرخ میکنم، ظرف رو عوض میکنم و پیازا رو جدا چرخ میکنم که آبشون رو بگیرم. دخترکم جیغ میکشه و منو محکم می گیره و میگه مامان از دست پسرت نجاتم بده. میگم محمد اذیت نکن و به بقیه کارم میرسم. پسرک دوباره آبجیش رو می گیره و میگه یالا بیا، باید لگد بزنی اینجام، دخترک میخنده و میگه محمد ولم کن من نمیخوام! محمد ولش نمیکنه، دخترک میگه پس باید بذاری بغلت کنم و غش میکنه از خنده. نقطه ضعف محمد اینه،پسرک دوست نداره کسی بغل

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1