پست 3 رمان ماکانی  

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابي کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

ادامه مطلب  

عطرت ....  

 
عطرت
زودتر از تو آمد 
تو 
زودتر از عطرت 
رفتی ..‌.
 
جانان ، اگه گفتی الان چیکار کردم؟ حدس بزن دیگه زودباش! 
الانِ الان ها !! همین الان 
خب خودم میگم ! 
الان عطرت تو دستمه و حسابي بوش کردم و ریه هامو پر از بوی عطرت کردم ! آی چه حسِ خوبیه! اصن چکار خوبی کردم عطرتو خریدما 
هرچند که 
تووووووووو
زودتر از عطرت رفتی .‌‌..

ادامه مطلب  

اندوهِ سیلویا  

یکشنبه از راه رسید! 
به همین زودی.. تو می دانستی ؟ بهت گفته بودم من روز یکشنبه به دنیا آمدم؟ 
نه فکر نمی کنم گفته باشم.. من زیاد درباره ی خودم با آدم ها حرف نمی زنم ولی با خودم راجع به خودم هر روز و هر شب صحبت می کنم. کار احمقانه و بی فایده ای است.. خودت را به خودت توضیح بدهی و زشت و زیبای خودت را مدام مرور کنی! 
این تابستان با شب و پنجره و سکوت و تاریکی مهربان تر بودم.. 
شب را گوش کردم.. شب را درک کردم، شب را زندگی کردم..
و حالا که حسابي با هم رفیق شده ای

ادامه مطلب  

فاجعه  

دوستای وبلاگی من تو فاجعه اور ترین روز سال هستم 
حسابي بی حوصله و افتضاح 
از بس تو این مجازی چرخیدم حالم بد شد 
فیلم دیدن هم گزینه ی مزخرفیه 
کتاب هم حرفشو نزنین که واقعا دچار خوددرگیری شدم
زنگ زدم با یکی حرف بزنم اما حوصله نداشتم قطع کردم 
حوصله لباس پوشیدن و از خونه بیرون زدن هم ندارم 
فعلا اهنگ و زیاد کردم دارم به این فک میکنم چقد روز گند و مزخرفیه :/
فعلا

ادامه مطلب  

موزیڪ ملایــــم !!  

تردمیلمو روشن کردم موزیک گوشیمو پلی کردم و با هنسفری تو گوشم شرو کردم به دویدن

ادامه مطلب  

شهریار  

 شهریار برو ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردمحیف از آن عمر که در پای تو من سر کردمعهد و پیمان تو با ما و وفا با دگرانساده دل من که قسم های تو باور کردمبه خدا کافر اگر بود به رحم آمده بودزان همه ناله که من پیش تو کافر کردمتو شدی همسر اغیارو من از یار و دیارگشتم آواره و ترک سرو همسر کردمزیر سر بالش دیباست تو را کی دانیکه من از خار و خس بادیه بستر کردمدر و دیوار به حال دل من زار گریستهر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم در غمت داغ پدردیدم وچون در یتیماشکریز

ادامه مطلب  

سرما  

سلام دوستان گلم شنبه شب با عشقم حسابي توی وبلاگ چت کردم راستش گوشیم آنتن نداشت و مجبور شدم روی بلندی تو یه محیط باز وائیسم و هوا واقعا سرد بود ولی گرمای وجود عشقم همه چی رو برام گرم کرد و این شعرو تقدیم عشقم کردم
 درسته که زمستونه
هوا بارونی و سرده
ولی با عشق تو هردم
هوای این دلم گرمه
 

ادامه مطلب  

اختلاف سلیقه  

امروز جنجال به پاشد، بین دو آدم متضاد، یکی حسابي ضد دین یکی هم حسابي طرفدار دین، هیچکدامشان هم کوتاه نمی آمد، مخصوصا ضد دین، طرفدار دین هم کلا قهر کرد و محیط را ترک نمود. منم به عنوان گیس سفید مجلس، رفتم دنبالش و راضی اش کردم بیاید، بد حادثه، کسی باور نمی کرد برگردد، دو نفر داشتند بلند بلند پشت سرش حرفهای غیرمحترمانه میزدند، که همه اش را شنید نگاهی به من کرد و اما وارد اتاق شد، آن دوتا هم مغرورتر از این بودند که معذرت بخواهند،  
این تضادها و ا

ادامه مطلب  

حال دلم خوبه  

من و دختری نزدیكای ظهر پاشدیم بعد صبحونه بدو بدو داشتم حسابي.  باید چمدونا رو میبستم آخه تصمیم گرفتیم بریم

ادامه مطلب  

شعرکوردی یار  

چه مم که فته پیت وه رئ مه یخانه...خه نان دیمه ت و مه س گیانانه
کردم ته ماشات وه دل و وه گیان...تا ک روخسارت خاس بکه به یان
کردیوت په ریشان خه رمان گیست....شیت و ئه بدال بی عاشق حه ریست
زلفت بردعه قلم دایه باد هووشم....چما چه ن ساله چیو شه م خامووشم
گوم کردم خوه م و سه ر وه لیم شیویا...مه یخانه نه چیم رئ کردم جییا
تابیوته مه ی و جام شه راوم...وه ناز و غه مزه ت جگه ر که واوم
ئه حمه د فه رهاده ئه ئ یار دیرین...ک زنده کردیه ئه فسانه ئ شیرین

ادامه مطلب  

یکشنبه 28 مرداد 1397  

سلام سلام من برگشتم یه هفته کامل نبودم رژیمی ام نبودم وزنم نکردم و ورزشم نکردم و حسابي ازاد بودم 
بسی خوش گذشت دورهمی خواهرانه ...هوا مه بود و روز بعد افتاب سوزان
کلی عکس گرفتیم
از شنبه ینی دیروز شروع کردم دوباره برای جنگیدن با چربی های مهربونم تا برن سر خونه زندگی خودشون و من راحت شم 
پریا امروز داشت میرفت مهد حال ندار بود هر چه کردم بازم رفت ولی دو ساعت بعدش مدیر زنگ زد که بیاید پریا حالش خوب نیست و تب داره محمدم رفت دنبالش
محمد یه مدتیه که بی

ادامه مطلب  

از پس کدام کوه؟  

لیمویی را در لیوان چلاندم، دو قاشق عسل و مقداری آب به آن اضافه کردم و لیوانم را برداشتم. در تراس را باز کردم و همین طور که نوشیدنی ام را هم می زدم به کوه ها نگاه میکردم و دلم میخواست ببینم خورشید از پس کدام کوه سر بر می آورد. دعایی کردم.. منتظر بودم هر چه زودتر صبح شود تا برق اتاق را خاموش کنم..به درون آمدم و در توری تراس را بستم و از سرمای صبح زیر پتو خزیدم.

ادامه مطلب  

فور ون وی اپارت  

دیشب که داشتم گریه میکردم ، برای چند ثانیه احساس کردم خدا محکم بغلم کرد .
دستاشو حلقه کرد دورِ بدنم و برای اولین بار تو زندگیم واقعا احساس کردم بالاخره همه چیز درست میشه . تویِ خواب و بیداری حس کردم آغوشش چقدر گرمه !
+ شکرت خدای قشنگم ، شکرت :*

ادامه مطلب  

 

 خداوند به موسی و هارون فرمود " دعای شما را مسنجاب کردم پس هر دو به راه مستقیم باشد و از راه مردم جاهل پیروی نکنید ( آیه 89 سوره اعراف )
امروز روز شهادت اربابه . نیت کردم که آیا حضرت یار کمکم می کند که ماموریتم در قبال جان جانم را به درستی انجام دهم جواب فوق آمد
تمشب بعد از ماهها تردید و دو دلی بلند اعلام کردم که آماده ام
و خودم را به ارباب ارض توس سپردم که پتاهم باشد و گواهم باشد

ادامه مطلب  

ناز می کردم  

چه می شد چشم هایم را به سویت باز می کردم
چــه می شد در خیالــم با خیــالـــت نـاز می کردم
چه می شــد ســر بــه دامــانــت شبــاهـــنــگــام
به رویت خنـــده تـــا صبــح قــیــامـت باز می کردم
شب تاریک و بیم مــوج گــردابی چنــیــن هـــایــل
چه می شد تا سحر من در کنارت خواب می کردم
نگون بختم که قلبم اینچنــیــن آشــفـته می سوزد
چه کم می شد که از عشقت قدح پر آب می کردم
دو چشم خون فشان از جور و از بیداد چــون غلــزم
چه می شد نام زیــبــایــت

ادامه مطلب  

خلاصه  

سلامم
وای خیلی خوااااابم میاد چه زمانیم واسه نوشتن انتخاب کردم 
امشب حس کردم چقدر مامانمو دووووووست دارپ خیلی زیاد ..
اوم امروز دوست جونم اومد خونمون 
کلی خندیدیم رقصیدیم البوم عکس نگاه کردیم ..... 
خوج گذشت بهمون 
امشب هم گذشت و من مقاومت کردم جلوی کارهای غلطم 
فکر میکنم نسبت به ده روز پیش پیشرفت کردم 
نمودونم ب چی حساسیت داشتم دستم دون دون قرمز زده :/
تا اعلام نتایج خیلی مونده و منم خسته شدمممم 
شب بخیر بین روز میام الان خیلی خوابم میاد 
اه

ادامه مطلب  

2058)  

زیادی زر زدم برات می دونم 
آخه توقعم ازت زیاد بود 
فکر نمی کردم تو بی وجدان باشی 
فکر نمی کردم بی شعور باشی 
فکر نمی کردم فراموش کار باشی 
ولی دیگه سکوت کردم 
فهمیدم زیادی بزرگت کرده بودم 
فهمیدم وجدان نداشتی 
فهمیدم شعور نداشتی 
فهمیدم فراموش کار بودی 
توقعم ازت زیاد بود 
حالا که سکوت کردم نه که حق رو بهت داده باشم نه 
از سطح شعورت نا امید شدم 
نا امید شدم از سطح وجدانت
و نا امید شدم از حافظه ات 
برو با حق به جانب بودن احمقانه ات خوش باش 
که

ادامه مطلب  

زندگی نامه دکتر حسابی  

محمود حسابي (زاده ۳ اسفند ۱۲۸۱ در تفرش – درگذشت ۱۲ شهریور ۱۳۷۱ در ژنو) با نام اصلی محمود خان میرزا حسابي معروف بهپروفسور حسابي فیزیکدان، سناتور، یکی از وزیران آموزش و پرورش در زمان سلطنت پهلوی و بنیانگذار فیزیک دانشگاهی در ایران بود...
 
منبع: PcIt پی سی آی تی

ادامه مطلب  

دنیای این روزای من  

حس میکنم بینِ یه دوراهیِ بزرگ گیر کردم. خیلی بزرگ. از اون دوراهیا که سرنوشت و زندگی آدم رو دگرگون میکنه. از اون دوراهیایِ سخت. از اون نفس گیرآ. حتی نمی تونستم فکرشم بکنم که سرنوشت، چنین بازیِ عجیبی برام رقم زده بود. باید بشینم و حسابي فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. باید بهترین تصمیم رو بگیرم. نبآید اشتباه کنم. حداقل این دفعه رو دیگه نه. خدایا... کمکم کن فقط دلی رو نشکنم...

ادامه مطلب  

Num545  

پسر خوشگلم ۹ ماهگیمون مبارک.باید بگم ماه نهم حتی از ماه هشتم هم سخت تره.پاهام حسابي ورم کرده و دیگه جون ندارم برم بیرون و فقط نشستم و منتظر اومدن تو هستم.حسابي استرس دارم.میترسم زودتر از وقتش یهویی بیای و غافلگیرمون کنی.میترسم قبل از اینکه نوبت سزارینم بشه دردم بگیره و اذیت شم.میترسم بعد زایمان زود سرپا نشم.ولی با تمام این ترس ها وقتی به اومدنت فکر میکنم خوشحالی عمیقی توی دلم موج میزنه.دیگه سیسمونیت تقریبا حاضره کوچولوی نازم.فقط چیدمانش مون

ادامه مطلب  

فک کنم  

نه خوشحالم نه میخندم نه ناراحتم...فکر کنم این بدترین حالته...حتی ساعتو نگاه نکردم فقط تا جایی که توان داشتم کارامو کردم و میکنم...دیگه هیچ حسی ندارم, حتی میترسم قیافمو تو اینه میبینم...فکر کنم مردم نه؟ چرا پس خوشحال نیستم, فکر کردم بمیرم راحت میشم

ادامه مطلب  

 

امشب داشتم داستان اینکه چجوری انقدر با خانوم ر رفیق شدیم رو برای فاطمه میگفتم و خلاصه ی داستان اینه که یه روز اومد و گفت . منم بغلش کردم و بغلش کردم و بغلش کردم و به خودم اومدم، دیدم عاشقش شدم! الان که داشتم فکر میکردم، میدونید چی از ذهنم گذشت؟ ادما چطور میتونن توقع داشته باشن جنس مخالفشونو بغل کنن و باهاش رابطه داشته باشن، وقت بذارن و خاطرات خوشم بسازن، ولی بهش وابسته نشن! 

ادامه مطلب  

قلب من باز شاعرانه خواهد تپید  

خواب بودم لینو زنگ زد گفت استاده بهش اکی داده.
دو شبه نخوابیدم. صبح رسیدم افتادم تا یه ساعت پیش. دوبار وسطش بیدارم کردن. 
نتونستم حسابي واسه لینو ذوق کنم. 
 
امروز زنگ زدم خوددرگیر، میدونستم تنها نیست. قطع کرد. مثلاً انگار بچه ام باشه بخوام بذارمش و برم! و بازم علامت تعجب!  و بازم! ! ! 
از خدا میپرسم چرا خوددرگیر رو شناختم؟ جوابش خیلی ساده است. ولی من دنبال یه جواب ماورایی ام.
بهش که فکر میکنم دلم میخواد زار زار گریه کنم. 
باز قرصا رو قطع کردم. من ق

ادامه مطلب  

پرت و پلا  

دلم کتک خواست... از اون مدلیش:(
 
پ.ن 1: باز  رفتم تو فاز دیوانگی.
پ.ن 2: رزی با کله خورد زمین. مماخش خون ریزی کرد... چون کسی خونه نبود خودم مجبور شدم خونشو بند بیارم و پانسمانش کنم. وقتی به دستای خونیم نگاه کردم دلم یه جوری شد. حس عجیب و غریبی داشتم.
بعدالتحریر: بعد این کار احساس گناه شدیدی پیدا کردم. خدا منو ببخشه.
 

ادامه مطلب  

وسایل  

یکی از پرسنل می گفت موقعی که رسیدی فکر کردم الان ی نفر رو می بینم با ی چمدون بزرگ , تعجب کردم هیچی نیاورده بودی
گفتم اینجور هم نبود ی کوله پر همراهم بود گفت منظورم غیر لباسه
گفتم خواهر تو این کوله لباس بود کتاب بود وسایل حمام بود وسایل شخصی بود روپوش بود خیلی چیزها بود فقط اتو نبود(چون اتو نداشتم فقط از ی مانتوم استفاده کردم اینجا)
من ادم پر وسیله ای هستم قبلا ی بار همه بار و بندیل رو جمع کردم و کارم نشد و مجبور شدم برگردم برای همین این سری زیاد ن

ادامه مطلب  

خانم جوان  

امروز, توی دفتر کارگاه, داشتم یک سری مدارک رو اسکن می کردم ... حواسم به این کار بود , در باز شد و یک خانم جوان وارد شد.  سلام کرد... با دیدنش از روی صندلی بلند شدم و ایستادم. سلام کردم و برای نشستن بهشون تعارف کردم. فکر کردم برای سفارش اینجاست , گفت معماری خونده , معرق و منبت و هم انجام میده ...گفت اگه امکان داشته باشه می خواد اینجا کار کنه. خب من باید یک شرایطی رو برسی می کردم... اینجا به یک نفر که کار منبت و یا معرق انجام بده نیاز هست , اما باید ببینم با

ادامه مطلب  

2053)  

من زیاد اهل شیرجه زدن نیستم
اصلا از هیجان سواره سرسره شدن تو استخر هم خیلی خوشم نمیاد
معمولا موقع سر سره سوار شدن
پاهام و باز می کنم تا آهسته برم و
تلپی نیافتم تو آب
یه بارم که این کار و کردم یکی سریع از پشت سر اومدو خور بهم
و کمرم درد گرفت
البته خیلی وقت پیش بود
و البته این استخری که حالا می رم اصلا سرسره نداره
داشتم سوار نمی شدم
 
از بین شیرجه ها آسونترین شیرجه شیرجه ی میخی برام
که البته اونم از اونجا که می گن افتادگی رحم میاره زیاد نمی پرم
اما

ادامه مطلب  

گیج  

شرح حال این روز من این شعر البته من کلا از این شعر خوشم میاد
از در بالا رفتمپله ها را باز کردملباس خوابم را خواندم ودکمه های دعایم را بستمملافه را خاموش کردم وچراغ خوابم را روی سرم کشیدمآخ... از دیشب که مرا بوسیدهمه چیز را قاطی کرده ام
با این تفاوت بوسه و عاشقی در کار نیست

ادامه مطلب  

عجیب!...  

 
دیشب، اتفاق بسیار عجیبی برایم افتاد، اتفاقی بسیار بسیار عجیب...
یک لحظه به خودم آمدم و متوجه شدم که داشتم به انگلیسی فکر می کردم!!! واقعا جا خوردم و تصمیم گرفتم با خودم صادق باشم که این فکر دست خودم بوده و به اراده ی خودم، یا واقعا ناخواسته و ناخودآگاه؛ کمی فکر کردم و در نهایت دیدم نه، واقعا آن لحظه غرق افکارم بودم و کاملا بی اراده بود که به انگلیسی فکر کردم!... تجربه ای بسیار عجیب و خاص بود برایم، و به شدت جالب! آدمیزاد واقعا چیست؟!!... شگفت انگیز

ادامه مطلب  

Return to blog :)  

سلام به همهههه من برگشتم :) این رویداد فرخنده برهمگان مبارک باشد :)) این مدت که نبودم سرم بسی شلوغ بود و ی کارایی کردم که نمیگممم :))) مثلا نمیگم که بعد 3 سال تنبلی امسال گواهی نامه رو گرفتم یا مثلا اینکه دمو خراب کردم و ی هفته افسرده اون بودم :)) اصرار نکنید لطفا که نمیگم :| 
 
 

ادامه مطلب  

وبلاگِ شوم  

قبل از اینکه وبمو بسازم کلی اتفاق جالب و خنده دار در روز برام میفتاد که مطمئن بودم بنویسم حداقلش سه نفرو در روز تا حد مرگ خندوندم:|
اما چشمتون روز بد نبینه درست از لحظه ای که ساختمش روزگار روی ناسازگاریشو نشونم داد! یک ساعت بعد دعوای بدی با مادر و پدرم کردم دو روز بعدشم خونه رو ترک کردم و هنوزم برنگشتم:)))
توی یک هفته سه روز متوالی دعوای خوفناک و جنجالی بر سر ارثیه پدر بزرگی که زنده ست(ایشالله همیشه هم زنده باشه) داشتیم...
حقیقتش واقعا نمیدونم چی

ادامه مطلب  

دریا  

امروز دریا بودم. شنا کردم و رو موج ها خودم رو رها کردم. هر چقدر بیشتر رو موج ها خودمو ول میکردم اسوده تر میشدم. فردا دوباره مشغله ها شروع میشه, فراموشی ها و تجربه کردن ها. پروردگارم رو به خاطر تمام نعمت هایش شکر میکنم و اگر گناهی مرتکب شده ام از او عذر میخوام. خدایا به باد افره این گناهم مگیر/ تویی افریننده ماه و تیر

ادامه مطلب  

The Originals  

 
امروز وقت دیدن آخرین قسمت اصیل ها انقدر گریه کردم که با خودم فکر کردم شاید دلم از یه جای دیگه پره و این رو بهانه کردم؟! خیلی کلاوس رو دوست دارم. بیشتر از همه شرورهایی که حس نمی کنم باید کار دیگه ای انجام می دادن؛ که اگه من هم قدرت و جرات و صداقتش رو داشتم همون کار رو انجام می دادم.
 
 

ادامه مطلب  

حرف ها  

نمیدونم چرا حرفم نمیاد.
عجب مردادی بود لامصب. پارسال مردادم همینجوریا شلوغ گذشت ولی نه به این شدت. 
هیچکدوم از کتابایی که گذاشته بودم این مدت بخونمو نخوندم. کتابخوانی مظلوم ترین بخش زندگیم بود این چندوقت. 
گرچه ورزشم کنار گذاشته بودم، ولی خب گهگداری یه قری میدادم.
امروز یه غذای حسابي میخورم، یه حموم حسابي میرم. یه مرتب اساسی میکنم. خوشگلاسیون میکنم. فرصت بشه عکس میگیرم از کتابا. و دنبال خونه جدیدم میگردم. 
 

ادامه مطلب  

هشیاری  

 
ار کجا نفرت از بدن م شروع شد؟ دوازده سالگی وقتی اول راهنمایی بودم بدنم اجازه نمیداد دختر موفقی باشم.  از هم کلاسی هام قد بلندتربودم... همان روزها بود فهمیدم لاغر دراز هستم با پوستی سفید احساس می کردم بدنم عجیب غریب است احساس می کردم جامعه عریان آسیب پذیرم. دستور های دیکته شده در جامعه این بود کوچک و ظریف باش ملایم صحبت بکن ، ندو!  نپر !عرق نکن ، بوی بد نداشته باش،خسته نشو، آرزو نکن ،فکر می کردم جامعه مشکل نداره من با جسمم مشگل دارم دنبال مخفی

ادامه مطلب  

پست۸۶  

خدایا نمیدونم شاید همه اینا امتحان منه...شاید تقدیر منه که رشد کنم...اما به چه قیمتی!!
خدایا خیلی خستم...
صبح زود بیدارشدم همه کارارو کردم صبحانه حاضرکردم ناهار درست کردم هیچکدومو نخورد شام براش بردم تو اتاق با تشر گفت ببر بیرون...
کاااش جرات داشتم و فردا ازین خونه میزدم بیرون!!!

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1