سکوت ... شب ... سکوت  

شب چادر سیاهش را ...
 پر میشود همه شب با سکوت .... 
و باز شب ....
باز خلوت ...
 باز تاریکی ...
 باز سکوت ...
 و باز دلی تنها بدون دل .... 
شب و تاریکی و سکوت ...
همان قدیمی ترین ها ....
همان کهنه های دیرین ... 
شب را به آغوش  ... 
و
جام تاریکی اش را سر میکشم ...
آهنگ دلنشین سکوتش را زمزمه میکنم ... 
و 
دلم را به دل ماه ...
آن یکه نشین آسمان شب ...
گره میزنم ... 
سکوت را زمزمه میکنم ... 
س ک و ت .... 
و باز هم ...
س ک و ت .... 
شاید ماه ...
شاید شب ...
شاید تاریکی ...
و شاید تو ... 
در س ک و ت ...

ادامه مطلب  

سکوت  

سکوت، چیزیست که از قلبت می‌آید ، نه از بیرون.سکوت، معنایش حرف نزدن و انجام ندادن چیزها نیست؛ سکوت معنایش این است که تو در درون بر آشفته نیستی. اگر که براستی ساکت باشی، آن‌ وقت بدون توجه به اینکه خود را در چه شرایطی بیابی، می‌توانی از سکوت لذت ببری. لحظاتی هست وقتی که فکر می‌کنی ساکت هستی و همه ی دور و بر ساکت است،اما حرف زدن در تمام وقت در درون سرت ادامه دارد.این سکوت نیست. تمرین این است که چگونه سکوت را در همه فعالیت‌هایی که انجام می‌دهی پی

ادامه مطلب  

پر پر شدن اوهام  

شب است و سکوت و من و هوای دوست
می نشینیم بر زورق خیال و پاروزنان تا انتهای مطلق تاریکی
نفس های آرام  ٬ سکوت شب را پاره می کنند
و من  سالهاست فرمانروای اوهام شبانه ام 
پرهای خیال را می سپارم به دست باد
رها خواهم شد از سکوت شبانه ی ناشاد
بی هر خیالی ٬ چشم وا می کنم .... هر چه باداباد.
 
 

ادامه مطلب  

روز پنجم  

دوتا چایی با سیگار میگیره میره رو تراس
منم قندون میبرم
سکوت بین ما
بهم میگه: کاش زودتر دیده بودمت
سکوت میکنم 
میگه از ادمایی ک معنی سکوت میفهمن خیلی خوشم میاد
اونا حرفای روحتو میفهمن
بهش لبخند میزنم و میگم،اصل نوازندگی رعایت سکوته!
میگه حالا چجوری برم
میگم :با ماشین دیگه
میگه:ممظورم فیزیک نبود ،روحم چجوری دل بکنه
سکوت میکنم!

ادامه مطلب  

سکوت حرف کمی نیست..  

بیچاره شاعری که سکوت می کند تا هرم واژه هایش قلب و دیده ای را به آتش نکشد..
سکوت،مجازات ارزانی ست.
وادارت می کند دنیا را با چشم آدمهای یخی ببینی..
سکوت،مجازات گرانی ست
یادت می دهد آنقدر مهربانی ات را مدرج کنی که عطای محبت را به لقایش ببخشی..
بدا به حال زمین..این همه سرما را چگونه تاب خواهد آورد؟
 
پی نوشت:
"دلتنگی آدم را به خیابان می کشد...و مردم نمی فهمند.....قدم زدن......گاهی از گریه کردن غم انگیز تر است......اهورا فروزان"
 

ادامه مطلب  

خســــتگى...  

 
نشستم ،خسته شدم ...
دیگر قایق نمیسازم ...
پشت دریاها هر خبری كه میخواهد باشد ...باشد !!!
وقتی از عزیزترینم خبری نیست ، قایق میخوام چكار...؟؟!!
مرا همین جزیره ی كوچك تنهايي هایم بس است ...
همه ى زندگـــى من ،
حتما نباید كه مدتها از تو دور باشم تا تنها شوم .یك روز من ، بی تو یك عمر تنهايي است .
و بدان تنهايي هایم فقط ادعا دارد ،با این همه بزرگی  اش ،جای خالی  ات را پر نمیكند .

ادامه مطلب  

 

 
نمی توانی تصور کنی رنج مرا 
نمی توانی تصور کن قلب غمگین مرا 
نمی توانی حاله های اشک در چشمانم ببینی 
نگران من نباش 
من به این راحتی ها روزه سکوت نمی گیرم 
فقط وقتی واژگان از شدت درد و غم بر زبانم جاری نمی شوند 
نا خواسته مهر سکوت بر لبانم می نشیند 
من از تو هنوزم ممنونم 
هنوزم دلیل لبخند بی گاه منی 

ادامه مطلب  

1213  

ی صدایی اومدو با تپش قلب بیدار شدم...
چقدر وحشتناک بنظرم میاد این سکوت...
دیشب م باز بنا کرد به چرت گویی و به خیال خودش چزوندنم تو جمع... ی لحظه احساس تلخی بهم دست داد‌...بلندشدم رفتم آشپزخونه خودشم فهمید و سکوت کرد...چرا برخی اینطوری اند...
کل دیروز دمغ بودم. ..
بخاطر بابا ست می دونم...تحت فشار ه و نمی تونم کاری کنم ...این بیشتر عذابم می ده...
دوست دارم از همه عالم و آدم ببرم...حسم الان این ه..
این دل پیچه چی ه دارم... 

ادامه مطلب  

[ - - - - - - - ]  

 
سکوتعجیبه
مدتی یه که بشدت ساکت شدم. خیلی مختص به این چاردیواری هم نمیشه. خیلی وقته سکوت بیشتر لحظه های زندگیم رو پر کرده و تمایل شدیدم به خلوت و تنهايي به باقی ابعاد زندگی غالب شده. چندماهی هست که خیلی توی خونه با اباذر و ایمان حرف نمیزنم، چیزهای مشترک برای گفتن به مهمون هایی که هرازگاهی میان و میرن پیدا نمیکنم، دست و دلم به نوشتن نمیره و قبول دعوت های گاه و بیگاه دوستان نزدیک زندگیم تبدیل شده به انجام تکلیف با اکراهی که به امید نگه داشتن جم

ادامه مطلب  

2769  

پرواز میکنم
در خیال
میرسم به جایی که هستی
شاید دور
شاید دیر
نگاهت میکنم
از همان فاصله
کلمات جای نگاه را نمیگیرند
و تو تنها به چشمها قانع میشوی
سکوت نمیکنی
سکوت
تو را به حرف می آورد
شاید
شاید
اگر پرواز این زن
تنها یک خیال نبود

ادامه مطلب  

نخواهم ایستادن  

با سکوت ثانیه ها نمی ایستم حتی برای درک آن پندار دهشتناک،که زنده ام تا با تحمل هر ثانیه اش درد بکشمتو از من تاوان جاودانگی ات را می خواستیغافل از آنکهاین منم که به خاطره ها پناه می برم به ضرب آهنگ خاطره انگیز صدایی که از جویبار حنجره تو من جاری می شد می رفت و بی محابا به کویر قلب من فرود می آمدبه بن بست سکوت بعد از مرگ و قامت افراشته تمامی آن ثانیه های صامت سفید رنگ سوگندکه بعد از تو هیچ گاه به جز به اشتیاق دیدارت
به پا هم نخواهم ایستاد.

ادامه مطلب  

..  

پر از سکوتم...
سکوت دلخراش....
زل زده به دیوار اتاق...با اشک های سردم....
اینجا....کسی هست که عزیز از دست داده...
اینجاکسی هست...که هرچه منتظر معجزه شد..رخ نداد....
حالا من مانده ام و یک زندگی بی تو...
من مانده ام و یک شهر ویران..... 
و من تنهايي چگونه آباد کنم این خرابه را...

ادامه مطلب  

خدا گریه مسافرو ندید  

خدا گریه مسافرو ندیددل نبست به هیچ کس و دل نبریدآدما برای دوری از دیارجاده رو برای غربت آفریدجاده اسم منو فریاد میزنهمیگه امروز روز دل بریدنهکوله باری که پر از خاطره هاستروی شونه های لرزون منهاز تموم آدمای خوب و بداز تموم قصه های خوب و بدچی برام مونده به جز یه خاطرهنقش گنگی تو غبارپنجره جاده آغوشش و وا کرده براممنتظر مونده که من باهاش بیامقصه تلخ خداحافظی رومی خونم با اینکه بسته است لبام پشت سرگذاشتن خاطره ها همه عشقها و دلبستگیا خیلی سخته

ادامه مطلب  

دلیل سکوت  

 
سکوت فریاد ناگفتنی هاستوقتی نه جرأتی هست و نه توانی و نه جسارت قماری تازه لاجرم باید دم فروبست و بست و بست و بستتا ترک بر ندارد بلور ظریف مصلحت اندیشی ای که میوه ی درخت ترس است ترس خرابی گذشته و تباهی آیندهپس چاره ای نیست جز سکوت سرد و سنگین و شکننده ی جان فرسا و سیر آفاق و انفس کاذب .
 
بیستم آذر نود و شش
 

ادامه مطلب  

همسنگ سکوت  

 
( 12 )
====
 
از آن زمان که
زبان را با سکوت گره زد
امواج دریا هر روز
به سراغش می آیند
تا با تمنای سماجت
از انفجار فریادش
نفسی به امانت باز گیرند.
 
امواج سر به زیر میگویند
بالا بلند ترین غریو ما
مبادا با سکوت او
همسنگ باشد.
 
با این اندیشه
بدنبال شکار صدایی رساتر
بسوی ساحل آواز سر میدهند
تا با افتادن و گریستن
بر پاهای استوارش
دل سخت جانش را
آنچنان نرم سازند
که شاید دل بسوزاند
و آنان را سرشار
از آوای ملکوتیش
نعره زنان به دریا باز گرداند.
-----------------------

ادامه مطلب  

سلام تاریکی  

سلام تاریکی ... دوست قدیمی من ...دوباره آمده ام تا با تو حرف بزنمزیرا که یک خیال آرامِ خزندهوقتی در خواب بودم، دانه هایش را کاشتو تصویری که در ذهن من کاشته شدهمچنان در حصار سکوت زنده است
در رویاهای پریشان تنها قدم می زدمخیابان های باریک سنگ فرشیزیر نور یک چراغ خیابانی یقه ام را از سرما بالا کشیدم
و وقتی چشمانم از نور چراغهای نئون که شب را می شکافت، اذیت می شدصدای سکوت را لمس کردم
و در روشناییِ بی ریاده هزار از مردم، یا شایدهم بیشترمردم بدون ای

ادامه مطلب  

بی تو بودن  

بازم هق هق گریه های شبونه،بازم بی تو بودن،سکوت تو خونه،از اون روز که رفتی دلم غصه داره،مث بارون اشکام میباره،نبودی ببینی چه زجری کشیدم،هنوز تار موتو به دنیا نمیدم،روزا تو خیابون نگام چشم به راهت،شبا توی تنهايي وخاطراتت،بازم نور شمع وصدای گیتارم،بازم دود وبوی سیگارم،میدونم تو هم مث من بی قراری،واسه دیدنم لحظه رو میشماری

ادامه مطلب  

یکی باید باشه که نیست...  

 
 
نگاهش میکنم... دارم کم میارم... دستام را مشت میکنم و صدایم را صاف میکنم و میگویم
_ دلم میخواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه تا آرامشم رو بهم بزنه دلم میخواد برم یه جا که سکوت مهمونش
 باشه و اونجا بشینم کتاب بخونم
کلید اتاق را در هوا تکان میدهد و میگوید
_ بیا من میرم در اتاق رو قفل کن...
حرصم میگیرد دلم میخواد بروم جلو و تک تک موهای فرش را بکنم... نفسی عمیق میکشم حسی من را وادار
 میکند برای فرار از تنهايي به این مکالمه ی بی اساس با این بعد وجودیه چموش

ادامه مطلب  

تعطیلی  

بعضی روزا حس می‌کنم نیاز به سکوت و خلوت دارم. یه نیاز شدید.
نیاز به تعطیلی‌ در زمانی که بقیه تعطیل نیستن و میرن تا به تو یه خالی بودن لذیذ و سکوت دلچسب رو هدیه کنن.
پس اول صبح بعد از نماز وقتی میخوام بخوابم میگم منو برای کلاس بیدار نکنید.
و آروم تا نزدیک ظهر می‌خوابم،
بعد هم بند میشم به درس خوندن و مطالعه و باز سکوت دل انگیز.
اینطور روزا رو واقعا نیاز دارم. ماهی یه بار شاید و اگه بشه حتی بیشتر.

+تازگیا خیلی بد می‌نویسم، خیلی بد، برای همین میلی ب

ادامه مطلب  

سکوت  

هیچکس نمیداند
نمیداند در فکر و روح من چه میگذرد!.
چه فکر هاااااا که روز هاا می آیند و شب هااا تمام اراده ات را بر باد میدهند
چه خنده ها که بر لبم می آید
چه اشک ها...
چه نگاه ها...
چه سکوت ها..
سکوت های زنانه 
سکوتِ پر حرفی است
 
#هیچ چیز اونجور که فکر می کنید نیست☺

ادامه مطلب  

روزانه  

 بهآفتاب هایی که پیدا می کنم،خیره می شوم. به جاده هایی که هر روز سوارشان می شوم با قدم هام. به هم گامانم یا کسانی راه می رودند به خود.
همه دریک جاده ایم.
هر که کوچه ی مغزش را می خرامد،کوچه های دلش را یا خاطره اما همه در یک جاده به جریان اند.ازآغاز تا آغاز دیگر. از تولد تا تولد های هرباره.تا هربار که وجود در آوا تکرار می شود. در صداهایی که از چشم به قلب می رسند و عکس. هر که مقصدی دارد سوار بریک اسب است.
جهان به یک سمت است:توحید.
 
تاکسی هایی که به یک مقص

ادامه مطلب  

غربت آنست که با جمعم و جانانم نیست...  

و بی شک من در یکی از شب های همین سالهای جوانی ام...
بجای آن که قبل از خواب خودم را در لباس عروس درکنارت تصوّر کنم..بجای آن که قربان صدقه ی عکس هایت بروم و به بهانه ی احمقانه ای برای پیام دادن،فکر کنم...بجای آن که برای بچه هایمان دنبال اسم هایی شبیه نام تو بگردم و دعا کنم،پسرمان شبیه تو باشد...
"به امیدِ اینکه عشق بعد از ازدواج هم به وجود می آید.." به عقدِ مردی که تمام ملاک هایم را دارد،در خواهم آمد...لباس عروسی به تن میکنم که به سلیقه ی تو نیست..در تمام

ادامه مطلب  

یادداشت صد و سوم  

این یادداشت ناشناخته شناخته
شایع شده قم زلزله میاد امشب الان نمیدونم چقدر از زندگیم مونده یهو تو رتبه دوم شاید دیگه روحم شاد(البته واقعیت من این افکار نیست امید به زندگیم بالای ن و د).
امروز انشا داشتیم اما وقتی کلاس دست دبیر ادبیات باشه به انشا ستم میشه. یه نصفه انشا نوشته بودم درباره آب و کربلا رو میز بود حسین -که انشا با جمله‌هایی شبیه رپ می‌نویسه- به معلم گفت من بخونم اما معلم ادبیات درس داد.
امروز م با دقیقا ۲۵دقیقه تاخیر رسیدم رفتم گروه

ادامه مطلب  

سکوت های پی در پی  

بله، در زندگی من، چون باید همین نام را بر آن بگذاریم، سه چیز وجود داشت، ناتوانی از حرف زدن، ناتوانی از ساکت ماندن، و تنهايي، چیزی که باید حسابی از آن استفاده کنم. بله حالا می‌توانم از زندگی‌ام حرف بزنم، آن قدر خسته‌ام که دیگر رمقی برای ذکر جزء به جزء ندارم، اما نمی‌دانم که آیا به راستی زندگی کرده‌ام یا نه، دربارهٔ این قضیه هیچ نظری ندارم. هر چند ممکن است است فکر کنم که به زودی برای ابد ساکت خواهم شد، به رغم این که این کار ممنوع شده. پس بله، ز

ادامه مطلب  

سکوت های پی در پی  

بله، در زندگی من، چون باید همین نام را بر آن بگذاریم، سه چیز وجود داشت، ناتوانی از حرف زدن، ناتوانی از ساکت ماندن، و تنهايي، چیزی که باید حسابی از آن استفاده کنم. بله حالا می‌توانم از زندگی‌ام حرف بزنم، آن قدر خسته‌ام که دیگر رمقی برای ذکر جزء به جزء ندارم، اما نمی‌دانم که آیا به راستی زندگی کرده‌ام یا نه، دربارهٔ این قضیه هیچ نظری ندارم. هر چند ممکن است است فکر کنم که به زودی برای ابد ساکت خواهم شد، به رغم این که این کار ممنوع شده. پس بله، ز

ادامه مطلب  

 

راستی که بیرون این گودِ عمیق و تمام سنگهای فروریخته اش تمام دردی که برای به چنگ آوردن همان زمزمه‌ی آرامش قدیمی میخواستم بود، تنها باید بیرون می‌آمدم و باور کن که برف می‌آمد و می‌نشست برای روزها و سکوت همه جا را پر میکرد همان سکوت و آرامش بعد از اولین برف زمستان دور تر از اتوبان های تهران تنها باید بیرون می آمدم که ببینم تا کجا پیاده برای رسیدن به آرزوی ۱۰ ساله میروی و من منِ دیوانه تا کجا به دنبال وهمی به عمر غم های مادرم میدویدم چرا که من م

ادامه مطلب  

کشاورز و ساعتش  

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون ر

ادامه مطلب  

خدا  

هوالصبور
السلام علیک یااباصالح
نمیدونم کجایی
نمیدونم منومی بینی یانه
ولی من باورت دارم
بهت دلخوشم
حتی اگه وایستی توروموبخاطر اشتباهات احمقانه ای که کردم بهم سیلی بزنی
من زیادکتک خوردم
بیشترین کتک رواز اونایی خوردم که بیشتردوست شون داشتم
ناراحت نیستم
فقط دلم شکسته
دلم ازاین شکسته که توروداشتم توی باغیرت روداشتم وتوایستتادی تماشاکردی
من سالهاست توروباوردارم
سکوت این روزهام کنارپنجره وگلخونه ای که تواتاق تنهايي هام براه انداختم واسه ا

ادامه مطلب  

درخت  

توی تنهايي یك دشت بزرگكه مثل غربت شب بی انتهاست یه درخت تن سیاه سربلند آخرین درخت سبز سرپاست رو تنش زخمه ولی زخم تبر نه یه قلب تیر خورده نه یه اسمشاخه هاش پر از پر پرنده هاست كندوی پاك دخیل و طلسمچه پرنده ها كه تو جاده كوچ مهمون سفره ی سبز اون شدنچه مسافرا كه زیر چتر اون به تن خستگیشون تبر زدنتا یه روز تو اومدی بی خستگی با یه خورجین قدیمیه قشنگبا تو نه سبزه نه آینه بود نه آب یه تبر بود با تو با اهرم سنگاون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خو

ادامه مطلب  

چه می توانم بگویم  

 
خاطره ها بر هستی ام پیچ و تاب می خورند
و به این می اندیشم چه قدر تو
با من
مهربان بوده ای
و قلب روشنت
مرا به یاد آبشارها می اندازند
یادت می آید یک بار من به تو خیره شدم
و چند تپه آن طرف تر تو به من؟
 
 
 
من هرچه بگویم تو انگار بیشتر از من دور می شوی
پس بهتر نیست سکوت کنم
بدان که دلتنگ توام
مثل همیشه

ادامه مطلب  

بی‌خوابی  

جدیدا انقدر در طول روز خسته می‌شوم که کمی بی‌خوابی مزمنی که دارم درمان شده است.
البته من گاهی آن بی‌خوابی را دوست داشتم. شبها در سکوت و حس خوبی هست که فقط تو بیدار باشی و تا دوردستها صدای کسی نمی‌آید.
 پشت بام خوابگاه طبقه هشتم
 

ادامه مطلب  

امروووووز  

امروز چون ادبیات داشتیم ومن از انشااااااااااا بههههه شددددت متنفررررررررم.............اصلانمیدونم چرااااولی دوس ندارم انشاروووو....
حتی تاریخوبیشتراز انشا دوس دارم.......
اصلافقط درسای تخصصیوعشق است........
.........
....
اینقدر به خواب احتیاج داشتم مخصووووصا خواب بعدازظهر که خداروشکر قسمت شد و من امروز بعدازظهر خواااابیدم ...مرسی خداجووون
 
اخه روزای دیگه درسا نمیزارن من یه ذره بعدازظهرها بخوابم......
.......
دیگه چی!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟اهااااا......
خیییییلی دلم واسه

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست ( روز سی و هفتم, برش)  

برش هایی از سفر
چند کودک بدو بدو خود را به کنار جاده رساندند و سلام دادند. امیر و زهرا را دیده بودند و تا بدوند و برسند، من آنها را نصیبم شد.ترمز زدم. ایستادند، جلوتر نیامدند. هر چه گفتم، بیایید جلو تا جایزه بدهم، نیامدند. گفتم اول کسی که بیایید مداد رنگی خواهم داد. ترسان ترسان، پسرکی آمد، به او مداد رنگی و کتاب و مداد و پاک کن دادم، چند تای بقیه هم آمدند، به آنها بغیر از آن مداد رنگی ، بقیه اش را دادم. یکیشان بسیار اصرار داشت که به او مداد رنگی بد

ادامه مطلب  

1020 - چرا؟  

برای چی میخوای طلاق بگیری؟ 
- دوستش ندارم!
چرا؟ کاری کرده؟ عیبی داره که باعث شده دیگه دوستش نداشته باشی؟ 
- نه! اتفاقا خیلی پاک و خوب و مهربونه. ولی من از همون اولش هم دوستش نداشتم! 
پس چرا گذاشتی تا الان؟ بعد 5 سال؟ 
- سکوت...
اون چی؟ 
- دوستم داره.. 

ادامه مطلب  

بدهکار  

همه مایک عذرخواهی به احساس خودبدهکاریم زمانی که برای نگه داشتن آدمهای اشتباه پافشاری کردیم 
آن زمان که دروغ شنیدیم سکوت کردیم جایی که بایدمیرفتیم ایستادیم
ازهیچ وپوچ رویاساختیم وذوق کردیم.....
برای فرارازحقیت لج کردیم ولج کردیم...
 
تقدیم به همتون ...لیلی

ادامه مطلب  

گشتی در دشت  

بعد از دو تا مسافرت و گذروندن روزهای رنگ و وارنگ، الآن از اون زمانهاییه که کلی حرف برای نوشتن هست اما نمیشه نوشت...: از کجا شروع کنم؟!
از دو تا سفری که رفتیم، دو تا تصویر تو ذهن من برای همیشه ثبت شدن. یکی اون دشت عجیب زرد رنگ و گاوها و گوسفندها و خرها. یکی هم شبی که برای ساعد باقری جشن تولد گرفتیم و بعدش فهمیدیم تولدش دو هفته دیگس! سکوت و اسرارآمیزی اون دشت... و سر و صدا و آواز صادقانه‌ی بچه های شاعر... چه خوب بود هر کدوم. 
اما دشت. تجربه عجیبی تو زندگ

ادامه مطلب  

روزای گوهیِ گوهی  

اینجوریه دیگه!
دنیا همینجوریه
پر از تلاش های تباه و بیهوده
پر از دلهره های بی ارزش
پر از عشق های توهمی
پر از چیزای الکی
متنفرم رسما
متنفرم از زنده بودن
از همه چی بیزارم
از آدما
از شهر ها
از درس ها
از زندگی همه چیزش
از ایران از همهههههههههههههههههه چی
تولد رویا رو یادم رفت
به همین سادگی
اونم رید بهم
رسما قهره
اولین بار تو این دوسال ازم دلگیر شده
خیلی بده
اوضاعم خیلی داغونه خیلی
فکرم در اصل
همش استرس دارم
استرس همه چی همه چی همه چی
همه کارام موند

ادامه مطلب  

تاثیر  

تاثیر
تو می خندی نگاه از من نمی گیری
چه جادویی
چه چشمی
به چه تاثیری
لبت می خندد و چشم تو می گوید∶
نمی بخشی مرا از من تو دلگیری
سکوت من رضایت نیست باور کن
صلاح کار کو؟
غم را چه تدبیری
من بیدل هنوز از خویش می پرسم
تورفتی و دلم را برده ای دیری
نگاهم خسته
رنگم زرد و حالم بد
جوانی پر کشید و بی تو آمد لحظه پیری
من از عشق تو می خواهم کند جادو برای دل
زحال من نمی پرسی
مگر از دست من سیری؟
 
۲۳آذر۹۶

ادامه مطلب  

سرمای نگاه  

=======================باز امشب قهوه و سیگار ، آرامم نكردوعده ی فردای بی تكرار ، آرامم نكرد
ترد و نازک بودم و بی تو شکستم در سکوتاین حسادت های لاكردار ، آرامم نكرد
درد زخمی از تو دارم كاش مرهم میشدی حرف ناگفته ولی بسیار ، آرامم نکرد
روزهای دیر بی فردا امانم را بریدالتماس و آنهمه اصرار آرامم نكرد
درد دارد نیش خوردن از كسان خویشتنهر چه از دل گریه كردم ، یار آرامم نكرد
غصب کردی سرزمین عشق را با انتقامچون دلم را كرده ای آوار آرامم نكرد
ره سپردم سوی هامون نگ

ادامه مطلب  

480  

دنیا جای ترسناکی است ...
وقتی دکتر و مهندس مسافرکشی میکند ... وقتی تورم کمر نان آور خانه هارا شکسته ... وقتی مردم دیوانه می شوند ... وقتی مادر خانه مجبور می شود هر شب غذارا ساده تر درست کند ... وقتی واقعیت ها جای رویا را میگیرد ... وقتی که دیگر کسی به فکر علاقه نیست و همه به فکر پولند ... یادم هست یک معلم داشتیم درمورد انتخاب رشته فقط میگفت فلان رشته را بزنید پول خوبی دارد ... میبینید ؟! ... فکر میکنم تمام این دنیا دارد زیر دست یک چیز میگردد ... کارمند زیر دست

ادامه مطلب  

شب ترانه ساز  

شب آشیان شب زده،چکاوک شکسته پررسیده ام به ناکجا مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست،کسی به یاد ما شدناز آن تبار خودشکن تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی از این برآب سوختناز این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سرکنم که یار غمگسار نیستمرا به خانه ام ببر که شهر، شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر ستاره دل نواز نیستسکوت نعره می زند که شب ترانه ساز نیست
 ایرج جنتی عطایی

ادامه مطلب  

تاراج  

به تاراجم بیا بانو، که من مغلوب مغلوبم
تو این بن بست بی لبخند ، به جرم بوسه مصلوبم
از این تقویم تکراری، ببر من رو به بیداری
رفیق باغ و خاکستر ، تو از رازم خبر داری
بلوغ عطر بابونه، تو آواز تو پنهونه
دلت دریای بی مرزه،نگاهت صد تا می خونه
به تاراجم بیا بانو، سکوت ساز و غارت کن
من و عریون کن از خوابم، گل و آواز و قسمت کن
من و گم کن توی شال ت،حریم امن رویا باش
اگه تسلیم این مرداب، تو دریا باش، تو دریا باش

ادامه مطلب  

یادداشت نود و نهم  

این یادداشت دارالعلافین
فقط،، امشب با معده مشغول نوشتم خون کمتری به مغزم میرسه دقتم کمه.
امروز نزدیک ظهر کلاس انشا ادبیات کار می‌کردیم قبلش نصف انشا نوشتم اما درس عقب بود(وقتی معلم مشترک باشه). بعد از نماز جماعت یه سوال از حاج‌آقا درباره شک وضو پرسیدم که توضیحش از من برنمیاد. حسین هم اونجا بود دیگه هیچوقت یادش نمیره[آخه چرا].
امروز هم ۱۹۱۵ با موهای کج به راست(معمولا به چپ کج می‌کردم اما...) رفتم بیرون که با دقیقا ۲۵دقیقه تاخیر برسم. وسط راه مت

ادامه مطلب  

ترانه  

روی پیاده رو یک خیابان خیس 
سردی انگشتان پا ، رو به رو ، چند نور کم رنگ 
قدم های ریز و شل ، سستی زانو ، هجوم افکار 
صدای قهقهه ، گریه ، جیغ ، صدای سکوت 
انگار پاییز به اوج نزدیک می شود 
به انهدام ، به خاموشی ، به غروب ، به جمعه 
 
 
روی پیاده رو یک خیابان خیس 
رقص آب ، موسیقی چشمه 
رنگ خاطره ، جوهر کثیف بعد از خاطره 
 
 
برای من او 
ترانه ای بیش نبود 
 
 
ترانه ای که 
می خوانم 
تا انتها 
 
#آرش_مظفر       سنندج - آذرماه ۱۳۹۶

ادامه مطلب  

 

به نام خدا
 
معلمی مثل خواب می ماند. خواب های کوتاه شیرین عصرگاهی که گاهی آنقدر عمیق می شود که همه خستگی روز را تنت می تکاند. 
از وسط زندگی آشفته و ذهن آشفته تر سمت مدرسه راه می افتم. لحظه ورود هم هنوز غصه ها و نگرانی ها هم راهم هست. چادرم را که روی جالباسی می گذارم ذهنم درگیر کلاس پیش رو شده. راه کلاس را که در پیش میگیرم، تک تک صورت های خندان وسط راهرو حواسم را پرت می کنند. در کلاس را که می بندم و بچه ها می نشینند دیگر همه تصاویر قبلی پاک شده. یک آدم

ادامه مطلب  

تو...  

اندوه که از حد بگذردجایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن !دیگر مهم نیست.. بودن یا نبودن ؛دوست داشتن یا نـداشتن ...آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک از حسی است...که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند!در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی و نگاه می‌کنی و نگاه و نـگــــــــــاه...

ادامه مطلب  

حد  

حجاب است بین پرده ها و صورت، از حیطه ی بیرونی قطره تا وجود آب. سیل هاست در درون_در همان هیات قطره،سیل ها در گیرد از کویر.
سکوت ها به انفجار شود،کوه ها مذاب شود و گونه ها چرخش گیرد که از هرچرخش نگاه ها توان دید و این نگاه سبب شود تا زوایای دایره ی تکرار و ابعاد در حجم سینه ومغز تعبیه گیرد. 
                                                      شماری از شوریدگی
 
آن جا دایره شکند که درون اضلاع بی صورت لحظه را بشکند و طرحی نو بیند:
بیا تا گل بر افشانیم می در سا

ادامه مطلب  

maryam heydarzade  

یه آدم منتظر و نور کم و یه تلفن یه گوشه دنج اتاق نشسته یه آکوردئونیه آسمون ابری و یه پنجره که بسته نیست یه دفتر خط خطی و جوهر سرخ خودنویسیه بسته وا نشده یه قصه دراماتیک یه صندوق آرزوی کال یه آلبوم عکس کوچیکمخمل آواز بنان یه خسته از بازی عشق روز و شبای مثل هم یه مرد ناراضی عشقیه دسته گل که خشک شده کتاب حافظ روی میز یه دنیا یادگاری که دیگه نه خوبه نه عزیزیه مه خیلی موندگار یه جای خالی روی مبل یه قلبی که شکسته و زدن رو اون هزارتا قفلیه عاشق اهل وفا

ادامه مطلب  

حق السکوت  

#حق_السکوت
 #محمد_مهدی_سیار

چشم می‌بندم نباید جاده سرگرمم کند
چند کوه و آبشار ساده سرگمم کند!
راه را در شهرهای پر خیابان گم کند
یا دهی آرام و دور افتاده سر گرمم کند!
هم نباید کنج مسجد‌های دنج بین راه
سجده سرگمم کند سجاده سرگرمم کند!
دل به راهی داده‌ام چون رود و شرمم باد اگر
برکه‌ای که دل به "ماه"ی داده سر گرمم کند!
می‌روم، چون آهوان از مردمان، ترسیده‌ام
چشم آهویی کنار جاده سرگرمم کند...
پ.ن: تو باید و یقینی، نه اتفاقی و شاید
تو سرنوشت زمینی، که

ادامه مطلب  

اتوبوس نوشت  

چهارشنبه قبل اتوبوس سواری میکردم... جمعه ی قبلترش هم، الان هم از اتوبوس مینویسم...
خیلی وقت پیش ها فکر میکردم مرگ مشکیه... یه پرده ی سیاه سیاه میاد جلوی چشمات و تمام... بعدش در پی چندین بار افت فشار و غش و ضعف کردن و دیدن اون سقیدی محض، فهمیدم مرگ سفیده گوشات سنگین میشن و فقط سکوت میشنوی، چشمات هم جز بی رنگی و چیزی نمیخوان ببینن...
الان میترسم صورتی باشه...

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >